چرا من مولوی را دوست دارم

یکبار در جمعی آکادمیک، استاد از داستان فیلی سخن میگفت که در اتاقی تاریک است و هر کسی به گونه ای متفاوت آن فیل را توصیف و تفسیر میکند، استاد به یاد نداشت که این داستان مال چه کسی است، و از شاگردان پرسید که آیا کسی با ادبیات کلاسیک آشنا هست و میداند این داستان مال کیست؟

من در آنجا گفتم مال رومی، است، و بسیار به خود بالیدم.

جای دیگر میان یهودیان و مسیحیان دعوایی بود، یک یهودی برای دیگران داستان موسی و شبان را مطرح کرد، و فکر میکرد این داستان، ریشه در ادبیات یهود دارد، من در آنجا چیزی نگفتم ولی بازهم به خود بالیدم.

جای دیگر با مسلمانی نادان سخن میگفتم، از من پرسید، پس حرفهای خوبی که در قرآن هست چه میشوند؟ من پرسیدم مثلاً کدام حرف؟ او گفت مثلاً داستان موسی و شبان، به او گفتم برایت متاسفم که فکر میکنی پیامبر جانی ات چنین داستان زیبا و پر مغزی را ساخته است، اگر این داستان در قرآن بود سرنوشت خاور میانه این نبود که امروز است.

برای من نظر مولانا در مورد اسلام در این بیت خلاصه میشود، «ما ز قرآن مغز را برداشتیم، پوست (/ما بقی) را بهر(پشت/نزد) خران بگذاشتیم». معنی این حرف چیزی نیست جز اینکه بخشهایی از قرآن (که شاید بتوان گفت بیشینه آن نیز هست) به درد خران میخورد، یعنی زننده و بی خاصیت و پوچ هستند.

از خود بپرسید مولوی چه نیازی در خود میدید که موسی ای جدید خلق کند؟ موسی ای بهتر از موسای الله؟ غیر از این است که موسای الله در بینش مولوی تنها به درد خران میخورد و نیاز به خلق موسایی دوباره است؟ همانطور که نیچه زرتشت را دوباره، و بهتر آفرید. حالا که موسی و زرتشت افسانه و اسطوره هستند چرا نباید سعی کرد پیشرفتشان داد؟

دیگر سخن مولوی که شایان توجه است این است که میگوید «پای استدلالیون چوبین بود، پای چوبین سخت بی تمکین بود»، این حرف نیز بسیار هم سنخ با افکار نیچه است، نیچه نیز معتقد است همه ما میدانیم استدلال ضعیف ترین راه متقاعد کردن یک انسان است. اگر مولوی به مردم میگفت به استدلال گوش کنید، مردم به استدلال قرآن گوش میکردند که میگوید به شتر نگاه کنید و از زیبایی های شتر (الله چون عرب است فکر میکند شتر خیلی زیباست، مثلاً زیباتر از دلفین)، یا به استدلالهای غزالی که میگوید همه فلاسفه کافرند! در آن زمان ریچارد داوکینزی نمیتوانست وجود داشته باشد، عرصه استدلال تماما ً در اختیار نشخوار کنندگان نسخ تحریف شده به نفع الله، از یونان باستان بود. بجای اینکار مولوی در ذهن یک مسلمان که آموخته است حقیقت مطلق است و تنها در نزد چهارده تازی، نوری افروخت، به  او آموخت که همه چیز را همگان دانند و هر انسانی دنیای خودش را دارد که شایسته احترام و تحمل است.

انتقادی که خیلی از همفکران من به مولوی میکنند این است که مولوی استدلال نکرد اسلامی نوین خلق کرد، به نظر من هروقت ما میخواهیم راجع به کسی قضاوت بکنیم، بایسته است که خود را جای او قرار دهیم، مولوی یا میتوانست استدلال کند، و توسط یک مشت حیوان مثل حزب اللهی ها و بسیجی ها و تمامی شریعت مداران امروزی همچون حلاج به دار آویخته یا همچون ابن مقفع تکه تکه شود و در آتش انداخته شود، یا اینکه سخنانی بگوید که از حد زیبایی، نابود ناشدنی، سانسور ناشدنی و ابدی هستند، داستانها و دیدگاه هایی که به بشر چگونه زیستن را می آموزند. داستانهایی که همه وقتی آنها را میشنوند بر اساس فطرت انسانی با آنها ارتباط برقرار میکنند و مولوی را «خودی» میبینند، حتی آخوندها. من ابن مقفع را در تاریخ یافتم، همینطور حلاج را، اما مولوی چون با «زبان سرخ» سخن نگفت، جاودان شد، اما پدر من، پدر بزرگ من، آن استاد، آن یهودی، و آن مسلمان نادان، مولوی را میشناختند، اگرچه شاید خود نمیدانستند، حتی فرزند من نیز راه فراری نخواهد داشت، روزی مولوی او را خواهد یافت، و به او خواهد آموخت، و این هنر مولویست.

اصولاً نمیتوان هر چیز را به آدمی با استدلال آموخت، استدلال جای خودش را دارد، با استدلال میتوان به آدمی آموخت که خدایی نیست، که مجموع زوایای داخلی یک مثلث 180 درجه است، اما تنها با تمثیل و داستان و بطور غیر مستقیم میتوان به آدمی آموخت که وقتی شبانی میبینی که با تو متفاوت می اندیشد، او را سرزنش نکن.

اگر امروز بین ما و اعراب و باقی مسلمانان فرقهایی هست و مردم ما بنیادگرایی دینی را بر نمیتابند و دوست ندارند، تنها به این دلیل است که مردم ما، آموزگارانی همچون مولوی داشته اند، آموزگارانی که بر خلاف الله که میگوید بکش و تجاوز کن و کین بورز، به بشر میگوید دیگری را درک کن، تحمل کن، مدارا کن و حتی برقص! آنهم بگونه ای فراموش ناشدنی! بگونه ای که مرزها را تا ناکجا آباد دنیا طی کرده است، در جاهایی من تاثیر مولوی را دیده ام که هرگز حتی تصور نمیکردم.

آیا لازم است که هرگاه من سخنی از بزرگی کسی میگویم تکرار کنم که او اشتباهاتی نیز داشته است؟ چه کسی است که اشتباهی نداشته باشد؟ خود من، خود شما تماماً بی اشتباه و خطا هستیم؟ چرا پس باید همیشه اینرا تکرار کنیم؟ چه کسی بی خطاست؟ آیا لازم است ما با تمام آنچه یک شخص میگوید موافق باشیم تا از او چیزی بیاموزیم؟ خردمندانه آن است که هرگاه با کسی روبرو میشویم از خود بپرسیم این شخص چه میتواند به من بیاموزد، حتی با دشمن.

بزرگی مولوی البته به این مفهوم نیست که ما نیز باید مولوی شویم! ما نیز نباید استدلال کنیم. به نظر من استدلال برای اهل استدلال است، اقلیتی از مردم که حقیقت را دوست دارند، و میتوانند تفکر کنند، باقی مردم تنها از زیبایی یک سخن و ایده تاثیر میپذیرند، و نیاز به آموزگار دارند، جامعه هم به اهل استدلال نیاز دارد هم به سخنوران.

از این  گذشته اگر واقع گرا و عمل گرایانه بخواهیم به مسئله نگاه کنیم، برخی از اسلامگرایان را هرگز نمیتوان انسانگرا و خردگرا کرد، مثلاً این یارو ازغدی و عباسی را میتوان آدم کرد؟ ولی میتوان آنها را همچون مسلمانی که از او یاد کردم به تعبیری خر کرد! یعنی به او فهماند که موسی هم به مردم گیر نمیداده است، تو هم بیا و مقداری بیخیال شو و این الله ات را در دیگران فرو مکن. آیا این تغییر، خوش آیند نیست؟ چنین مسلمانی که مولوی آفرید و البته ملایان نیز به همین دلیل با تصوف و عرفان مخالفند در عمل فرق چندانی با یک بیخدا ندارد، در خانه اش مینشیند و یاهو یاهو میکند ولی بیرون که می آید مثل یک انسان میرود سر کار و برمیگردد خانه، سر راه هم امر به معروف و نهی از منکر نمیکند.

اصولاً ما نباید شبیه کسی شویم، ما باید خود باشیم، و بهترین خود باشیم، یعنی در آنچه هستیم بهترین باشیم. قرن ما متفاوت است، اکنون میتوان بی پرده سخن گفت و کشته نشد، اکنون جامعه ما جامعه جوانیست که دانشگاه رفته است، با دو دوتا چهارتا آشناست، چندان پیرو و مقلد نیست، ذهن خود را دارد، می اندیشد، سبک و سنگین میکند، میپذیرد یا رد میکند و ادامه میدهد، جامعه ما امروزی خوشبختانه چندان مرید و مرادی نیست، امروز میتوان متفاوت بود و اگر مولوی امروز زندگی میکرد نیز شاید وبلاگنویس میشد.

Advertisements

23 پاسخ

  1. واقعا براي شما متاسفم
    مولانا در ذهن تو كه هيچ در ذهن بزرگتر از تو هم نميگنجه
    خيلي خيلي براي خودم متاسفم كه با تو همزبان شدم

    • دوست عزیز من نگران شدم زیاد تاسف نخوری افسردگی بگیری. این چیه که شما میفهمی ما نمیفهمیم بفرمایید روشن شویم.

  2. نظر شما درباره ی حافظ چیه؟ …با اون قصه ی موسی و شبان که مولوی در اون دوران گفته موافقم ولی چرا بعضی از شاعران بزرگ ایران به اسلام و قران لباس خوشگل تن کردن و مثلن با قسمتایی موافقن و قسمت های خشونت امیز دین وخصلت ادم خشنی مثله محمد رو سانسور می کردن یعنی می ترسیدن این مسائل رو در شعر مطرح کنن؟خب اکه نمی تونستن این مسائل و بگن از اون طرف چرا ابیاتی رو در ستایش امامان و محمد می گفتن چطور مولوی رو دوست دارین وقتی مولوی محمد و علی و اسلامو دوست داره ؟,به نظر شما مولوی با توجه به داستان شبان از حقوق بشر اگاهی داشته درسته ؟ پس چرا با بعضی از شعراش تناقض داره؟ چطور خیام ازادانه و بی پروا می تونسته نقطه نظراتشو در بین جامعه ی مسلمون بگه؟لطفن پاسخ بدید ممنون

    • به نظر من از درون افراد نمیشه خبردار شد، نمیشه واقعاً دانست که مثلاً حافظ به اسلام اعتقاد داشته یا نداشته. شدت روشن گویی در اشعار شعرا میتواند به این دلیل متفاوت باشد که شرایط اجتماعیشون با یکدیگر فرق میکرده. مولوی قطعاً از حقوق بشر آگاهی نداشته حقوق بشر پدیده ای نو مربوط به پس از جنگ دوم جهانیست.

  3. آرش جان امروز برای بار چندم برنامه «نوبت شما» از شبکه ی بی بی سی فارسی وبلاگت رو نشون داد راجع به پست بزرگان ایران زمین , کم کم وبلاگت داره جز بوک مارک های بی بی سی میشه خیلی خوشحال شدم

  4. خدا رو شکر میکنم که به صراحت مولوی رو مثل نیچه ملحد ندونستی! یا علاوه بر نیچه به هیوم و وفروید تشبیه نکردی! عزیز دل برادر سوراخ دعا رو گم کرده ای. این چه برداشت نابخردانه ای است که شما از بیت : ما ز قرآن مغز را برداشتیم…. کرده اید. مگر همین مولوی قائل به بطون قرآن نیست. مگر نه این است که آیات قرآن دارای مغز و پوست هستند. از کجای بیت در میاد که بخشی از قرآن پوست هستند و بخشی مغز. مگر مغز داخل پوست نیست. همه آیات ظاهرشان پوسته هست و برای آن پوست ها مغزی نهفته است. مولانا مرادش اینه نه تراوشات ذهن جناب مستطاب. مگر همین مولانا نبود که وقتی در اذان نام پیامبر را می شنید دست بر زانو نیم خیز می شد و می گفت: نامت بماند تا ابد ای جان ما روشن زتو. وقتی شخصی اینقدر به مسائل حساس است چطور می شود او را بسان نیچه و در سلک اندیشه های او انگاشت. مولوی اگر استدلال را نقد کرده در مقابل شهود عرفانی بوده. ولی همین مولانا در جای جای مثنوی پاس عقل رو داشته و از آن تمجید کرده. برداشت شما از مولانا مثل همان داستان فیل است که در اول یادداشتان آورده اید. اندیشه یک متفکر را نباید به استناد یک یا دو بیت که قابل تاویل به چندین معانی است معرفی کرد.

  5. آرش جان من وقتی پست های شما رو میخونم خیلی خوشم میاد.
    حرف تکراری و تکرار مکررات نمیکنی.
    از یک زاویه ی تازه به موضوع نگاه میکنی
    مشخصه که به یک قضیه ای فکر کردی و تحلیلش کردی
    همین باعث میشه نوشته هات رو چند باره بخونم

  6. دوستان یک نظر در رابطہ بہ گفتہ ھای کبوتر نوشتم اما ۲۶ساعتہ کہ ازسرنوشت اون خبرنیست من از آرش میخام کہ اونو تآیید کنہ ‏

  7. آرش بیخدا توی اولا کہ اومدم بہ وبلاگت نظریاتم بصورت خودکار‏(زود‏)تآیید میشدحالاچہ شد کہ بعداز ۱۰تا ‏۱۲‏ ساعت اونو تآیید میکنی نکند اونو حرف بحرف ازنظر میگذارنی منتظر پاسخ تان

  8. polaad جان طبق همه انچه که در تاریخ وجود داشته و اکنون هم به وضوح مشخص است،ضرر و زیانی که دین به بشر وارد کرده فراتر از ان چیزی است که با چند شعار احساسگرایانه دینی بتوان انرا لاپوشانی کرد.بیخدایان نیز در سراسر تاریخ تنها به ابزار فکری برای هدایت و رستگاری متعارف بشر اکتفا کردند و هیچ گاه نه در قدرت و بساط حکومت دست داشتند و نه ارتش و چند تا مزدور چماق و باتوم به دست که ملت را سرکوب کنند و اصولا نفوذ چندانی هم در دستگاه های سیاسی نداشتند که رشته های فکری را هدایت کنند.
    البته در حکومتهای کمونیستی جریان های ضد دین باوری وجود داشته اما انها نیز بر حسب ایدئولوژی بوده اند نه صرفا ناخداباوری و هیچ گاه این موضوع برایشان اصل و اولویت نبوده.
    همین که شما این همه یک طرفه به بیخدایان نگاه میکنید نشان از تعصبات باوری تان دارد که حتما انچه شما به عنوان دین میشناسید مطلقا درست است(البته طبیعی هم هست اینگونه باشد
    چرا که انرا از جانب خدا میپندارید) و هر ادعایی بر خلاف و در تضاد با ان محکوم است.همین نگرش به عقیده من اشتباه است چرا که فکر میکنم اگر خدا وجود داشته باشد با یکسری باورهای مطلق تک بعدی نمی آید بندگانش را بر سر حقیقت و باورهایشان به جان هم بی اندازد.حقیقت امری پویا و نسبی است.
    در مورد عرفان هم انچه بارها گفته شده و در عرفان اصل است،شناخت خود و هستی است.بزرگان و عرفای دین گرا به این اعتقاد دارند که شناخت خود منتهی به شناخت خدا میشود(مانند بزرگانی چون ناصر خسرو) اما در هر صورت این پی بردن به ماهیت و حقیقت وجود و هستی است که در عرفان اهمیت دارد نه شناخت خدا.اگر شما میخواهید در روی یک پاشنه بچرخد و مدام خدا را علم کنید این دیگر باور شخصی خود شماست.عرفان با جریانهای یک سویه دینی و ایدئولوژیکی هیچ سنخیتی نداشته که بگیم حتما باید مسلمان و یا خداباور باشی تا یک عارف باشی.هدف من دسته بندی عرفان نبود،در نهایت عرفان نیز مقصدی دارد اما ممکن است راه های رسیدن به ان متفاوت باشد وگرنه مقصد همانی است که با کمی تفاوت یک اگنوستیک و حتی بیخدا و یک خداباور میتوانند به ان برسند.

    • اشکان عزیز شمادرمورد ضرر وزیان دین اشارہ کردید شاید درذھن تان ھمان جنگ ھای صلیبی ‏،جنگھای صھیونستھا،ویابرعکس جنگھای مسلمین باکفار خطور کردہ ویاھم اینکہ مانع قرار گرفتن دین برسر راہ رسیدن بہ ھوس کہ آنھم بہ یک نحوی انسانرا از تمسک بہ ھوس باز میدارد کہ برخلاف میل شھوانی است ‏.ویاھم قربانی شدن یک شخص را کہ بہ دروغ جرمش توسط شاھدان غدار خائن ثابت شدہ وبعدآ توسط احکامات دینی مورد تعذیر قرار گرفتہ الحق کہ اغلب چنین حادثات استخوان سوز اتفاق افتادہ است ویاھم ھردلیل دیگر کہ شمانزد خود دارید وبااستناد با آن چنین قضاوت میکنید‏(منظورم ھمان زیان وضررھای نام نھاد دین توسط شما وبنظرشخصی شما‏)را دلیل می آورید اول کہ درمور جنگ میان ادیان بایدگفت کہ جنگ میان ادیان مانند جنگ بالای منافع اقتصاد ی میباشد آیامیشود کہ اقتصاد را از زندہ گی دور کرد ھمچنان جنگ وکشمکش بالای نفت رامیدانید میشودکہ نفت را دورکنیم،حادثات ترافیکی ماشین ھارا میدانید میشودکہ ازماشین استفادہ نکنیم….؟؟؟؟‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏!‏‏! بالآخرہ ھرمثال دیگرمیتوانیم بزنیم اگرضرورت بود ‏.‏ اگردین نباشدبفرض محال ھنوز بھانہ ھای زیاد موجوداست کہ ‏ موجب درگیری ‏ جنگ شود شماچرا طرفھای مقصر راملامت نمیکنیدکہ بجان دین افتادہ اید؟ درموردبیخدایان واخلاق عالی شانراکہ بہ تعریف گرفتہ اید دیگربس استکہ بسوی دولت ھای کمونستی یک نیم نگاھی بیندازید اگرچہ شما حساب کمونستھا وبیخدایانرا ازھم جداکردہ اید باچند پوچ گویی آرش بیخدا کہ میگویدکمونیزم یک ایدولوژی اقتصادی ونمیدانم دیگرچیست وبیخدایی چیزی دیگری است دردیدگاھای خود ھمچنان کمونیزم را ردکردہ است ‏‏(تنھادر سخن والاکہ فرق بین یک کمونست اشتراک عامہ مانند ‏ لننین ،استا لین و یک کمونست اشتراک خاصہ کاپیتالسی مانند آرش بیخدانیست .‏ چہ فرق دارد کہ ھردو طرف ملحد،دھری اند اما با ایدولوژی ھای مختلف ‏‏)بیخدایان سفسطہ باز چرا ازحقیقت وحشت دارند درفارسی یک ضرب المثل است کہ.سگ زرد برادر شغال ‏.‏ معذرت میخواھم کہ این مثل را زدم منظورم ھتک حرمت بہ ھیچ کس نیست امامتآسفانہ کہ ادبی ومعادل آنرانمیدانستم مانند مثل دیگر ‏.خرس رایادکن چماق را دردست گیر‏=بلبل رایادکن قفس را دردست گیر.‏ اشکان عزیز اگرمعادل آنرامیدانیدحتمآ آنرا درنظربعدی ات کہ برایم مینوسی فراموش نکنی شاید این بزرگی تانرانشان دھد بازھم ازگفتن آن پوزش میخواھم امیدوارم کہ ھیچ کس نرنجیدہ باشد .‏ ھیچکس ازخود پورہ و بہ یک حال نیست جز آفریدگارما.‏ عزیز من درموردبیخدایان تعصب ندارم ازینکہ حقیقت گفتار آنھارا کہ اصل ندارد میگویم سادہ وسطحی نگری شانرابیان میکنم ……………نمیخواھم کہ ازین بیشتربرنجید.امابازھم بحث عرفان شماکہ روی کلمہ اصل میچرخید مادرعین حال میتوانیم کہ ‏ دریک ‏ شئ چندین اصل داشتہ باشیم کہ جمع آن میشود اصول کہ بہ گفتہ شما شناخت خود اصل است امادین ھم درعرفان اصل است شمافکرمی کنید این ھمہ انسان درعرفان بہ مرحلہ کمال رسیدہ بدون رھنمایی دین رسیدہ است اگرشما این ھمہ مھارت درعرفان رابلدھستید ازبرکت تحقیق ومطالعہ دردین ودین مداری است نہ دربیخدایی وندانم گرایی.کارخوب نیست کہ ما ازطریق دین بہ یک جای برسیم بعدآ آنراکنار بگذاریم باز بگوییم ماازقبل اینھمہ را میدانیستیم شما اگروسیلہ سفر‏(دین بہ مثابہ دستاویز دربحربیکران عرفان‏)را اصل نمیپندارید وبہ آن اھمیت قایل نمیشوید مطمئن باشید کہ بہ منزل مقصودھرگز رسیدہ نمیتوانید

  9. درود بر شما خردمند بزرگ
    من پرسشی دارم که میدانم با موضوع این پست بی ربط است ولی مجبورم بپرسم ، شرمنده
    از افراد زیادی پرسیدم و جوابی نگرفتم

    در چند وقت گذشته در بین حکومت اسلامی احساس میشود که بیش از پیش دارد به افکار نازیسمی پر و بال میدهد ، که این تنها به دلیل دعوایی همیشگی آنها با یهودیان است
    من دنبال کتابی هستم که نویسنده آن کاملا بی طرفانه این افکار را زیر ذره بین برده باشد

    به طور کل در موری نازی ، هیتلر ، هلوکاست حرفهای درستی زده باشد

    شما کتاب میتوانید به من معرفی کنید ?
    ممنون

    • پاسخ به پرسشگر :

      اگر چه این سوال از صاحب وبلاگ پرسیده شده ولی بد نیست بنده نیز نظرم را بگویم چون برایم سوال شما جالب بود .

      نکات مجهول زیادی در عملکرد هیتلر و تاریخ جنگ جهانی وجود دارد که نمیشود به ضرس قاطع در موردش نظر داد .متأسفانه بعد از جنگ , تبلیغاتی که بر علیه هیتلر انجام شد همراه خود تمام راههای کشف حقایق جنگ را نیز مسدود کرد .تاریخ جنگ جهانی هنوز هم مجهول است , چون تاریخ جنگ را فاتحانش مینویسند .

      مثلا یکی از مسائلی که غرب و آمریکا اجازه تفحص در مورد آن نمیدهند در مورد پروژه اتمی هیتلر بوده . تنها چیزی که ما میدانیم اینه که در سال 1941 Kurt Diebner فیزیک دان آلمانی و رهبر پروژه بمب اتمی آلمان نازی خبر مهمی را به رهبر رایش سوم میده که آخرین گزارشات ساخت بمب میباشد . مدتی بعد طی یک عملیات نظامی منابع آب سنگین آلمان به شدت آسیب میبیند و در روند ساخت و ساز خرابیها, آلمانیها دچار رکود زمانی زیادی میشوند و متفقین گوی سبقط را از آلمانیها میربایند و در اولین فرصت دنیا را برای مردم ژاپن جهنم میسازند و کابوس جنگ را به سر حد اعلا میرسانند . به نظر من عواقب آن هولوکاست اتمی کمتر از هولوکاست هیتلر نبود . هولوکاست یهودیان کار جنایتکارانه ای بود اما جز یاد اون , اثری ازش نمونده . اما هولوکاست اتمی هیروشیما و ناکازوکیآن هنوز هم در تولد نوزادان مشاهده میشود و این اثر وضعی هولوکاست اتمی آمریکاس…..

  10. سوای اینکه بخواهیم مولوی را خداباور یا مسلمان معرفی کنیم یا برعکس , باید به یک تفاوت آشکار او نسبت به دیگر شاعران اشاره کنیم :

    او تنها شاعریست که بدون اینکه بنشیند ردیف و قافیه بچیند فی البداهه شعر میگفته و کاتبها و شاگرداتنش دورش مینشستند و اشعارش رو مینوشتند. آن هم نه شعر بدون مضمون و بی سر و ته بلکه مسائل بسیار عمیق اخلاقی و انسانی و به تعبیر برخی «عرفانی» که گاهی به صورت رمز گونه سروده میشده .من تنها رقیب مولوی را در سرودن داستان به زبان رمز , سهروردی میدانم . وی تا زمانی که در حالت عادی به سر میبرده توانایی شعر گفتن نداشته . به قول خودش : تا که هوشیارم و دانا یکی دم نزنم .

    اما اینکه مطمئن شویم مولوی خدا باور بوده قدر مسلم این طور است . ولی جنس خدایی که میپرستیده با جنس خدای اسلام کمی متفاوت است و اگر بخواهیم بدانیم به محمد (پیامبر اسلام ) ارادت داشته یا نه ! من فکر میکنم حتما داشته . ولی یادمون نره رابطه ای که مولوی با استادش شمس داشته از رابطه محمد (پیامبر اسلام) بسیار قوی تر بوده و به مراتب استادش رو بیشتر میپسندیده . این کش مکش در مورد علاقه به استادش و محمد بین هواداران مولوی همیشه ادامه داشته و نقطه اوج این اختلاف این بیت زیر است :

    در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم / پیری اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

    آن پیری که در آخرین شعر مولوی به آن اشاره شده محمد است یا شمس ؟!

    مولوی هم به محمد و هم به قرآنش اعتقاد داشته اما مثل ابن سینا در برخی مسائل با قرآن و شخص محمد اختلاف نظر داشته و در شعرهاش کاملا مشخصه این اختلاف نظرها . برای همین هم هست که در جمهوری اسلامی با مولوی زیاد میانه ای ندارند چون قرآن رو چپکی کرده و به قول خودش قرآن عجم درست نموده . مولوی یک قرآن اخلاقی درست کرده بدون معیار های شریعتی و فقهی . عینکی که مولوی در جهان بیینی اش به چشم دارد عینک شریعتی و پا منبری نیست عینک هستی شناسانه است که معرف یک دیدگاه فلسفی منحصر به خودشه .

    • کبوترگرامی ھمان جنس خدایی راکہ مولوی میپرستیدہ وبا خدای اسلام کمی متفاوت بودہ بہ گفتہ خودشما ‏،شمامشخص نکردید کہ چگونہ خدارا میپرستیدہ ‏.وماکیستیم کہ پیش ازپیش درمورد یک عارف بزرگ پیش داوری میکنیم این برداشت ماست کہ ازداستانھا وشعرھای او طبق سلیقہ شخصی خودبہ یک نتیجہ میرسیم چنانکہ آرش بیخدا وھم سنگران او برداشت ھای بیخداگرایانہ خودرا ازمولوی دارند ومیگویند اونیامدکہ استدلال کند اسلام نوین،موسی نوین خلق کرد ‏‏(یاوہ گویی ھای آرش ‏…….‏)واما درمورد اثبات ارادت او باپیامبر اسلام ص ‏.ھمین کافیست کہ کتاب اولقب قرآن برزبان پھلوی رابدست آوردہ صرف نظرازینکہ بیخدایان مغرض آنرا درمقابلہ باقرآن قرارمیدھند دوست و ارادت مند رادشمن معرفی میکنند شاید درزندگیت تو باکسی ‏‏(استاد،رفیق،‏ ھمسرت وغیرہ‏)اخلاصمند وصمیمی باشی نمیشود کہ محبت وعشق ترا درمقابل افرادمذکور بامحبت خدا ورسولش مقایسہ کرد ‏.اولآ آنشخص دربیت مولوی پیامبرنبودہ کہ شما عبارت ‏،عزم سوی ما،‏ را باھمان فرمودات امری پیامبرص .‏ کہ حتمآ لبیک گفتہ واجابت شود اشتباہ گرفتید درضمن اگرمولوی سوی آن شخص عزم سفرکند این مخالفت باپیامبرنیست بلکہ بدرجہ احسن پیروی از طریقہ نبی اکرم ص.‏ است.‏ اختلاف مولوی بابعضی ازمسایل قرآن درچیست کہ شماازبیان آن بطورمشخص خود داری کردہ اید تنھاباگفتن اینکہ دراشعار اوبہ خوبی نمایان است اکتفاورزیدہ اید اگراحیانآ بفرض محال وجودداشتہ باشد مانیازمند رھنمایی ھستیم ‏‏(منظورم بہ تفسیر وتآویل نیاز دارد کہ آنھم یک مفسر وادیب بیغرض آنرا شرح دھد‏)شاید مااینگونہ ازاشعار او برداشت میکنیم.این درست نیست کہ ما رویہ وکردار ج.ا.ا را ملاک درست بودن گفتہ ھای قرار بدھیم .از روباہ پرسید کیست شاھدت گفت دمم.‏ میبخشید ازینکہ اینرا گفتم منظورم خدای نخواستہ ھتک حرمت نیست کہ دچارسؤتفاھم نشویم.حرف آخر اینکہ جھان بینی مولوی کاملآ اسلامی بودہ ھرچندکہ بیخدایان ودشمنان اسلام شب و روز مکر،حیلہ،تبلیغ ‏،تدبیربد،اتھام،یاوہ سرایی………..

  11. اعتقاد به دین و خدا اموری کاملا شخصی هستند،مسلما اعتقاد به دین و پارازیتهایی که بر روی زندگی انسان می اندازد بسیار ملاکها و ارزشهایش را هم تحت الشعاع قرار میدهد.اما شما باید بین یک دیندار معمولی و یک دیندار عارف تفاوت قائل شوید.جهان بینی این دو کاملا با هم متفاوت است.
    دین در عرفان هیچ گاه اصل نبوده عزیزم.ما عارفان بزرگ زیادی داشتیم که اساسا اگنوستیک بودند.استاد منوچهر جمالی هم در اثار اخیرش در مورد عرفان سکولار توضیحات فوق العاده جالب و ظریفی داده اند.همان طور که گفتم بحث عرفان شناخت است،این شناخت میتواند به وسیله جنبه هایی از دین که البته نگرشات شخصی هم در ان دخیل است میسر شود و میتواند میسر نشود.تغییر و تحولات ارزشی مولوی و هر شاعر و عارف دیگری هم،مراحل و فراز و نشیبهای خودش را داشته.در این میان نگرشات خیلی مهم هستند،دیدی که یک انسان به یک مجسمه و پرتره دارد در گذر زمان میتواند عوض شود.مجسمه همان مجسمه است،اما ممکن است در نظر شما یک مجسمه زشت بعد از مدتی زیبا جلوه کند و یک مجسمه زشت،زیبا… .این نگرش است که شناخت را میسازد.ماجرای معروف مولوی و شمس و ان داستان یا علی و یا شمس گفتن و … کاملا مربوط به همین جایگاه دید و نگرش است.
    عزیز من ما میتوانیم اثار بیخدایان،با خدایان،متدینین،بیدینانان،مسیحی،مسلمان،کلیمی،زرتشتی،آتئیست و … را بخوانیم و از نکات اموزنده کتاب و اثارشان پند و عبرت بگیریم.ایا حتما باید عقاید دینی و ایدئولوژیکشان را بپذیریم تا اثارشان برای ما معنا و مفهوم داشته باشند؟

    • اشکان عزیز واقعآھم اعتقاد بہ دین وخداکاملآ امورشخصی است اماباید ادیان خرافاتی وباطلہ وحقیقی ازھمدیگرتفکیک شوند نمیشودکہ ھمہ آنھارا دریک ردہ حساب کردہ وبعدآ خط بطلان روی آنھاکشید.‏ اگرشما ھوس را کہ سرانجام باعث تباھی انسان میشود ارزش میگوئید اینکارشماست.‏ اصولآ ملاک ارزش گرفتن دین وانسانیت است درعین حال دین باانسانیت ھیچگونہ تعارض ندارد.باعقل وخرد نمیتوان بہ ھرچہ پاسخ داد وحساب ھرچیز را جداکرد بلکہ دین یک امرنھایت ضروری است تاتحمیلی.‏ عزیزباچند شعار خرد ،خردگرائی،آزادی بی قیدوبند ‏،انسان زیستی (منظورم ھمان چندشعاراحساساتی مغزتھی بیخدایان‏)نمیتوان کاری رابہ جای رساند الاکہ درعمل ثابت نسازیم.‏ بازھم میگویم کہ دین درعرفان اصل است‏(درعرفان حقیقی‏) عزیز بحث مان براین نیست کہ چندنوع وبہ چہ نوع عرفان ھای درجھان وجود دارد سرانجام عرفان منتھی میشود بہ شناخت خدا ونزدیکی بہ ذات اقدس ایشان ‏‏(البتہ بعدازشناخت خود‏)ندانم گرایی یعنی مردد نہ کاملآ بطرف بیخدایان ونہ بطرف خداباوران درعین حال میخواھندکہ ازمزایای ھردو طرف بھرہ مندشوند ماچہ کنیم کہ فلان ندانم گرا عارف است ویابود ھدف مابرسرحقیقت نہ خرافات ضمنآ شخص مردد (ندانم گرا‏)ھم ھدف وھم زمان راباختہ تمسک اوباین مسلک‏(عرفان‏)جزضیاع وقت وظلم برخویشتن چیزی دیگرنیست.‏ عزیز من نگفتم کہ آثار کسانیکہ مخالف عقیدۂ ماھستند خواندہ نشود بلکہ خواندہ شود شاید درصدسخن یگان چیزی بدرد بخور نصیب مان گردد بحث عقیدہ وایدولوژی صاحبان آثارو نوشتارھا چیزی جداست کہ بعدآ روی آن صحبت صورت خواھد گرفت تاقبولی ویا ردآن کہ آنھم دلایل خود را دارد بھرحال تامکاتبہ بعدی وقت خوش………

  12. پولاد جان شما مسلمین گرامی هم علاقه زیادی به این دارید که هر فرزانه ای که دم دستتان است را به نحوی به اسلام ربط دهید.چند وقت پیش مجله ای در دست گرفته بودم که در ان صادق هدایت را باورمند به اسلام توصیف کرده بود!
    سخنی نیست که مولوی مسلمان و خداباور بود،اما بسیار از شعرای ما عارف مسلک بودند.البته نگاه از این دریچه و توجه به جزئیات موضوع مفصلی است اما من فقط میخوام به گفتن همین موضوع بسنده کنم که اساسا در عرفان متسخ به مذهب،دین تنها یک وسیله برای رسیدن به شناخت است.برای بسیار عرفا تفاوتی نمیکند که این دین دستاویز، اسلام باشد،مسیحیت باشد،یهودیت باشد،زرتشتیت باشد،بهاییت باشد یا هرچه دیگر.تنها شرایط و محیط اجتماعی بوده که یک دین را درجوار انها قرار داده و دین دیگری را در مکانی متفاوت قرار داده.این موضوع در عرفان اصلا اهمیت ندارد.عرفای بسیاری بودند که اصلا به دین باور نداشتند،اما در هرصورت در عرفان کلا دین جایگاه انچنان بالایی ندارد که بخواهیم با وصل و پینه انرا به عارفان الحاق کنیم.در عرفان شناخت خود بسیار مهم است که دریچه ای می گشاید به شناخت خدا و مهم تر هستی(البته شناخت خدا و هستی خود مقوله هایی جدا هستند و انچه که اهمیت دارد شناخت ماهیت و حقیقت هستی است).
    این موضوعات را با هم قاطی نکنید لطفا،هرچند که ممکن است یک عارف دینگرا باشد اما عارف واقعی وجودش سراسر لطافت و سیرتش تشنه زیبایی و مهرورزیدن است.دینگرایی و عرفان به کل از یکدیگر جدا هستند.کل قران شاید به اندازه یک بیت شعر مولوی ارزش و معنویت دربرنداشته باشد.
    مولوی بزرگ هم مسلما همه اشعارش در وصف عرفان نیست و ما بیشتر او را به خاطر حکایات اموزنده اش می شناسیم.عقاید شخصی اش هم هرچه که بوده باشد،این جایگاه ادبی و فرهنگی اش را تغییری نمیدهد و اصلا بدان ربطی ندارد.

    • اشکان عزیز چرا حقیقت رو کمرنگ جلوہ میدی باور یک شخص درمورد خدا بنظرشخصی ام یک بخش بزرگ زندہ گی است اونم درین زمانہ اگہ خدای نخواستہ مولوی عقایدش با آرش بیخدا و ھم طرازان او کمی سازگاری میداشت آنوقت شورو ھلھلہ وغوغاشون گوشھارو کرمیکرد.‏ خوب میدانی کہ مولوی چندمین مرتبہ دربخش تحصیل درعلوم دینیست یعنی ھم مفتی بودہ ھم عارف بزرگ ھم مولوی و ھم شاگردان داشتہ کہ اونھارو تدریس میکردہ سرانجام نمونہ خوبیھا وکمالات واوصاف عالیہ.‏ اوکہ دردل ھرکہ جادارہ حتی دردل بیخدایان ھم.‏ ماھیچوقت کوشش نکردیم اورا بہ اسلام ‏ بہ ‏ نحوی ربط دھیم اوکہ مال اسلام است چرابیخدایان اورا بیربط بہ اسلام جلوہ میدھند.کارصادق ھدایت ازموضوع بحث مون جداست.بسیار ازشاعرامون چون مولوی بزرگ،مولاناسعدی،نیشاپوری،سنایی وحافظ البتہ باکمی کنایات ھمون شوروجذبات ‏،عشق،خداشناسی وھمزیستی کہ توی وجودشان بودہ درقالب شعرھا وداستانھای آموزندہ گنجاندہ اند.واماسخن شما‏(اساسآ درعرفان متسخ بہ مذھب ‏،دین تنھا یک وسیلہ برای رسیدن بہ شناخت است‏) منظور ازشناخت .‏ شناخت کیست وچیست؟ بنظرم دین درعرفان اصل است عرفان بدون دین مانند تیرانداختن درشب است.‏ عزیز این مقولہ درست است کہ اول شناخت خود بعدآشناخت خدا.‏ مقایسہ غلط قرآن کہ شعرنیست کہ شعرھای مولوی را باآن مقایسہ کردی.حکایات آموزندۂ او بما خوب زیستن رایاد میدھد ازلابلای داستان او مامیدانیم کہ عقید ۂ اوچطوربودہ است ‏.گرچہ دربارۂ شخصیت اومعلومات کافی وجود دارد ضرورنیست کہ ماخودرا بہ کوچہ حسن چپ بزنیم وبازبگوییم عقیدۂ اوھرچہ بودہ بودہ.‏ ….

  13. بخودبالیدی؟ واقعآسفسطہ ھات جالبہ.‏ آرش بیخدا توکہ باورات مخالف مسلمانھاست.حالاچطورشد کہ یک شاگرد مکتب نبوت (مولوی گرامی ‏‏)رو دوست داری ‏.‏ اگہ مولوی امروز اینقدر نامیست بخاطرعزت است کہ خداوند دراسلام بہ اودادہ.‏ شایدعلت دوست داشتنت ھمان اتھام ھای شرم آور وبی سرتہ است کہ برجناب شون داری وارد میکنی.‏ توکتاباشو بخون کہ سراسر معرفت کردگار ‏،یکتاپرستی،مبارزہ با الحاد،انسان زیستن،حق شناختن…………‏ شمابیخدایان ھرچیز روکہ میخواھید باسفسطہ اونو ثابت میکنین حیف کہ جزسفسطہ،مغالطہ ‏،دروغ پراگنی ‏،اغراق،مبالغہ،اتھام ‏،یاوہ سرایی دیگہ چیزی ندارید کہ بہ بازار بیخدایان عرضہ کنید ‏.‏ تو اگہ مسلمان رو نادان میگی ‏.‏ نادان فکرمیکنہ دیگران نادانہ دراخیراینو بخوان ‏.‏ مثنوی معنوی مولوی ھست قرآن برزبان پھلوی.‏ این ھماھنگی وپیروی باقرآنو نشان میدہ یاتضاد………قضاوت بااعضا وبلاگ

  14. احساس ميكنم كمي عاقلتر شدم !

  15. مولوی بە نظر من مال تمام بشریتە… چون پیامش برای همە انسانهاس.. و این باعث میشە در تمام دنیا دلبری کنە.. باعث افتخار هر انسانیست.. شاملو یە جا حرف خوبی رو در مورد مولوی (و تمام همفکراش) زدە کە میگە از طریق عرفان موسیقی و رقص و عشق و انسان بودن رو در -اون دورەی بیرحم تاریخ- نجات داد..

هرچه میخواهد دل تنگت (اگر بدرد بخور هست البته) بگو.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: