دین افیون توده هاست

این یکی از رایج ترین گزین گفته هایی است که از کارل مارکس مانده و مورد استفاده قرار میگیرد.

من در این پست میخواهم یک مقدار توضیحاتی راجع به این جمله بدهم.

نخست اینکه خیلی ها هستند راجع به مارکس فقط همین رو میدانند که او خالق این عبارت است، یعنی آنچه مارکس بوده است را محدود میبینند به اینکه او آدمی ضد دین بوده است، که این البته درست نیست، همینجا دو نکته قابل توجه است

  1. ضد دین بودن یک شخص دستکم دو معنی میتواند داشته باشد، الف اینکه آن شخص دین را باطل میداند یا مضر میداند، ب اینکه آن شخص علیه دین فعالیت میکند. به معنای الف البته که مارکس ضد دین بوده است و این کاملاً طبیعی است، خدا در فلسفه و علم مدتهاست مرده است و جایگاهی ندارد هر تفکری جدی و قابل توجهی که در چند قرن اخیر شکل گرفته فاقد خدا و در بسیاری از موارد ضد خدا یعنی ضد باورهای خداباوران بوده است، با پایان گرفتن قرون وسطی خدا از فلسفه اخراج شد، این نه به آن معنی است که دیگر فلاسفه راجع به مسائل مربوط به حوزه فلسفه دین حرفی برای گفتن ندارند، بلکه به آن معنی است که استفاده از وجود خدا در اثبات و رد هر موضوع فلسفی و علمی، غیر قابل قبول و مردود بوده است. لذا مارکس همچون دیگر متفکران پس از قرون وسطی عاری از افکار دینی است.
  2. اینکه تمام فهم یک آدم از مارکس همین ضدیت با دین باشد نشان از عدم شناخت آن شخص نسبت به مارکس دارد، چون مخالفت مارکس با دین فقط یک بخش بسیار کوچک از کل افکار و ایده های او بوده است، مارکس بیش از هر چیز در مورد اقتصاد تفکرات مهم و قابل توجهی داشته است و در پی آن در مورد سیاست. اینکه ما مارکس را برابر با ضدیت با دین بدانیم شبیه این است که سلامتی را در ضدیت با ویروس آبله بدانیم، در حالی که سلامتی در ضدیت با خیلی بیماریهای دیگر و چیزهای دیگر است و این برداشت از مارکس و سلامتی شبیه خالی دیدن دو میلیمتر از یک لیوان پر از آب است.
دوم اینکه برای فهم این جمله باید به دیگر افکار و امیال مارکس و مارکسیسم توجه داشت. مارکسیست های ارتودکس بطور خیلی خلاصه و حداقلی مالکیت خصوصی، بخصوص بر ابزار تولید را مایع الینیاسیون میدانند و  راه حل از بین رفتن آنرا از بین بردن کاپیتالیسم، دموکراتیزه کردن توزیع ثروت و ابزار تولید بوسیله حاکمیت کارگری  که از طریق انقلاب کارگری بدست می آید میدانند. این مارکسیست ها معتقدند دوره جدیدی از تاریخ را باید آغاز کرد که اگرچه برابر و شبیه است با چیزی که آنرا کومون نخستین میخوانند، ولی موضعی جدید و مترقیست، و با تحقق چنین دنیایی، دنیا گلستان و مملو از بلبل خواهد گشت.
الیناسیون (بیگانه سازی؟) موضوعی بوده است که مارکس آنرا از فوئرباخ دیگر فیلسوف هم عصر خود به عاریت گرفته است، بر خلاف مارکس، ضدیت فوئرباخ با دین از جنس ب تعریف شده در بالا بوده است و او آثار قابل توجهی در مورد دین دارد. فوئرباخ معتقد بود دین موجب الیناسیون میشود، در دیدگاه های چپ سنتی، مارکس همان مفهوم را صادق در مورد پول میدانست. طبیعی است که برای رسیدن به چنین دنیایی نیاز به انقلاب است، و کمونیست های زیادی از زمان مارکس تا به امروز برای چنین انقلابی آدم کشته اند و البته خود هم کشته شده اند، و میان انقلابیگری و کمونیسم رابطه نزدیکی وجود دارد.
حال برای کسی که انقلابی گری را هدف خود قرار داده است و میخواهد دنیا را متقاعد به جنگ و تغییر کند، موانعی وجود دارد که مارکس یکی از آنها را دین میدانست، چرا؟ چون دین از نظر او خاصیت افیونی دارد و توده ها را از انقلابی گری منصرف میکند.
سوم اینکه باید افیون چیست؟ و افیون توده ها بودن چه معنایی دارد؟
افیون همان تریاک، یعنی یکی از مواد مخدر و احتمالاً رایج ترین ماده مخدر در زمان مارکس بوده است، بنابر این ترجمه افیون به «مواد مخدر» غلط است، بلکه «تریاک» ترجمه و برداشت صحیح است. تاثیر دین بر اجتماع در دیدگاه مطرح شده توسط مارکس شبیه تاثیر تریاک بر فرد است، یعنی همانطور که تریاک یک فرد را از واقعیت به هپروت میبرد، او را از انجام کارهای جدی و تلاش و پیشرفت و تغییر باز میدارد و او را تبدیل به انسانی سست و ضعیف و پوچ تبدیل میکند. دین نیز در جامعه مانع تغییر و پیشرفت است، مردم را بجای انقلابی گری، آرام میکند. ناپلئون نیز گفته است تنها دلیلی که فقرا پولدارها را نمیکشند دین است! این دو نظر باهم کاملاً همخوانی دارند بنابر این باید فهمید که منظور خاصیت تخدیر و ایستایی افیون است و دیدن این واقعیت در ادیان چندان سخت نیست، لایه های مذهبی اجتماع پس از تمام لایه های دیگر اجتماع به تغییرات تن در میدهند و بیش از همه در مقابل تغییر مقاوت میکنند.
چهارم اینکه حال بالاخره مارکس درست میگفت یا نه؟ آیا واقعاً دین افیون توده هاست یا نه؟
این پرسش را به دو گونه میتوان تفسیر کرد،
  • پرسش الف- آیا همه ادیان افیون توده ها هستند؟
  • پرسش ب-  آیا ادیانی وجود دارند که افیون توده ها هستند؟
پاسخ به پرس الف- به نظر من این ادعا که همه ادیان افیون توده ها هستند ادعایی واضح البطلان است، یقیناً میتوان در طول تاریخ و در زمان حال ادیانی را دید که برعکس خاصیت ایستایی ندارند بلکه افراد را به دخالت بیشتر و انقلاب تشویق میکنند. منظور از دین البته در اینجا تنها یک دین مثل اسلام یا مسیحیت نیست بلکه منظور خوانش های مختلفی که از ادیان وجود دارند نیز هست. برای نمونه میتوان به جریانهای اسلامگرایی که در نیم قرن گذشته سبز شده اند نگاه کرد، برداشت این جریانها از اسلام بدون شک برداشتی انقلابی و افراطی بجای انفعالی است و جالب اینجاست که به شدت تحت تاثیر قرار گرفته از کمونیسم است و حتی در دوره های مختلف مورد تمجید و حمایت مستقیم کمونیست ها هم قرار گرفته است. چنین برداشتهایی از دین برعکس برداشتهای افیونی بسیار فعالانه و انقلابی هستند. پدران فکری این حرکت های اسلامی یعنی متشرعین را نیز به سختی میتوان افیونی دانست.
از سوی دیگر در همین دین خوانش های افیونی فراوانی نیز از دیرباز وجود داشته اند، عرفان و تصوف نمونه های بارزی از این تفکرات هستند. اسلام به نظر من بطور کلی خیلی کمتر از مسیحیت افیونی است، یعنی دینی است که اساساً بر نظامی گری و جهاد و جنگ و دگر ستیزی و تنفر نسبت به غیر مسلمان بنا نهاده شده است، یک نمونه که اخیراً توجه من را به دگر ستیزی اسلام جلب کرد احکامی بود که در مورد پیوند عضو در اسلام آنهم در قرن بیستم وضع شده اند:
پيوند اعضا اشکال ندارد. اگر دهنده عضو زنده باشد و دادن عضو براي وي ضرر نداشته باشد، دادن عضوي براي پيوند به بدن ديگري جايز است. اگر عضوي را که براي پيوند لازم است، از ميّت مسلمان بخواهند قطع کنند، در صورتي که حفظ جان مسلماني، بر پيوند عضو مورد نظر (از اعضاي ميت) متوقف باشد و تهيه عضو مورد نياز از بدن غير مسلمان ممکن نباشد، قطع عضو از ميت و پيوند آن به شخص ديگر اشکال ندارد.
آیت اللَّه فاضل لنکرانی، استفتائات، ج 1، ص 602، سؤال 2129 و 2130؛ آیت اللَّه مکارم، استفتائات، ج 2، ص 604، سؤال 1739؛ آیت اللَّه خامنه‏ای، استفتائات، ص 28، سؤال 1292.
باید دانست که پدید آورنده اسلام یک آدم افیونی نبوده است، یک فرمانده نظامی، یا به عبارت دیگر یک تبهکار حرفه ای و کاروان زن و به قول انگلیسی ها War Lord (جنگجو)، مثل چنگیز و تیمور و اسکندر و هیتلر و غیره بوده است، دینی که چنین آدمی پدید آورده است مسلماً متفاوت خواهد بود از دینی که یک آدم باکره! متولد شده از مادر باکره، که وقتش را صرف دوستی با چند مرد بیکار دیگر میکرد و با آنها شراب میخورد و خوش میگذراند خواهد بود. جالب اینجاست، من به یاد دارم خمینی در یکی از سخنرانیهایش از آخوندهایی که آنها را درباری مینامید شکایت میکرد، آن دسته از آخوندها به خمینی که یک آخوند انقلابی بود میگفتند اگر خدا از وضعیت حال ناراضی باشد خودش امام زمان را میفرستد تا همه چیز را درست کند، یا اینکه ما باید از حضرت عیسی یاد بگیریم، یعنی افیونی بودن مسیحیت حتی مورد فهم آخوندها نیز بوده است، اینجاست که به نظر میرسد.
اگرچه در اسلام نیز برداشتهای افیونی همواره وجود داشته اند، و عبارتهایی مانند «روزی همه دست خداست!»، یا «خدا همه چیز را درست خواهد کرد»، یا «امام زمان خواهد آمد همه چیز درست خواهد شد» و تمامی رفتارهایی که انسان مسلمان را از پذیرفتن مسئولیت فارق میکند کاملاً افیونی هستند اما روح اسلام بر خلاف روح مسیحیت افیونی نیست، یا دستکم به اندازه آن افیونی نیست. یکی از تصاویری که من در یکی از روزنامه های قدیمی ایران دیدم و هیچگاه فراموش نخواهم کرد، تصویر یک جوان بود که در تظاهرات های مربوط به انقلاب 57 شرکت کرده بود و روی یک تابلوی مقوایی در میان جمعیت نوشته بود «آقای مارکس، بلند شو و ببین آیا دین افیون توده هاست؟»، حرف آن جوان کاملاً درست بود، آن جمعیت شباهتی با یک فرد تریاکی نداشتند.
شاید اگر افیون را برابر با ماده مخدر بدانیم، با توجه به اینکه برخی از مواد مخدر جدید مثل شیشه و کوکائین و اسید دیگر حالت سستی را پدید نمی آورند بلکه هیجان و توهم ایجاد میکنند، آنگاه بتوانیم بگویم دین افیون توده هاست، گاهی این افیون از جنس تریاک است گاهی از جنس کوکائین.
در مسیحیت نیز همین داستان وجود دارد، اگر چه به نظر من کل روح مسیحیت افیونی است اما باز هم در مقاطعی از تاریخ، مثلاً در جنگهای صلیبی شاهدیم که مسیحیان در موقع لزوم، با شدت و قدرت و خشونت تمام کشورهای خود را از شر اسلام خارج کردند و مسلمانان متجاوز به غرب را سر جای خود نشاندند، به آن جنگجویان نیز نمیتوان گفت افیونی، ولی در مقابل آنها همیشه مسیحیت افیونی نیز موجود بوده است، برترند راسل از دیدار خود با کشیش هایی صحبت میکند که بوی گند میدادند و مدتها خود را شکنجه میدادند، برای چنین آدمهایی اقتصاد و کار معنی ندارد آنها در دنیای هپروتی خود به سر میبرند.
در پاسخ به پرسش ب نیز پاسخ بسیار روشن است، بله برداشتهایی از دین خاصیت افیونی دارند.
دین اصولاً پاسخی غیر موجه و تخدیری برای همه مسائل دارد، مردم نادان و ضعیف همواره میتوانند از دین بصورت افیونی، برای تسکین و تسلا استفاده کرد.
نکته پنجم و آخرین نکته اینکه آیا دین افیونی بهتر است یا دین انقلابی؟
این پرسش، پرسش دشواری است. کمونیست ها پیش از انقلاب 57 با دیدن اسلامگرایان انقلابی ذوق زده شده بودند و پشت سر آنها نماز میخواندند. مثلاً به سخنان گل سرخی در دادگاه توجه کنید، تمام تلاش او این است که بگوید ما کمونیست ها با اسلام انقلابی یعنی آخوندی که در سیاست دخالت میکند مشکلی نداریم.
اشکال کار اینجا بود که دخالت در سیاست به خودی خود یک فضیلت نیست، بعضی از آدمها مثل هیتلر و خمینی اصولاً بهتر است برای حفظ منافع و کرامت بشریت در سیاست دخالت نکنند، دخالت دین در سیاست در نزد همه عقلای امروز جهان امری ناپسندیده است، اینکه یک اسلامگرا در خانه اش بنشیند و از اسلامش استفاده افیونی کند یعنی الله اش را بر سر خودش بزند خیلی بهتر از این است که از اسلام استفاده انقلابی کند به بیرون خانه اش بیاید و اللهش را در ماتحت دیگران فرو کند.
بطور کلی تصمیماتی که بر اساس دین گرفته میشوند مبتنی بر هجویات و توهمات دینی هستند، لذا در بیشینه موارد با واقعیت ها جور در نمی آیند و نتایجی منفی به بار می آورند، دخالت دادن اسلامگرایان در سیاست شبیه مسلح کردن آدمی دیوانه و روانی است، و دیدیم که چوب این حماقت را خود کمونیست ها بیشتر از بقیه خوردند و البته در این حین کشور ما و زندگی مردم ما، و حتی آینده ما نیز ویران یا ویرانتر شد.
این است که از این جهت دین افیونی شاید بهتر باشد. اما از طرف دیگر جمعیت قابل توجهی از جمعیت کشور ما را دین داران تشکیل میدهند، و افیونی بودن این جمعیت در کل به ضرر تمام کشور تمام میشود، تا این جمعیت حرکتی نکنند اتفاق خاصی نمی افتد، اینجاست که ما با همان مشکلی روبرو میشویم که مارکس با آن روبرو بود. ما به دنبال تغییر در کشورمان هستیم و دین هم از طرفی با خاصیت افیونی خودش در مقابل ماست، و از طرف دیگر هم با خاصیت انقلابی اش.
بنابر این، پاسخ به این پرسش چندان روشن نیست، اما آنچه دستکم برای من روشن است این است که در دراز مدت باید با دین مبارزه کرد و به مردم نادان تفکر نقادانه را آموخت تا در دام ایمان و دین نیافتند. چنین مردمی دیگر حالت مردم دینی را ندارند که هم حالت افیونیشان هم حالت انفلابیشان مضر باشد، چنین آدمهایی میتوانند دنیا را به سمت تکامل حرکت بدهند.
Advertisements

47 پاسخ

  1. دین نمایش فرهنگ و روش های زمان برده داری است!

    ………. دین نیز مانند ناسیونالیسم در زمان برده داری پیدا شد و همه دین ها در زمان برده داری پیدا شده اند و حتی یک دین را نمی توان پیدا کرد که در زمان برده داری پیدا نشده باشد! دین زرتشتی، دین یهودی، دین مسیحی، دین اسلام، دین هندو، دین های تک خدائی، دین های چند خدائی، بت پرستی، ستاره پرستی، ماه پرستی، خورشیدپرستی، جانورپرستی و ….. همگی در زمان برده داری پیدا شده اند! در دین های گوناگون خوردن فلان خوراک یا نوشیدن فلان نوشاک یا خوردن گوشت فلان جانور گناه است و فهرست بزرگی از کارهائی که انجام دادن آنها گناه و بد و زشت است و خدا یا خدایان را خشمگین خواهد کرد در دین های گوناگون دیده می شود اما در همان دین ها برده داری گناه نیست! برای نمونه در دین اسلام که دینی است که مانند همه دین ها در زمان برده داری پیدا شده است اگر کسی در نبردی کسی را دستگیر کند هم می تواند مانند جانوران از او کار بکشد و هم می تواند مانند جانوری او را به دیگران بفروشد! همچنین در دین اسلام بهره کشی جنسی از زن ها حتی زنان شوهرداری که در نبردهای گوناگون گرفتار شده اند و یا خرید و فروش آنها نه بد است، نه گناه است و نه زشت است! سخن کوتاه، دین نمایش فرهنگ و روش های زمان برده داری است! ……….

    همه این نوشتار را در لینک زیر بخوانید:

    http://www.iranglobal.info/node/28638

  2. یه سوال که ذهن منو خیلی وقته مشغول خودش کرده اینه که چرا ؟ واقعا چرا وقتی در مورد ضد دین بودن و افیون توده ها و امثال اینها بحث میشه 99% بحث ها در مورد نقض کردن اسلام هستش ؟ خب چرا وقتی میخواید دین رو نقض کنید از اسلام بد میگید ؟ نمیگم اسلام خوبه یا بده . من فقط سوالم اینه که چرا دین های دیگه رو بازخواست نمیکنید ؟ اقای مارکس منظورش دین اسلام نبود منظور کلی جناب , واژه ی دین بود .من همیشه به دنبال یک بحث قوی در مورد ضد دین بودم اما ته بحث ها به انکار دین اسلام میرسید

    • بخاطر اینکه اسلام برای مخاطبین من و خود من ملموس تر است تا مثلاً شینتوئیسم! ضمن اینکه هیچ دینی در این دوره و زمانه به اندازه اسلام مخل آرامش و آزادی و پیشرفت آدمها نیست، شما توی غار زندگی میکنید نازنین؟

  3. بسیار آموزنده استاد

  4. درود برشما
    آقای آرش بیخدا ، به نظر من نقل این گفته مارکس هیچ ارتباطی با موضوعی که شما در ادامه این نقل قول نوشتید ندارد. مارکس در جاهای دیگری هم راجع به دین اظهار نظر کرده و نشان داده که دین و مذهب و حتی خدا مقولاتی هستند که ساخته افکار انسانند و انسان باید از شر این خرافات رها شود. در واقع مارکس با این مسئله تسویه حساب کرده بود. در ادامه شما کمونیستها را متهم به آدم کشی می کنید و یکی از دوستان هم به حکومت شوروی اشاره کرده بود که شکست خورد. قبل از اینکه راجع به کمونیسم اظهار نظر کرد و حکم صادر کرد باید کمونیسم را شناخت. حکومت هایی مانند شوروی سابق و چین و کره شمالی و کوبا و… را نمی توان حکومتهای کمونیستی به شمار آورد. کمونیسم یک ایئولوژی نیست بلکه حرکتی است به سوی آزادی انسان و مبنای کمونیسم و هدف کمونیسم رهایی انسان از بردگی مزدی ، نابرابری و جامعه طبقاتی و حرکت به سوی یک جامعه انسانی و برابر است. این حرکت با پیدایش کاپیتالیسم بوجود آمده و تا زمانی که کاپیتالیسم هست این جنبش هم وجود خواهد داشت.البته احزاب چپی هم که در دوران انقلاب 57 پشت خمینی نماز می خواندند جزء احزاب کمونیستی بشمار نمی آیند. نکته دیگر اینکه شما فکر می کنید که با برچیده شدن دین همه مشکلات انسان حل خواهد شد ؟ دین و خرافات فقط یکی از موانع آزادی انسانهاست ، موانع دیگری هم هست که باید آنها را از میان برداشت. و نکته دیگر اینکه شما در بالای وبلاگتان این شعار را نوشته اید: » مدافع خرد گرایی، بی خدایی ، سکولاریسم ، دمکراسی ، جمهوریت ، کاپیتالیسم و حقوق بشر » کمی در این جمله دقت کنید ، تمام مقولاتی که در این جمله بکار برده شده اند متناقض یکدیگرند. به عنوان مثال کسی که بیخدا باشد چگونه می تواند مدافع حقوق بشر یا مدافع دمکراسی باشد؟ درحالی که خودش به اعتقادات دینی دیگران احترام نمی گذارد. یا کسی که مدافع دمکراسی و حقوق بشر باشد چگونه می تواند مدافع کاپیتالیسم باشد؟ در حالی که مایه بدبختی ، نابرابری ، فقر، جنگ و کشتار، بی خانمانی و … همین نظام سرمایه داری می باشد. در هر حال آرش جان با نوشتن این مطلب ثابت کردی که خودت هم از مارکس هیچ مطلبی نخوانده ای و فقط همین جمله » دین افیون توده هاست» را خوانده ای (البته شک دارم این را هم خودت خوانده باشی از دیگران شنیده ای چون به هر حال جمله ی معروفی است) در هر صورت می خواهم بگویم که کمونیسم به دین ، به خدا و به خرافات هیچ اعتقادی ندارد و کسانی هم که می روند پشت خمینی نماز می خوانند و یا حکومتهایی مثل شوروی سابق و چین که مردم خود را کشتار می کنند و خونشان را می مکند و هیچ گونه آزادی برای انسان قایل نیستند اصلا بویی از کمونیسم نبرده اند . در پایان از کسانی که می خواهند با کمونیسم آشنا شوند خواهش می کنم بروند آثار مارکس و انگلس و لنین را مطالعه بفرمایند و به حرف کسانی که می خواهند کمونیسم را آدم کش و قاتل و مدافع دین و مذهب معرفی کنند گوش ندهند .

    • کمونیسم هم امتحان خود راداد وشکست خورد .یکی ازعلتهای شکستش مبارزه با اعتقادات مردم وآزادی بود.

      • نه دلیل شکست کمونیسم این بوده که کمونیسم به دلیل بنیان های غلطش محکوم به شکسته.

  5. salam ARASH…man hame soal ha va pasokh haro nakhoondam
    shyad be in soale man baar ha javab dade bashi…soal am ine : age vaghean ideolojie kaRl Marks ideolojie khoob va kar amadi bood chera estefade nemikonan azash
    az kasi shenidam ke shoravie sabegh hamchin ideoloji dashto shekast khord
    doroste ?l

  6. اخیرا سازمان عفو بین الملل اسنادی منتشر کرده است که به موجب آن چین در عرصه اعدام مقام نخست و ایران مقام دوم را دارد. در کنار چین و ایران نام بحرین ، یمن، عربستان سعودی و آمریکا هم به چشم می خورد. اگر برای تعیین رتبه اول از قدرمطلق تعداد اعدامها حرکت کنیم طبیعتا چین رتبه نخست را خواهد داشت و تا لغو کامل اعدام در جهان نیز به احتمال قوی این رتبه را حفظ خواهد کرد زیرا چین پر جمعیترین کشور جهان است. ولی اگر جنبه نسبی به تعداد اعدامها بنگریم مقام نخست به ایران می رسد زیرا تعداد اعدامها در این کشور نسبت به تعداد جمعیت از همه کشورهای جهان بیشتر است.

    اعدام در ایران یک خصوصیت دیگر هم دارد که از ویژگیهای اعدام در ممالک استبدادی است. شاه برای اعدام گروه جزنی مدعی شد که آنها را در حال فرار کشته است در حالیکه دادگاه به جرم آنها رسیدگی کرده بود و به زندانهای طویل المدت محکوم شده بودند. این خمینی نبود که در سال 1367 به قتل همه کسانی فرمان داد که دوران زندانی خویش را قانونا سپری کرده و یا در حال گذراندن آن بودند و بدعت جدیدی را بنیان گذارد این شاه بود که بدعت گذار این نوع اعدام بود. در ایران اسلامی شفافیت وجود ندارد و امنیت قضائی محلی از اعراب ندارد. وقتی کسی را بدار می زنند شما در واقع نمی دانید جرم واقعی وی چه بوده است. برایش پرونده سازی کرده اند؟ ملائی با وی خصومت داشته است؟ این اعدام در اثر انتقامجوئی شخصی است و یا ووی را به خاطر فعالیت سیاسی و دگر اندیش بدار آویخته اند. در ایران همه مردم به علت فقدان امنیت قضائی و فساد دستگاه در قدرت، به علت اعمال نفوذ مقامات و ارعاب قضات و وکلای مدافع گروگان رژیم جمهوری اسلامی و مشتی مافیای در قدرت هستند. مافیای در قدرت مسئول ناامنی در ایران و افزایش تعداد اعدامهاست تا خود را با ایجاد ارعاب بر سر کار نگهدارد. این رژیم برای جان انسانها ارزشی قایل نیست. توجه کنید نمایندگان مجلس شورای اسلامی به عنوان نمایندگان ملت که وظیفه نظارت بر حسن اجرای فعالیتهای دولت و قانونگذاری را دارند مانند اوباش در جلوی دوربین تلویزیون جمع می شوند، مشتها رو به هوا می گیرند انگاری که محارب با خدا هستند و عربده می کشند موسوی و کروبی اعدام باید گردند. مو بر تن بیننده راست می شود. نمایندگان مجلس از بالای سر قوه قضائیه و همه قوانین کشور حکم اعدام صادر می کنند و شرم هم ندارند که با این کار وضعیتی را در جامعه ایجاد می کنند که کسی احساس امنیت نمی کند. اخلاق جامعه را به سقوط می کشاند زیرا میلیونها مردم از ترس جانشان باید با دو روئی و عذاب وجدان، با کشیدن گلیم خویش از آب و بی توجهی به مصلحت عمومی زندگی کنند. البته در کشوری که ولی فقیه بر بالای سر همه فرمان می راند و نماینده خدا بر روی زمین است و خودش می برد و می دوزد و می تواند بدون ترس از تعقیب فرمان قتل صادر کند و یا آنرا لغو نماید و جامعه را به عهد دوران قبیله ای اسلامی بکشاند از نمایندگان استصوابی مجلس شورای اسلامی چه می توان انتظار داشت. شاید خود آنها نیز می ترسند اگر عربده نکشند با عربده دیگران سرشان بر بالای دار رود.

    در گذشته امپریالیستها موفق شدند با یک کارزار ایدئولوژیک در عرصه جهانی از امر انسانی «دفاع از حقوق بشر» وسیله ای بسازند تا با تحریک افکار عمومی رژیمهای نامطلوب خویش را تحت فشار قرار دهند. در رقابت با روسها هر عطسه زخاروف که به وی جایزه نوبل نیز داده بودند بیک جنجال سیاسی بدل می شد ولی شاه دسته دسته جوانان ایران را می کشت و آب از آب تکان نمی خورد. امپریالیستها در حالی که خود زندان ابوغریب را داشتند و زندانیان را شکنجه می کردند، به آنها تجاوز می کردند. در حالیکه زندانهای مخفی «سیا» را دارند و در گوانتانامو انسانها را مانند حیوان نگاه می دارند و حاضر نیستند آنها را به بهانه انسانهای بی حقوق در مقابل دادگاههای عادی قرار دهند. در حالیکه اعترافات بر اساس شکنجه را مغایر همه موازین حقوقی و انسانی مانند اعتراف گیری های دوران مغاکهای نمور و متعفن شکنجه گاههای قرون وسطی معتبر جا می زنند. در حالیکه متهمین را برای شکنجه با نظارت مامورین امنیتی آمریکا به مصر و لهستان و رومانی و ممالک بالتیک با پروازهای خصوصی اعزام می کنند به سایرین ایراد می گیرند که شما حقوق بشر را رعایت نمی کنید. وقتی آمریکا و اسرائیل که خود از بزرگترین جنایتکاران جهانند خود را در جای دادستان می نشانند و جمهوری اسلامی و یا چین و برمه و… در جای متهم به هر انسان منصفی حالت تهوع از این همه دورئی و ریاکاری دست می دهد. جنایت و شکنجه و اسارت و تجاوز در آمریکا یک اقدام با نقشه و تنظیم شده است. وقتی کسی می داند که محل شکتنجه گاهها را به کدام کشورها منتقل کند، با کدام پرواز متهمین را به مقصدهای منتخب اعزام دارد، کدام مامور را به کجا بفرستد که مستقیما شکنجه دهد و یا تنها ناظر بوده و فرمان شکنجه را صادر کند و سپس گزارشهای مربوطه را به مقامهای بالا ارسال کند و این اقدام بارها و بارها در یوگسلاوی، عراق، افغانستان، پاکستان و… تکرا شود دیگر نمی توان از آن به عنوان یک امر اتفاقی و یا خطای یک سرباز «بی انضباط» سخن راند. این سیستم است و بخشی از سیستم امپریالیستی جهانی. نقض حقوق بشر و اجرای اعدام قانون اساسی جامعه سرمایه داری است و اگر تا دیروز تنها دفاع از حقوق بشر ابزار عوامفریبی بود امروز حمایت از لغو حکم اعدام به وسیله عوامفریبی و ریاکاری بدل شده است.

    این عوامفریبی چگونه صورت می گیرد؟

    کافی است شما شکل مسئله را عوض کنید. طناب دار را بردارید و به جای آن آتش مسلسل را بگذارید. جرم متهم را نیز نوع دیگری تعریف کنید. بجای اینکه بگوئید قاچاقچی مواد مخدر، زناکار، دزد، قاتل… بگوئید خرابکار، تروریست. وظیفه را از دوش قوه قضائیه بردارید و بعهده کمیته های ضد تروریست بگذارید.

    اگر رئیس جمهور آمریکا و یا اسرائیل مستقیما فرمان قتل را مانند ولی فقیه صادر کردند مانند صدور فرمان ترور فیدل کاسترو توسط رئیس جمهور آمریکا آنوقت نام این اقدامات دیگر اجرای مجازات اعدام نیست. اسمش هست مبارزه با تروریسم. کشتن انسانها فقط زمانی زشت و قابل اعتراض است که برچسب تروریستی نداشته باشد با طناب اعدام و در ملاء عام باشد و بویژه اگر از وسیله جرثقیل نیز برای ارعاب عمومی استفاده شود. وگرنه کشتن یک «تروریست» با بستن خیابانها و حضور خبرنگاران نه جنبه ارعاب دارد و نه در ملاء عام است اسم آن در ممالک امپریالیستی آزادی افکار و ایجاد شفافیت است. تروریست یعنی کسی که فاقد هرگونه حقوق انسانی است. حقوق بشر در مورد وی اعتباری ندارد بویژه اگر مسلمان بنیادگرا باشد که فرمان قتلش از مدتها قبل توسط عمال خود فروخته و یا مامورین و جاسوسان جنگ روانی آماده شده است. این است که اگر صد تا «تروریست» را در جا بکشید وجدان کسی معذب نمی شود ولی اگر یک قاتل عادی را بر اساس قوانین موجود خوب و یا بد آن بهر حال در این بحث مطرح نیست بر روی صندلی الکتریکی بنشانید وجدان عمومی معذب می شود.

    وضعیت روانی جامعه را طوری تربیت کرده اند و مغزها را طوری شستشو داده اند که اجرای حکم اعدام اگر در مورد یک نفر باشد مشمئز کننده و ضد بشری است و باید سازمانها مخالف اعدام در سراسر جهان برای لغو حکم اعدام بوجود آورد و آنها در زمانی که مصلحت ایجاب می کند فعال کرد ولی اگر اعدام به صورت غیر انسانی دستجمعی باشد اعتراض عمومی وجود ندارد و احساسات کسی برانگیخته نشده است. این نیز تعریف دیگری از ویژگیهای حکم اعدام است. قتل یک نفر جرم است و اعدام محسوب می شود ولی قتل عام جرم نیست و نامش مبارزه علیه تروریسم است. حقیقتا درک معیوبی از رابطه لغو حکم اعدام و اجرای حقوق بشر وجود دارد.

    اگر اسرائیل صهیونیست در نوار غزه به نسل کشی دست بزند و مردم غیر مسلح را بمباران کند و برسرشان بمب فسفر بیاندازد تا بسوزند و نابود شوند اشکالی ندارد، بنظر آنها که بسیار هم آنرا بدیهی می دانند و جلوه می دهند این عمل هرگز اعدام نیست، زیرا اسرائیل «تروریسستهای حماس» را می کشد. کسی نمی گوید که این «تروریسستها» منتخب مردم فلسطین هستند و برای رهائی کشورشان از دست یک نیروی اشغالگر و نژادپرست مبارزه می کنند و مبارزه آنها بهر نحو که باشد و با هر وسیله ای که صورت بگیرد و در هر سطحی که باشد مشروع و قابل فهم است.

    یا اگر اسرائیل به جنوب لبنان حمله کند و بر سر مردم عادی بمبهای خوشه ای پرتاب کند تا کودکان نابود شوند به جرم اینکه این مردم «تروریست حزب الهی» هستند، این عمل ضد بشری بنظر این اندیشمندان صهیونیست اعدام دستجمعی محسوب نمی شود زیرا بر ضد «تروریسستها» صورت گرفته است. کسی از این بشر دوستان حرفه ای و یا هواداران لغو حکم اعدام به سخن نمی آید که این مردم در لبنان می خواهند که نیروی اشغالگر خاک کشورشان را ترک کند و این حق مشروع آنهاست که بر ضد اعدام دستجمعی و نسل کشی بپا خیزند و مبارزه کنند

    یا اگر امپریالیست آمریکا در افغانستان بمبهای خوشه ای عروسکی پرتاب کند تا کودکان افغانی به قتل برسند و یا اگر بمبهای ضد تانک با اورانیوم رقیق شده در جنگ یوگسلاوی، عراق، افغانستان به کار برد و یا هواپیماهای بی سرنشینش صدها سرنشین خودروهای خصوصی مردم را بدون حکم دادگاه و اثبات جرم به قتل برساند و یا در فلوجه بر سر مردم عراق بمبهای فسفر بیاندازد تا همه آنها را تنها به ادعای اینکه تروریست هستند بسوزاند، کسی از این گروه ها به خیابانها نمی ریزد که بگوید اعدام دستجمعی بهر صورت ضد بشری و محکوم است و آن هم، نوع وحشتناکتری از اعدام است. کسی از آنها در حمایت از مردم مبارز منطقه فریاد نمی زند که آنها انسانند که برای پایان دادن به اشغال کشورشان اعتراض دارند و محقند که بر ضد قوای اشغالگر بهر وسیله ای مبارزه کنند. آنها حق دارند که قوای اشغالگر و صهیونیست و نژادپرست را تروریست بدانند و کشتار قومی و نسل کشی را از مقوله اعدام بدانند. آنها حق دارند بگویند قتل عام نیز اعدام در ابعاد وسیعتر است.

    اگر دولت اسرائیل که چندی پیش یک کمونیست مترقی یهودی را که از حقوق فلسطینیها دفاع می کرد ترور کرد و مدعی شد که وی را حماس کشته است مخالف اعدام است و در کشورش بر خلاف ایران کسی را به طناب دار آویزان نمی کند دلیلش این است که طنابهای دارش را به لبنان و فلسطین و سوریه و اردن و… برده است. هر وقت اراده کند با گذرنامه جعلی از ممالک متحدش نظیر آلمان و انگلیس و فرانسه مخالفینش را در جزیره مالت و یا دوبی اعدام می کند و ردپای طناب دارش را جا می گذارد. قتل دانشمندان اتمی ایران بدست اسرائیل اعدام نیست مبارزه با تروریسم برای حفظ امنیت اسرائیل است.

    در اینجا ما می بینیم که چگونه همانگونه که حقوق بشر به ابزار سیاسی برای پیشبرد نیات شوم و ضد انسانی بدل شده است لغو حکم اعدام نیز در کنار آن قرار گرفته است. همان روش دوریانه ایکه در برخورد به اجرای حقوق بشر در ایران و مصر و تونس و بحرین و عربستان سعودی و یمن و اسرائیل و .. وجود دارد امروز در مورد اجرای حکم اعدام برقرار شده است. امپریالیستها با دو معیار به حقوق بشر و اجرای حکم اعدام برخورد می کنند. تفسیر آنها از آدمکشی گزینشی و مطابق مصالح آنهاست. آنها اگر لازم باشد حاضرند میلیونها نفر را نیز نابود کنند تا منافعشان حفظ شود. فریب این ریاکاران را خوردن خطرناک است. باین جهت برخورد به لغو حکم اعدام را نیز باید بر متن مبارزه طبقاتی و شناخت انگیزه های سیاسی دشمنان طبقاتی مطرح کرد. باید مرزهای تاکتیکی و تبلیغاتی را از تئوری سازی برای مبارزه با تروریسم شفاف نگهداشت و همیشه به نتایج عملی کاری که صورت می گیرد اندیشید. پیوند دادن میان قتل و قتل عام در مبارزه برای لغو حکم اعدام یک اقدام بجا و افشاءگرانه است زیرا این شعار نشان می دهد که دشمن از لغو حکم اعدام در پی توجیه اعمال قهر طبقاتی خویش بهر وسیله تبلیغاتی است. این شعار بدون توجه به ایجاد این پیوند افشاءگرانه، به مفهوم آن است که دول سلطه گر و استعماری از اعمال قهر و سرکوب و فروش و تولید تسلیحات و اعمال شکنجه و آموزشهای نظامی و ایجاد سازماهای امنیتی و سرکوب و.. چشم پوشیده اند که با واقعیت در تناقض کامل است و این پاشیدن خاک به چشم مردم محسوب می گردد تا اعدام به صور دیگر هنوز ادامه حیات دهد. افشاء تروریستهای جهانی که ملتها را نابود می کنند بهترین شعار و تاکتیکی است که دست عمال موذی صهیونیستها و امپریالیستها را در مبارزه برای لغو حکم اعدام رو می کند. تعداد اعدامهای در ایران شامل اعدامهای شناخته شده با پوشش قضائی نیست همه قتلهای سیاسی زنجیره ای نیز اعدام است. کشتار مردم فلسطین و لبنان و لیبی و عراق و افغانستان نیز اعدام است. کسانیکه تنها در لغو حکم اعدام پای چین و جمهوری اسلامی را به میان می کشند ولی از قتل عام مردم فلسطین و لبنان و عراق و افغانستان و… توسط صهیونیستها و امپریالیستها حرف نمی زنند صمیمانه خواستار لغو حکم اعدام نیستند. آنها لغو حکم اعدام را از یک پرچم انسانی به مسلسل یوزی اسرائیلی بدل کرده اند.

  7. خب این سیستم کامن گذاری هم که سانسور میشه و قاطی کرده
    یکی میاد دیگری نمیاد

  8. و… توسط صهیونیستها و امپریالیستها حرف نمی زنند صمیمانه خواستار لغو حکم اعدام نیستند. آنها لغو حکم اعدام را از یک پرچم انسانی به مسلسل یوزی اسرائیلی بدل کرده اند.

  9. اما در مورد آدمکشی که گفتی کمونیست ها آدم میکشند:

    اخیرا سازمان عفو بین الملل اسنادی منتشر کرده است که به موجب آن چین در عرصه اعدام مقام نخست و ایران مقام دوم را دارد. در کنار چین و ایران نام بحرین ، یمن، عربستان سعودی و آمریکا هم به چشم می خورد. اگر برای تعیین رتبه اول از قدرمطلق تعداد اعدامها حرکت کنیم طبیعتا چین رتبه نخست را خواهد داشت و تا لغو کامل اعدام در جهان نیز به احتمال قوی این رتبه را حفظ خواهد کرد زیرا چین پر جمعیترین کشور جهان است. ولی اگر جنبه نسبی به تعداد اعدامها بنگریم مقام نخست به ایران می رسد زیرا تعداد اعدامها در این کشور نسبت به تعداد جمعیت از همه کشورهای جهان بیشتر است.

    اعدام در ایران یک خصوصیت دیگر هم دارد که از ویژگیهای اعدام در ممالک استبدادی است. شاه برای اعدام گروه جزنی مدعی شد که آنها را در حال فرار کشته است در حالیکه دادگاه به جرم آنها رسیدگی کرده بود و به زندانهای طویل المدت محکوم شده بودند. این خمینی نبود که در سال 1367 به قتل همه کسانی فرمان داد که دوران زندانی خویش را قانونا سپری کرده و یا در حال گذراندن آن بودند و بدعت جدیدی را بنیان گذارد این شاه بود که بدعت گذار این نوع اعدام بود. در ایران اسلامی شفافیت وجود ندارد و امنیت قضائی محلی از اعراب ندارد. وقتی کسی را بدار می زنند شما در واقع نمی دانید جرم واقعی وی چه بوده است. برایش پرونده سازی کرده اند؟ ملائی با وی خصومت داشته است؟ این اعدام در اثر انتقامجوئی شخصی است و یا ووی را به خاطر فعالیت سیاسی و دگر اندیش بدار آویخته اند. در ایران همه مردم به علت فقدان امنیت قضائی و فساد دستگاه در قدرت، به علت اعمال نفوذ مقامات و ارعاب قضات و وکلای مدافع گروگان رژیم جمهوری اسلامی و مشتی مافیای در قدرت هستند. مافیای در قدرت مسئول ناامنی در ایران و افزایش تعداد اعدامهاست تا خود را با ایجاد ارعاب بر سر کار نگهدارد. این رژیم برای جان انسانها ارزشی قایل نیست. توجه کنید نمایندگان مجلس شورای اسلامی به عنوان نمایندگان ملت که وظیفه نظارت بر حسن اجرای فعالیتهای دولت و قانونگذاری را دارند مانند اوباش در جلوی دوربین تلویزیون جمع می شوند، مشتها رو به هوا می گیرند انگاری که محارب با خدا هستند و عربده می کشند موسوی و کروبی اعدام باید گردند. مو بر تن بیننده راست می شود. نمایندگان مجلس از بالای سر قوه قضائیه و همه قوانین کشور حکم اعدام صادر می کنند و شرم هم ندارند که با این کار وضعیتی را در جامعه ایجاد می کنند که کسی احساس امنیت نمی کند. اخلاق جامعه را به سقوط می کشاند زیرا میلیونها مردم از ترس جانشان باید با دو روئی و عذاب وجدان، با کشیدن گلیم خویش از آب و بی توجهی به مصلحت عمومی زندگی کنند. البته در کشوری که ولی فقیه بر بالای سر همه فرمان می راند و نماینده خدا بر روی زمین است و خودش می برد و می دوزد و می تواند بدون ترس از تعقیب فرمان قتل صادر کند و یا آنرا لغو نماید و جامعه را به عهد دوران قبیله ای اسلامی بکشاند از نمایندگان استصوابی مجلس شورای اسلامی چه می توان انتظار داشت. شاید خود آنها نیز می ترسند اگر عربده نکشند با عربده دیگران سرشان بر بالای دار رود.

    در گذشته امپریالیستها موفق شدند با یک کارزار ایدئولوژیک در عرصه جهانی از امر انسانی «دفاع از حقوق بشر» وسیله ای بسازند تا با تحریک افکار عمومی رژیمهای نامطلوب خویش را تحت فشار قرار دهند. در رقابت با روسها هر عطسه زخاروف که به وی جایزه نوبل نیز داده بودند بیک جنجال سیاسی بدل می شد ولی شاه دسته دسته جوانان ایران را می کشت و آب از آب تکان نمی خورد. امپریالیستها در حالی که خود زندان ابوغریب را داشتند و زندانیان را شکنجه می کردند، به آنها تجاوز می کردند. در حالیکه زندانهای مخفی «سیا» را دارند و در گوانتانامو انسانها را مانند حیوان نگاه می دارند و حاضر نیستند آنها را به بهانه انسانهای بی حقوق در مقابل دادگاههای عادی قرار دهند. در حالیکه اعترافات بر اساس شکنجه را مغایر همه موازین حقوقی و انسانی مانند اعتراف گیری های دوران مغاکهای نمور و متعفن شکنجه گاههای قرون وسطی معتبر جا می زنند. در حالیکه متهمین را برای شکنجه با نظارت مامورین امنیتی آمریکا به مصر و لهستان و رومانی و ممالک بالتیک با پروازهای خصوصی اعزام می کنند به سایرین ایراد می گیرند که شما حقوق بشر را رعایت نمی کنید. وقتی آمریکا و اسرائیل که خود از بزرگترین جنایتکاران جهانند خود را در جای دادستان می نشانند و جمهوری اسلامی و یا چین و برمه و… در جای متهم به هر انسان منصفی حالت تهوع از این همه دورئی و ریاکاری دست می دهد. جنایت و شکنجه و اسارت و تجاوز در آمریکا یک اقدام با نقشه و تنظیم شده است. وقتی کسی می داند که محل شکتنجه گاهها را به کدام کشورها منتقل کند، با کدام پرواز متهمین را به مقصدهای منتخب اعزام دارد، کدام مامور را به کجا بفرستد که مستقیما شکنجه دهد و یا تنها ناظر بوده و فرمان شکنجه را صادر کند و سپس گزارشهای مربوطه را به مقامهای بالا ارسال کند و این اقدام بارها و بارها در یوگسلاوی، عراق، افغانستان، پاکستان و… تکرا شود دیگر نمی توان از آن به عنوان یک امر اتفاقی و یا خطای یک سرباز «بی انضباط» سخن راند. این سیستم است و بخشی از سیستم امپریالیستی جهانی. نقض حقوق بشر و اجرای اعدام قانون اساسی جامعه سرمایه داری است و اگر تا دیروز تنها دفاع از حقوق بشر ابزار عوامفریبی بود امروز حمایت از لغو حکم اعدام به وسیله عوامفریبی و ریاکاری بدل شده است.

    این عوامفریبی چگونه صورت می گیرد؟

    کافی است شما شکل مسئله را عوض کنید. طناب دار را بردارید و به جای آن آتش مسلسل را بگذارید. جرم متهم را نیز نوع دیگری تعریف کنید. بجای اینکه بگوئید قاچاقچی مواد مخدر، زناکار، دزد، قاتل… بگوئید خرابکار، تروریست. وظیفه را از دوش قوه قضائیه بردارید و بعهده کمیته های ضد تروریست بگذارید.

    اگر رئیس جمهور آمریکا و یا اسرائیل مستقیما فرمان قتل را مانند ولی فقیه صادر کردند مانند صدور فرمان ترور فیدل کاسترو توسط رئیس جمهور آمریکا آنوقت نام این اقدامات دیگر اجرای مجازات اعدام نیست. اسمش هست مبارزه با تروریسم. کشتن انسانها فقط زمانی زشت و قابل اعتراض است که برچسب تروریستی نداشته باشد با طناب اعدام و در ملاء عام باشد و بویژه اگر از وسیله جرثقیل نیز برای ارعاب عمومی استفاده شود. وگرنه کشتن یک «تروریست» با بستن خیابانها و حضور خبرنگاران نه جنبه ارعاب دارد و نه در ملاء عام است اسم آن در ممالک امپریالیستی آزادی افکار و ایجاد شفافیت است. تروریست یعنی کسی که فاقد هرگونه حقوق انسانی است. حقوق بشر در مورد وی اعتباری ندارد بویژه اگر مسلمان بنیادگرا باشد که فرمان قتلش از مدتها قبل توسط عمال خود فروخته و یا مامورین و جاسوسان جنگ روانی آماده شده است. این است که اگر صد تا «تروریست» را در جا بکشید وجدان کسی معذب نمی شود ولی اگر یک قاتل عادی را بر اساس قوانین موجود خوب و یا بد آن بهر حال در این بحث مطرح نیست بر روی صندلی الکتریکی بنشانید وجدان عمومی معذب می شود.

    وضعیت روانی جامعه را طوری تربیت کرده اند و مغزها را طوری شستشو داده اند که اجرای حکم اعدام اگر در مورد یک نفر باشد مشمئز کننده و ضد بشری است و باید سازمانها مخالف اعدام در سراسر جهان برای لغو حکم اعدام بوجود آورد و آنها در زمانی که مصلحت ایجاب می کند فعال کرد ولی اگر اعدام به صورت غیر انسانی دستجمعی باشد اعتراض عمومی وجود ندارد و احساسات کسی برانگیخته نشده است. این نیز تعریف دیگری از ویژگیهای حکم اعدام است. قتل یک نفر جرم است و اعدام محسوب می شود ولی قتل عام جرم نیست و نامش مبارزه علیه تروریسم است. حقیقتا درک معیوبی از رابطه لغو حکم اعدام و اجرای حقوق بشر وجود دارد.

    اگر اسرائیل صهیونیست در نوار غزه به نسل کشی دست بزند و مردم غیر مسلح را بمباران کند و برسرشان بمب فسفر بیاندازد تا بسوزند و نابود شوند اشکالی ندارد، بنظر آنها که بسیار هم آنرا بدیهی می دانند و جلوه می دهند این عمل هرگز اعدام نیست، زیرا اسرائیل «تروریسستهای حماس» را می کشد. کسی نمی گوید که این «تروریسستها» منتخب مردم فلسطین هستند و برای رهائی کشورشان از دست یک نیروی اشغالگر و نژادپرست مبارزه می کنند و مبارزه آنها بهر نحو که باشد و با هر وسیله ای که صورت بگیرد و در هر سطحی که باشد مشروع و قابل فهم است.

    یا اگر اسرائیل به جنوب لبنان حمله کند و بر سر مردم عادی بمبهای خوشه ای پرتاب کند تا کودکان نابود شوند به جرم اینکه این مردم «تروریست حزب الهی» هستند، این عمل ضد بشری بنظر این اندیشمندان صهیونیست اعدام دستجمعی محسوب نمی شود زیرا بر ضد «تروریسستها» صورت گرفته است. کسی از این بشر دوستان حرفه ای و یا هواداران لغو حکم اعدام به سخن نمی آید که این مردم در لبنان می خواهند که نیروی اشغالگر خاک کشورشان را ترک کند و این حق مشروع آنهاست که بر ضد اعدام دستجمعی و نسل کشی بپا خیزند و مبارزه کنند

    یا اگر امپریالیست آمریکا در افغانستان بمبهای خوشه ای عروسکی پرتاب کند تا کودکان افغانی به قتل برسند و یا اگر بمبهای ضد تانک با اورانیوم رقیق شده در جنگ یوگسلاوی، عراق، افغانستان به کار برد و یا هواپیماهای بی سرنشینش صدها سرنشین خودروهای خصوصی مردم را بدون حکم دادگاه و اثبات جرم به قتل برساند و یا در فلوجه بر سر مردم عراق بمبهای فسفر بیاندازد تا همه آنها را تنها به ادعای اینکه تروریست هستند بسوزاند، کسی از این گروه ها به خیابانها نمی ریزد که بگوید اعدام دستجمعی بهر صورت ضد بشری و محکوم است و آن هم، نوع وحشتناکتری از اعدام است. کسی از آنها در حمایت از مردم مبارز منطقه فریاد نمی زند که آنها انسانند که برای پایان دادن به اشغال کشورشان اعتراض دارند و محقند که بر ضد قوای اشغالگر بهر وسیله ای مبارزه کنند. آنها حق دارند که قوای اشغالگر و صهیونیست و نژادپرست را تروریست بدانند و کشتار قومی و نسل کشی را از مقوله اعدام بدانند. آنها حق دارند بگویند قتل عام نیز اعدام در ابعاد وسیعتر است.

    اگر دولت اسرائیل که چندی پیش یک کمونیست مترقی یهودی را که از حقوق فلسطینیها دفاع می کرد ترور کرد و مدعی شد که وی را حماس کشته است مخالف اعدام است و در کشورش بر خلاف ایران کسی را به طناب دار آویزان نمی کند دلیلش این است که طنابهای دارش را به لبنان و فلسطین و سوریه و اردن و… برده است. هر وقت اراده کند با گذرنامه جعلی از ممالک متحدش نظیر آلمان و انگلیس و فرانسه مخالفینش را در جزیره مالت و یا دوبی اعدام می کند و ردپای طناب دارش را جا می گذارد. قتل دانشمندان اتمی ایران بدست اسرائیل اعدام نیست مبارزه با تروریسم برای حفظ امنیت اسرائیل است.

    در اینجا ما می بینیم که چگونه همانگونه که حقوق بشر به ابزار سیاسی برای پیشبرد نیات شوم و ضد انسانی بدل شده است لغو حکم اعدام نیز در کنار آن قرار گرفته است. همان روش دوریانه ایکه در برخورد به اجرای حقوق بشر در ایران و مصر و تونس و بحرین و عربستان سعودی و یمن و اسرائیل و .. وجود دارد امروز در مورد اجرای حکم اعدام برقرار شده است. امپریالیستها با دو معیار به حقوق بشر و اجرای حکم اعدام برخورد می کنند. تفسیر آنها از آدمکشی گزینشی و مطابق مصالح آنهاست. آنها اگر لازم باشد حاضرند میلیونها نفر را نیز نابود کنند تا منافعشان حفظ شود. فریب این ریاکاران را خوردن خطرناک است. باین جهت برخورد به لغو حکم اعدام را نیز باید بر متن مبارزه طبقاتی و شناخت انگیزه های سیاسی دشمنان طبقاتی مطرح کرد. باید مرزهای تاکتیکی و تبلیغاتی را از تئوری سازی برای مبارزه با تروریسم شفاف نگهداشت و همیشه به نتایج عملی کاری که صورت می گیرد اندیشید. پیوند دادن میان قتل و قتل عام در مبارزه برای لغو حکم اعدام یک اقدام بجا و افشاءگرانه است زیرا این شعار نشان می دهد که دشمن از لغو حکم اعدام در پی توجیه اعمال قهر طبقاتی خویش بهر وسیله تبلیغاتی است. این شعار بدون توجه به ایجاد این پیوند افشاءگرانه، به مفهوم آن است که دول سلطه گر و استعماری از اعمال قهر و سرکوب و فروش و تولید تسلیحات و اعمال شکنجه و آموزشهای نظامی و ایجاد سازماهای امنیتی و سرکوب و.. چشم پوشیده اند که با واقعیت در تناقض کامل است و این پاشیدن خاک به چشم مردم محسوب می گردد تا اعدام به صور دیگر هنوز ادامه حیات دهد. افشاء تروریستهای جهانی که ملتها را نابود می کنند بهترین شعار و تاکتیکی است که دست عمال موذی صهیونیستها و امپریالیستها را در مبارزه برای لغو حکم اعدام رو می کند. تعداد اعدامهای در ایران شامل اعدامهای شناخته شده با پوشش قضائی نیست همه قتلهای سیاسی زنجیره ای نیز اعدام است. کشتار مردم فلسطین و لبنان و لیبی و عراق و افغانستان نیز اعدام است. کسانیکه تنها در لغو حکم اعدام پای چین و جمهوری اسلامی را به میان می کشند ولی از قتل عام مردم فلسطین و لبنان و عراق و افغانستان و… توسط صهیونیستها و امپریالیستها حرف نمی زنند صمیمانه خواستار لغو حکم اعدام نیستند. آنها لغو حکم اعدام را از یک پرچم انسانی به مسلسل یوزی اسرائیلی بدل کرده اند.

  10. چقدر بیسوادی ارش بیخدا
    ضدیت با دین از نظر کمونیزم، طبقاتی است
    چقدر سفسطه میکنی
    یعنی هر سوژه ای گیر میاری که بر علیه کمونیزم بنویسی
    مطالبی را باید گفت برای ضدیت شما با ایدئولوژی فقط باید تا آخر بخوانید
    اشتباهات متعدد در ساختمان سوسياليسم در دو كشور شوروى و چين و در پى آن فروپاشى بلوك شرق باعث شد كه تفكر » دورى از ايدئولوژى» در جوامع مختلف رشد كند. چندين دهه است كه مى بينيم و مى شنويم كه مى گويند» نبايد ايدئوژيك انديشيد» ، » حكومتهاى ايدئولوژيكى سرانجام به استبداد ختم خواهند شد» ، » بايد آزاد انديش بود و به هيچ ايدئولوژى اعتقاد نداشت».اما براستى همينطور است؟ مى توان ايدئولوژى نداشت؟ ايا مىشود فقط آزاديخواه بود؟

    اول از همه بايد ببينيم چه كسانى اين نوع تفكر را در جوامع ترويج می کنند؟. سرمايه دارها، كسانى كه منافع مشتركى با حكومتها دارند و آنانى كه دگرگونى هاى بنيادين برايشان ضررات هنگفتى خواهد داشت. انان همواره مروج اينگونه انديشيدن هستند. مروج ضديت با هر گونه ايدئولوژى. اما در حالى اين انديشه را ترويج مى دهند كه خودشان هم داراى ايدئولوژى هستند. ايدئولوژى سرمايه دارى
    .
    چه منكر شويم و چه تاييد كنيم، جوامع انسانى خارج از اراده هر كسى از انسانهايى تشكيل شدند كه هر كدام منافعى در آن دارند. سرمايه دارى كه منافعش در كسب سود بيشتر است. روشنفكرى كه منافعش را در چاپ كتاب و نشرياتش مى بيند. فيلمسازى كه مى خواهد فيلمش را همانگونه كه دوست دارد بسازد و كارگرى كه مى خواهد از زندگى نكبتى فقر و مكنت خود خلاص شود. تمام اينها انسانهايى هستند كه يك جامع انسانى را مى سازند. جامعه اى كه نام هر كشورى را می تواند بر خود داشته باشد.
    بنابراين هيچ انسانى وجود ندارد كه در بسترى كه زيست مى كند خواسته اى نداشته باشد. برخى از همان آدمها خواسته هايشان مشترك مى شود و به هم پيوند مى خورند و همين پيوند ها » طبقات» را مى سازد . موضوع به همين سادگى است و اين درحالى است كه برخى اصولا » طبقات» را منكر مى شوند. مىگويند اين واژه ها ساخته و پرداخته ذهن كسانى است كه مى خواهند با سوار شدن بر يك گروه از انسانها به قدرت برسند. در حالى كه اين مسئله كاملا علمى و قابل فهم است كه طبقات خارج از اراده هر كسى وجود دارند و نمى توان منكرشان شد
    .
    حالا همين طبقات و يا گروه هاى انسانى كه به خاطر منافع مشتركشان به يكديگر پيوند خوردند در تلاش بدست آوردن خواسته هايشان هستند. سرمايه دار نقشه مى ريزد كه چگونه سود بيشترى كسب كند و مزد كمترى بدهد. روشنفكر طرح مى ريزد كه چگونه از شر سانسور و استبداد رها شده و به دمكراسى برسد و كارگر هم فكر مىكند و نقشه مى ريزد كه چگونه خودش را از زير بار اينهمه ستم خلاص كند. همين نقشه ها نامش » ايدئولوژى » است. ايدئولوژى چيزى نيست جز همان نقشه هايى كه هر گروه انسانى براى رسيدن به اهدافش طراحى مى كند.
    اما اگر ايدئولوژى نداشته باشيم چه پيش خواهد آمد؟ بدون ترديد نقشه اى هم نخواهيم داشت كه در اين صورت مى توانيم سالها و قرنها بر عليه ستم موجود بگوييم و اعتراض كنيم اما نتوانيم به حقمان برسيم

    حالا بياييم سر اوضاع فعلى.
    يك جانورى به نام » جمهورى اسلامى» را در مقابل خود داريم كه براى رسيدن به خواسته هايمان بايد از آن عبور كنيم. هركس بنوعى مى خواهد از آن عبور كند. روشنفكرى كه غم نان ندارد و دردش نشر اثارش است قطعا راه ساده تر و كم خطر ترى براى عبور در ذهن دارد و بر عكس كارگر و كشاورز و زحمتكشى كه مسئله اش در درجه اول » نان و مسكن » است راه ديگرى در ذهن دارد و در همين نقطه است كه اين گروه هاى انسانى در جايى در مقابل يكديگر قرار مى گيرند.
    حالا ببينيم چه گروه هايى جدا از حكومتها در تلاش ترويج تفكر » ضد ايدئولوژيكى» در جامعه هستند؟ پيدا كردنش سخت نيست . همان روشنفكران. نويسندگان و شاعران و فيلمسازان و اهنگسازان و غيره . اين دسته اكثرا هم خود را فاقد ايدئولوژى مى دانند و هم در تلاش ترويج آن هستند. آنان مى گويند بايد » آزاد انديش بود». اما نمى گويند آزاد انديشى يعنى چه؟ تمامى آنان ضد حكومتهاى استبدادى هستند و هزاران قطعه شعر و سرود و كتاب نوشته اند اما هيچكدام نمى توانند توضيح دهند كه چگونه بايد به آزادى رسيد؟ هر روز با اشعار افشاگرانه ضد رژيمى از سوى روشنفكران روبرو مى شويم اما همه آنها فقط افشاگرانه هستند و نه اينكه راهى نشان بدهند. مى گويند جمهورى اسلامى بايد سرنگون شود اما نمى گويند چطورى سرنگون شود؟ دليلش ساده است. زيرا آنها ايدئولوژى ندارند و به همين علت نقشه هم ندارند.

    كمى در نشريات اينترنتى بگرديد. نام صدها شاعر و نويسنده را مى بينيد كه به محكمى بر دهان رژيم اسلامى كوبيدند و به همين خاطر تبديل به قهرمانان روشنفكر ما شدنداما كداميكشان توانست توضيح دهد كه همين مشتها را كه در غالب شعر و داستان بر دهان رژيم مى كوبيد را چگونه بايد در عالم واقع كوبيد؟ تقريبا هيچ كس!
    » هادى خرسندى» را مثال مى زنم چرا كه همه او را مى شناسيم. طنز نويس قدرتمندى كه خستگى ناپذير با طنزهايش حكام رژيم اسلامى را افشا میکند. او در مورد خمينى و خامنه اى و ديگر حاكمان طنز مى نويسد. به زيبايى آنها را به استهزا مى گيرد و قلمش را تمام كمال در خدمت افشاى آنان بكار مى گيرد. اما حالا چه؟ اين حاكمان هى مى ايند و ميروند. روزى رفسنجانى روزى ديگر خاتمى و روزى بعد احمدى نژاد. بلاخره چه؟ ايا تا بحال كسى حتى يك نوشتار كوچك از خرسندى خوانده كه در مورد » چه بايد كرد» ها گفته باشد؟ او مانند اكثر روشنفكران افشاگر است و نه راه دهنده زيرا كه همو هم خود را فاقد ايدئولوژى مى شناسد. پس بى دليل نيست كه هيچ زمان يك » چه بايد كرد» اصولى از او نمى شنويم.

    در هر زمينه روشنفكرى كه انگشت بگذاريم با همين اشكال روبرو هستيم. سينماگران اپوزسيون دائم اين و آن سينماگر داخل كشور را افشا مى كند. بسيارى از افشاگرى هايشان هم درست است اما » راهكار » چه؟ اگر از آنها بپرسيد حالا چگونه بايد اين رژيم را سرنگون كرد تا به سينماى انقلابى و آزادمان برسيم هيچ جوابى برايتان ندارند.

    سراغ ده ها شاعر و نويسنده ديگر برويد و مى بينيد كه تقريبا اكثرا همانگونه هستند. گروه هايى آزادى طلب و مخالف استبداد اما فاقد كمترين راه كارى براى رسيدن به آن.

    اين دوستان روشنفكر آنقدر » ضد ايئولوژى» بودند كه حتى براى اطلاعات شخصى خودشان هم حاضر نشدند كمى در مورد ايدئولوژى هاى مختلف مطالعه و تحقيق كند. از همين رو هيچگاه هيچ بحث تئوريكى از هيچكدامشان نخواهيد شنيد. بسيارى از انان در حالى با ماركسيسم مخالفند كه اصلا نمى دانند آن چيست. آنها كمونيسم را همانى مى دانند كه در چين و شوروى خروشچف وجود داشت. بعبارتى ديگر دانش آنان از فلسفه هاى رهايى بخش در حد همان آموزه هاى جهان سرمايدارى است و از همين رو بدون اينكه بدانند مخالف چه چيزى هستند با آن ضديت مى كنند. البته وجود سيستمى بنام جمهورى اسلامى سبب اين شده كه فعلا ضديتشان با سوسياليسم در مبارزه با رژيم آخوندى پوشيده شود اما به شهادت تاريخ هرجا كه طبقه كارگر در حال رسيدن به خواسته هايشان بود همين گروه اجتماعى در مقابلش قرار گرفتند.

    بنابراين براى رسيدن به آنچه كه ارزويش را داريم بايد نقشه داشته باشيم. انسان اگاه براى اينده خود نقشه مى كشد و همين نقشه ها چيزى نيستند جز ايدئولوژى هايى كه در طول قرنها مبارزات مردم جهان هر روز پالايش پيدا كردند.

    بگذاريد شاعر و نويسنده و طنز نويسش كار خود را بكنند اما طبقه اى كه براى رهايى خود مىجنگد بايد به سلاح ايدئولوژيكش مسلح باشد. بايد آن را دقيق بشناسد و از زواياى تاريخى آن مطلع باشد. اجازه بدهيد واضح تر بگويم. فرق انسان با حيوان در اين است كه براى آينده خود نقشه ميكشد.آنها همانطور كه براى تحصيل ، ازدواج و هر چيز ديگرى براى خود نقشه دارند، براى رسيدن به ازادى هم نقشه مند حركت ميكنند كه اين نقشه همان ايدئولوژى است. آنانى كه به» غير ايدئولوژيك» بودنشان افتخار ميكنند شايد در حقيقت به به تشابه شان با حيوانات بخود ميبالند!!

    هر عملى برخواسته از يك تئورى است.هرچند كه برخى اوقات تئورى ها جامع عمل نپوشيدند اما هنوز تنها راه علمى حركت بشر است و نمى توان حذفش كرد

    سوسياليسم تنها يك واژه توخالى است اگر در كنار علم » ماركسيسم لنينيسم» قرار نگيرد. سوسياليسم به خودى خود هيچ معنى مشخصى ندارد زيرا ماركسيسم توانست آن را علمى كرده و لنينيسم براى اولين بار در تاريخ بشرى به عرصه عملش بكشد.

    بايد بيشتر بروى واژه ها دقت كرد. امروزه عده اى اگاهانه در صدد خلع سلاح ما از ايدئولوژى هايمان هستند. آنهايى كه مى گويند » نبايد ايدئولوژيك فكر كرد» ، انهايى كه مى گويند » ما همه سوسياليسم هستيم و هيچ ايسم ديگرى را قبول نداريم» شارلاتانهاى سياسى هستند كه هدف اوليه آنها خلع سلاح ما از ابزارهاى تئوريك رهايى بخشمان هستند.
    توضيح كوتاه:

    هر قانونبندى داراى استثنا است. نوشتار بالا عموما كليات را در نظر گرفته و نه استثناعات را. بطوريكه روشنفكرانى مانند » سعيد سلطانپور، مختارى و پوينده» استثنا بودند. آنها نه تنها خود ايدئولوژى داشتند بلكه اثار متعدد بحاى مانده از آنان گواه بر آن بود كه در صدد ترويج ايدئولوژى هاى رهايى بخش بودند. محمد مختارى و پوينده چندين ترجمه از مباحث مربوط به جنبشهاى كارگرى در كارنامه خود دارند. اما خوتان بگرديد و ببينيد چند سلطانپور و مختارى در ميان روشنفكران خواهيد يافت؟

  11. به آرش بیخدا : اینکه میگی مارکس دین رو وسیله ای میدونست که ادمو به عالم هپروت میبره برام جای سواله . بنظر شما مارکس بعنوان محقق تاریخ جنبه انقلابی و ضدانفعالی دین رو در طول تاریخ ندیده بود ؟؟ اگه دیده بود پس چرا از عالم هپروت صحبت میکرد و اگه ندیده بود که نمیشه بهش گفت بررسی تاریخ . ………..بزودی مغالطاتت رو درمورد مارکسیسم تو وبلاگم میذارم . …………….بدرود

  12. Warning, نظريات زير انتقادى است.
    بله دين افيون تودهاست و بله دين نيروى بحرکت دراورنده بسيار قوى تودهاست. کجا, کي و چگونه?
    در طول تمام برسى در اين نوشتار تلاش براى پاسخ به اين چند سوال در بطن آن ديده مى شود اما اکر بطور مستقم با دو فاکتور زمان و مکان مرتبت شوند و حتى طبقه بندى شوند فکر مى کنم خواهيم توانست پاسخ به آنها را دريافت کنيم.
    و طبق معمول از تعارفات ‹از شما بسيار آموختم› صرف نظر خواهد شد.
    Epsilon

  13. دین و خدا مجموعه از خلاء های انسانی که نه تنها سودی برای مردم نداره بلکه باعث زوال عقلی در اکثریت جوامع میشه و خط قرمزی برای تفکرات درستی که انسان رو سریعتر میتونه به جلو ببره که با معقوله ای بنام دین و سرپرستی خدا این روند همیشه باید در چهارچوب اجازات باشه ؛؛ در هر صورت آرش خان سلامت باشی و پایدار

  14. جناب ماهی گلی
    من حوصله و وقت کل کل انداختن مسخره و بچه گانه با این و اون رو ندارم. تو نظر خودت رو گفتی و من هم نظر خودم رو گفتم. حالا بیاییم شروع کنیم به هم فحش و توهین که تو چرت می گی و من روضه می خونم و تو یاسین جواب می دی و … نه به حال من سودی داره نه تو. اگر خیلی دوست داری جر و بحث راه بندازی برو سر کوچه با سوپری تون که جنس بنجل بهت انداخته جر و بحث کن و اگر هم علاقمند به فلسفه هستی سری به اسپینوزا بزن.

  15. کامنتهای خیلی خوبی توی این برگ فرستاده شد، از همه شما عزیزان سپاسگزارم
    انگار من وقتی راجع به موضوعات جدی تر و بطور جدی تر مینویسم اگرچه تعداد ویزیتورها میاد پایین ولی کیفیت کامنت ها نشون میده که آدمهای فرهیخته ای سراغ اینجور نوشته ها میان…

  16. من لینکی در فیس بوک ندیدم، همینجا بفرستید لطفاً، سپاس

  17. درود.
    اقا ارش فرمايشات جنابعالى تا حدودى در مورد اينكه اسلام لزوما يك مذهب افيونى و منفعل نيست، درست ميباشد. به نظر من دليل اصلى پيشرفت سريع و سرايت ويروس اسلام از حجاز به ديگر مناطق، همين تزها و رگه هاى انديشه انقلابى(نه انقلاب مد نظر ماركس) و توسعه طلبانه مخترعينش بود و اين امر نا ميمون كماكان در بين بعضى از گروهها و رهبران اسلامى وجود دارد. اسلام در دوره هايى از تاريخ بسيار كمرنگ و كژدار ظاهر شده و بلعكس در اعصارى بسيار متوحش و توسعه طلب و اين توسعه طلبى نبوده مگر به پشتيبانى قدرتهاى سياسى و نظامى. در مورد مسيحيت هم همين پروسه صادق است و خودتان بهتر ميدانيد و بنده از ذكر مثال صرف نظر مى كنم. اما برداشت ماركس از مقوله دين، لزومأ يك تفسير كلى و جامع بود و نمى توان انرا در قالب يك مذهب خاص چپاند. ماركس با مشاهده پرولتر دگم و منفعل كه بعد از كار طولانى و طاقت فرسا و به جاى مبارزه در راه احقاق حقوق، دست به دامن كليسا و اوهام مى شد، برداشتى افيون وار از دين نمود.من توصيه مى كنم كه براى درك فلسفه مذهب دست به دامان اثار ماركس نشويد كه چيز خاص و جديدى دستگيرتان نخواهد شد! و اما مسأله انقلاب! بهرحال انقلاب از نظر شما يك مفهوم كلى و منفى دارد كه البته مغلطه توسل به تاريخ و تجربه، در اين نوع برداشت غلط بى تأثير نبوده است. انقلاب اخرين پلان و نقشه براى تغييرات بنيادين است و تنها پس از تجربه ديگر استراتژى ها و برنامه ها(مثل اصلاحات) و شكست انها به جامعه تحميل شده و به عنوان راه حل نهايى و نجات بخش طبقات زحمتكش قلمداد مى گردد.

  18. با عرض پوزش که سوالی غیرمربوط اینجا میپرسم
    چرا شمارو در رومهای پالتالک نمیبینیم؟
    برنامه ای برای شرکت کردن ندارید؟لطفا به ایمیلم پاسخ بدید

  19. درود بر شما،
    من یک مقاله نوشتم برای زندیق لینکش رابه صورت ÷یام خصوصی در فیسبوک ارسال کردم.

  20. 30 سال پس فاجعه 30 خرداد 60 و آغاز دیکتاتوری تمام عیار مذهبی در ایران

    تحلیل کمونیستها:
    گفتگوی منصور حکمت با رادیو انترناسیونال:
    http://hekmat.public-archive.net/fa/1870fa.html
    30 خرداد ۱۳۶۰ آغاز سرکوب نهايی قيام ۱۳۵۷
    http://www.peykarandeesh.org/free/102-siye-khordad-60.html
    30 خرداد را فراموش نکنیم
    http://www.peykarandeesh.org/articles/41-30-khordad-jalilian.html

  21. سلام،
    من چندتا از مقاله های شما را نقد کردم و لینک مطالب را که در جایی آپلود کرده بودم به صورت پیغام در فیسبوک برای شما ارسال کردم. چون ایمیلتون را نداشتم.

  22. خیلی آسمان؛ ریسمان بافتی. همینطوری از اینور اونور قیچی کردی چسبوندی به هم. کی گفته داشتن دین حتماً به خدا باوری مربوط است؟ و بالعکس کی گفته که باور داشتن به خدا موجب باور داشتن به پیغمبر هم میشود؟ شنیده ام که باهوشی؛ یه ذره به دو جملهٔ بالا فکر کن دو زاریت می افته. آنچه در زیر می آید پاسخی است که به سوال یکی از مسلمانان داده ام که به فکر کردن افتاده بود :

    نظر میرسد که شما درک درستی از مفهوم « دین » ندارید. برای توضیح منظورم از این جمله مجبورم که چند مسئله را پیشاپیش توضیح دهم و آن نخ تسبیحی که تمامی اینگونه مسائل را به دور خود جمع کرده است همانا « باور به زندگی موازی روحی در کنار زندگی جسمانی » است و این نخ تسبیح نه یک موجود فلسفی و اندیشگی و به مجازی؛ بلکه یک مسئلهٔ کاملاً تجربی است. حال همه را میشمارم :
    ۱- رویا بینی در زمان خواب جسمانی. همانگونه که میبینید این مسئله تقریباً تمامی انسانها را در بر میگیرد و باز هم بر اساس تجربیات بالینی؛ دو نوع از رویاها شناسایی شده اند. رویاهایی که که در خواب سطحی دیده میشوند و رویاهایی که در خواب عمیق دیده میشوند و گفته میشود که رویاهایی که به یاد میمانند تعلق به درجهٔ خواب سطحی دارند و رویاهای متعلق به درجهٔ خواب عمیق فراموش میشوند و چه بسا شخص احساس کند که هیچ رویایی ندیده است.
    در زمان دیدن رویا معمولاً چشمها حرکت میکنند و اگر بر اساس این شناسه اگر فردی را به طور مداوم در زمان حرکت چشمها بیدار کنید؛ بعد از یک هفته دچار اختلال میشود و اگر به مدت دو هفته اینکار را ادامه دهید. آن شخص میمیرد.
    ۲- دیدن اشباح در حالت بیداری. هرچند که این مسئله عمومیت ندارد. اما آنهایی که چنین تجربه ای دارند آنرا به عنوان یک تجربهٔ شخصی که برای خودشان مسجل است به هیچ عنوان فراموش نمیکنند و به آن به صورت واقعیتی که اتفاق افتاده است باور دارند.
    ۳- ایجاد شدن این سوال که آیا میتوان در زمان بیداری هم؛ موفق به دیدن رویا شد؟ و سوال دوم اینکه آیا میتوان تنها تماشاگر نبود و در آن دخل و تصرف کرد؟ پاسخ این سوالات را تقریباً تا آنجایی که آثار باستانی ثبت کرده اند کسانی که امروزه « شمن » نامیده میشوند. یافتند و موفق شدند که وارد جهان رویا شوند. شمنها راهنمایان « گلّه های انسانی» بودند.
    چنانکه میبینیم ؛ با اینکه وارد مقولهٔ « زندگی موازی روحی در کنار زندگی جسمانی » شده ایم؛ هنوز از « دین » خبری نیست.
    ۴- انسانهایی پیدا شدند که نه تنها وارد جهان رویا میشدند؛ بلکه شیوه های ورود و دخل وتصرف رانیز کلاسه بندی نموده و تبدیل به « آموزگار» شدند و آنچه که آموزش میدادند « راه زندگی شمنی» بود که بر اساس تجربیات کلاسه بندی شدهٔ خود و دیگران آموزش داده میشد و کاملاً جنبهٔ « فردی» داشت
    ۵- انسانهایی پیدا شدند که «رویابینی» در هم ریخته را سمت و سو دادند. مانند «بودا» که تمامی بزرگیش مدیون کشفی است که نموده بود. و آن کشف این بود که آیا میتوان در عالم رویا؛ به خود پرداخت ودر وجود خود دخل و تصرف نمود؟ « بودا» توانست تمامی « غریضه ها» را در خود بکشد و به آرامش برسد. آرامش یعنی « صلح درون». بودا تمامی غریضه ها را قتل عام کرد. و سپس به عنوان آموزگار این راه وارد جامعه شد. او برای مردم هیچ قانون اجتماعی به ارمغان نیاورد و هیچ دینی را هم نساخت. او تنها به آموزش رسیدن به «نیروانا» پرداخت.
    ۶- بعد از بودا ( سیدارتا گوتاما بودا ) ما شاهد ظهور ۲۷ بودای دیگر هستیم که شروع به ساختن « معابد» و مجسمه های سمبلیک بودا نمودند که همگی برخلاف واقعیت « چاق و تپل مپل» هستند. این ارازل چیزی ساختند که « دین » نامیده میشود. آنچه که اکنون به نام «بودیسم» نامیده میشود؛ پدیده ای بر اساس « رویا بینی محض» نیست بلکه پدیده ای کاملاً بر اساس « تفکر زندگی اجتماعی» میباشد که از مستراح گرفته تا شیوهٔ برخورد با گروهها و افراد را در بر میگیرد. بودیسم کنونی یک دین تکفیری نیست ولی یک دین است. بودیسم کاری به کار « خدا» ندارد و خود را خدایی هم نمیداند. زمانی که فرزندی به زور پدر و مادر به « معبد» میرود و مجبور میشود آنهمه « مامبو جامبو » را با ضربهٔ چوب تعلیم یاد بگیرد و تبدیل به یک « مانک بودایی» شود که نهایتاً نیز به غیر از « آخوند» چیزی نیست و اگر کارش به « بچه بازی» نینجامد حتماً « جلق روزانه و شبانه»اش را فراموش نخواهد کرد. این دین است و نیاز اساسی انسان نیست و کاملاً اجباری و تحمیلی است. تمامی این معابد بوسیلهٔ این مادرقحبه ها ساخته شده است و بیشترین مهارتهای هنری نیز در ساختن آنها بکار رفته است و بسیار هم رنگین و زیبا هستند.
    از شرق شروع کردم تا « دین بدون خدا» را ترسیم کنم.
    در غرب پیامبری و یا بودایی نبوده است و پیش از ظهور فلاسفه ( به مفهوم آنزمانی و نه به مفهوم امروزی) که ساختن قوانین اجتماعی که نوعی «دین منطقی بر اساس تعریف مالکیت» است؛ منجر شد؛ آیینی بوده است که به آن « آیین باکوسی» گفته میشود. «باکوس» نام خدای شراب و « مستی» بود و اشاره به دوره ای دارد که یونانیها از « رویا بینها» مدد می جسته اند. بعد از شکل گیری قوانین اجتماعی و شهر نشینی؛ رویا بینها هم به ساختن معابد پرداختند و سمبل باورهای نیاکانی بودند. هر چند که دینی نساختند؛ اما « آیینی فردی» ساختند که اکنون به نام « پاگانیسم» شناخته میشود و اگر نیم نگاهی به آثار مکتوب آنها بیندازید. خواهید دید که بسیار شبه آیینهای « رویا بینان شرق» است.
    ۷- آنان که « دین خدایی» ساختند؛ یهودیان بودند و هر آنچه که اکنون به نام ۱۲۴۰۰۰ پیامبر در افواه مسلمانان است همگی آخوندهای بی سر و پای قوم یهود هستند. گویی که خدا تمامی ملل مشرق زمین را که تعدادشان هزاران برابر قوم کوچک یهود بود را فراموش کرده و کیرش فقط برای نژاد سامی و مخصوصاً یهودیها راست میشده است.
    دین یهود نیز دارای شاخه ای است که « کابالا» نامیده میشود و نشان از آن دارد که آیین نیاکانی شان همان « رویا بینی» بوده است که سپس با ظهور دین یهود خود را بوسیلهٔ متکلمین به رنگ « دین یهود» در آورده است که امروزه به آن « تصوف یهودی » نیز میگویند.
    نتیجه اینکه :
    الف : اعتقاد به خدا دین نیست.
    ب : باورهای « رویا بینانه» دین نیست.
    پس دین چیست؟
    دین یعنی : اعتقاد به رهبری فرزانه ( چه خدایی و چه زمینی و چه رویا بین ) + ایدیولوژی ( قوانین اجتماعی آهنین)
    اعتقاد به خدا اصلاً ربطی به پذیرفتن مدعیان پیامبری ندارد یعنی باور داشتن به خدا هیچ ربطی به داشتن و یا نداشتن دین ندارد. آنچه که بعضی از به اصطلاح متفکرین میگویند و داشتن دین را نتیجهٔ منطقی اعتقاد به خدا می انگارند؛ مزخرف بافی محض است. دین از آنجایی پیدا میشود که « فردی» ظاهر شده و میگوید اینکارها را بکن و اینکار ها را نکن. ( مجموعه ای از بایدها و نبایدهای فردی و اجتماعی که امروزه به آن ایدئولوژی میگوییم) لذا دین یک نیاز اساسی برای زندگی فردی نیست. اما برای زیستن در اجتماع به عنوان عضوی از آن « دین » لازم است. اما نه به عنوان نیازی فردی؛ بلکه به عنوان قوانین اجتماعی. قانون اساسی هر کشوری دین رایج آن کشور است.

    • با این حساب گونه آدمیزاد میتونه به خدا اعتقاد نداشته باشد ولی دین داشته باشد.
      حقیقتش دیندار زیاد دیده ام ولی تابحال کسی را ندیده ام که برام محرز شود به خدا اعتقاد قطعی دارد .اون دینداراها هم در وجودشان شک و دودلی موج میزند .

    • دیدگاه و نظر تو درسته اما همونطور که وقتی می گیم ماشین منظورمون اتومبیل هست و نه تعریف فیزیکی ماشین که می گه هر وسیاه ای که کار ما رو راحت می کنه یک ماشین هست، وقتی آرش نوشته دین هم منظورش اکثریت ادیان رایج و مطرح هست.
      اصولا ادیان مختلف مفاهیم متقاوتی از خدا ارائه می دن.اما همگی در این خصوصیت مشترکند کهبا باید و نباید و بکن و نکن سعی در صلب اختیار از لنسان و در دست گرفتن اختیار او رت دارن

  23. چنین آدمهایی میتوانند دنیا را به سمت تکامل حرکت بدهند.
    ——-
    یکی از اتهاماتی که منکرین به دین وارد می کنند ضد انسان بودن آن است و در مقابل مکاتب گوناگون مادی انسان محور بودن را از افتخارات خود می دانند.
    باطل بودن این ادعا نیازی به تفکر چندانی ندارد اما از آنجا که شرط اساسی و اولیه بی خدا و دین گریز شدن
    تعطیل نمودن هر نوع فعالیت مغزی است و در نتیجه دور شدن از احکام عقلی است
    کمی تا قسمتی توضیح داده می شود
    وقتی صبحت از انسان می شود از یک نظر دو معنا را می توان در نظر گرفت یکی معنای کلی و دیگری تک تک افراد
    اگر خدایی نباشد انسان به عنوان جزئی از طبیعت در بازه های زمانی بزرگتر از ماه و سال
    بیشتر از اینکه نفعی از طبیعت و اجتماع اطراف خود ببرد٬‌ در چرخه اکوسیستم طبیعی و فکری که در آن قرار دارد نافع واقع می شود. از نظر طبیعی که کاملا روشن است اما نظر فکری
    به طور مثال انسانهایی را در نظر بگیرید که چند دهه پیش در راه برپایی لیبرالیسم تلاش کردند اما
    خود هیچ بهره ای از آن نبردند و راهی دیار عدم شدند.
    اما انسان تعریف شده در یک نظام فکری دینی علیرغم آنچه در نگاه اولیه به چشم می آید
    خلق نشده تا صرفا سیستم دینی مورد نظر خود را جلو ببرد بلکه بهره ای که از فعالیت های دینی او حاصل می شود
    ابتدا شامل حال خود او شده و همزمان و یا در ادامه باعث فربه شدن دین می شود.
    انسانگرا بودن مکاتب مادی تنها به معنای اول قابل تصور است یعنی انسان تنها مهره ای ناچیز از سیستم بزرگ است که با خراب شدن یا فرسوده شدن جایش با مهره و قطعه ای دیگر عوض می شود و
    حاصل فعالیت او فربه شدن روز به روز نظام فکری بشری است و این سیر بدون اینکه متوقف شود ادامه پیدا می کند.
    و این است معنای این حرف آرشبیخدا که:
    چنین آدمهایی میتوانند دنیا را به سمت تکامل حرکت بدهند.

    این حرف کاملا درست است اما
    آنچه آرشبیخدا هرگز نمی تواند توضیح قانع کننده ای برای آن داشته باشد این است که
    انسانی که گاری تکامل دنیا را هل داده و احتمالا زیر چرخ آن له شده است آیا بهره ای بیش از یابوی چرخ عصاری برده است؟

    • ماهی گلی
      اتفاقا درست می گی. آره آدم بی دین اون جور که تو انتظار داری منفعت نمی بره. ولی نکته اینه که توی دیندار هم منفعتی نمی بری. فقط دل خودت رو به یک منفعت خیالی خوش کردی. داری خودت رو گول می زنی . در نظام فکری توی دیندار چیزی به غیر از منفعت معنی نداره. برای همینه که قهرمان ها تونم به طمع منفعت اخروی می رن خودشون رو به کشتن می دن. تو هیچ وقت هیچ درکی از اقدامات فداکارانه نخواهی داشت چون جز منفعت شخصیت هیچ چیز دیگه رو نمی بینی. هر چیزی برای تو قیمتی داره و حاضری بفروشیش حتی خدا ت رو حاضری بفروشی. فرض کن به یقین بهت ثابت بشه که خدا داره از شیطان شکست می خوره و از این به بعد اداره دنیا و بهشت و جهنم دست شیطانه. اون موقع توی منفعت طلب چکار می کنی؟ می ری به قوای شیطان می پیوندی تا پاداشت رو بگیری. برای تو که فقط منفعتت رو می بینی چه فرق داره که این کار خوبه یا بده. شیطان دستورش رو داده یا خدا. فقط برای اینکه بری بهشت حاضری دست به ارتکاب هر جنایتی بزنی. اصلا چرا راه دور بریم و شیطان رو به دنیا غالب کنیم. همین خدایی که داری همین الان می پرستی دست کمی از شیطان نداره. فکرش رو بکن! خدات دستور می ده هر مسلملنی از دین خارج شد باید بکشیش. خدات دستور می ده حق زن نصف مرد باشه. گیریم اصلا حرف تو درست و مثلا من ناقص العقلم یا دیر باورم یا مریضم یا در قلبم کینه و مرض دارم یا هر صفت بدی که خواستی دارم و نتیجش اینه که خدا رو باور ندارم. این خدای تو که ماشالا این همه قدرت و کمالات داره پیش خودش نمی گه این بیچاره عقلش کم بوده دلیلی نداره بندازمش تا ابد توی جهنم شکنجه بشه. نه عزیز من این خدای تو هست که مریضه. فکرش از دوران اعراب جاهلیت خیلی اونور تر نرفته. هنوز درکی از حقوق بشر پیدا نکرده. بی اخلاق اون دیندار هایی هستن که حاضرن در راه خدا آدم بکشن. اون بی اخلاق هایی هستن که هرگز هیچ کدومشون جز منفعت شخصی چیز ذیگه ای رو نمی بینن. و تعریفی که از منفعت شخصیشون دارن فقت خودشون رو شامل می شه نه بقیه انسانها رو.
      برو اگر یه روزی کار مفیدی برای دیگران کردی بذون اینکه سود مستقیمش یهت برگرده. اونوقت بدون داری درکم می کنی.

      • جناب مصطفی
        با عرض معذرت و بدون قصد توهین آنچه جنابعالی در جواب من نوشتید در عرف ما به آن روضه می گویند!
        تنها تذکر یک نکته خالی از لطف نیست و آن اینکه دنبال منفعت خیالی بودن بر طی کردن راهی قطعا بن بست است ترجیح دارد
        کفر از هر جهتی که به آن نگاه کنید تکیه بر عدم دارد و یا عدم از آن متولد می شود و دیگر هیچ!

        • موافقم ماهی گلی عزیز و از پاسخت تعجبی نمی کنم.
          اصولا مفاهیم بدیهی فلسفی در گوش مومنین و دیندار های گرامی به روضه و یاسین تبدیل می شه.

          • با تشکر
            خدا رو شکر نمردیم و معنای فلسفه! و به خصوص مفاهیم !بدیهی! فلسفی رو فهمیدیم!!!

  24. خواستم نظرتونو درباره این موج فیس بوکی که جدید راه افتاده بدونم. این جریان چطور ارزیابی میکنید؟ به خاطر شوخی با مقدسات جمهوری اسلامی سایتی زده که فعالین صفحه امام نقی را به گناه توهین به مقدسات شیعه شناسایی میکنند و میترسانند.
    http://www.facebook.com/Emam.Naghi

    • نظر خاصی ندارم، شوخی و طنز جالبیه، زیاد قوی نیست من صفحه اول رو خوندم نخندیدم.

  25. سلام برداشت شما جالب و سنجیده بود ولی از دید من همان دین به پا خاسته هم حالت افیونی دارد مثلا مردم ما پس از انقلاب سال ۵۷ خیلی زود به حالت افیونی دین برگشتند و تا سال ها در حالت رخوت ماندند دقیقا مثل معتادی که برای بدست آوردن مواد بیشتر(همان دین بیشتر!) به حالت تهاجمی در میاید و وقتی دوباره مواد را به او می رسانیم دوباره دچار رخوت می شود کمونیست های ۵۷ هم این رخوت دوباره را در معادلات خود حساب نکرده بودند. بیشتر به نظر می رسد منظور مارکس انقلابی شدن و انقلابی ماندن است. انقلابی ماندن بدون شک موتور ادامه مبارزه از دیدگاه مارکس است بسیاری از انقلاب ها بعد از به ثمر رسیدن اولیه دچار انحراف شده اند چرا؟ مسلمان زیر دست محمد یک فرد انقلابی نبود بلکه معتادی بود که به هوای مواد بیشتر آدم می کشت. منظورم این است که هدف او به وسیله دین ساده و سرراست شده بود. بهشت. وقتی جهاد کرد و به بهشتن رسید دوباره مثل بره ای مطیع و آرام خواهد شد.
    پ.ن:البته من کمونیست نیستم

  26. بسیار عالی.
    مارکس درست گفته.
    البته جالبه که بدونید مارکس به این کمونیستی که امروزه ازش نام میبرن معتقد نبوده ! و خود مارکس یک بار در مورد دیدگاه‌های حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست، گفت: «خوبست حداقل می‌دانم که من مارکسیست نیستم!»

  27. dorood bar to mamnoon az zahmatet fekr konam ie enteghadi ke azat kerde boodam ro madde nazar dashteii khaste nabashi mammnon

  28. سلام آرش جان
    از همون اول که شروع به مطالعه ی نوشته ات کردم دنبال چهار خط آخرش میگشتم, به نکته ی خیلی مهمی اشاره کردی مهم ترین مسئاله تفکر نقادانه است, مردم ما باید تفکر رو یاد بگیرند, هدف اسلام گرفتن قدرت تفکر از انسانها بود به همین دلیل هدف یه اسلام ستیز باید این باشه که فکر کردن رو به انسان ها یاد بده, مردم اگه تفکر نقادانه رو یاد بگیرند گور دین خود به خود کنده است!
    راستی بعد یه سال این اولین ویزیت من از وبلاگت هست خوشحالم که سرپاییD:

  29. دیدگاه من به نظر شما نزدیک است ولی فکر مکینم در همان حال که دین میتواند انقلابیگری را ترویج دهد و به متدینین اش شور و هیجان دهد که با حکومت مخالفت کنند، در همان حال باز هم خاصیت افیونی -تریاکی- خودش را در مغز انقلابیون می نشاند. این که بیشتر انقلاب های ایدئولوژیکی بهدیکتاتوری منجر شده اند شاید دلیل همین امر باشد. تفکر انقلابیون همچنان افیون زده است. کسی که نتواند مخالفان را بپذیرد، کسی که نتواند روحیه انقلابیگری اش را حفظ کند، کسی که منتقد نباشد، کسی که پس از مدتی روحیه و شور انقلابیگری اش را از دست بدهد، به معنای واقعی افیون زده است. یک فرد تریاکی هم ممکن است گاهی دچار شور و هیجان شود و مثلا مواد فروشی را که کم به او مواد داده یا نداده بزند و بکشد، ولی این آنی ست، لحظه ای ست. باز هم ناشی از افیون است.

    سپاس آرش گرامی

  30. آرش عزیز
    بحث تحلیلی بسیار زیبایی بود. شایذ در توجیه شکل گیری جریلن روشنفکری در دهه هفتاد در ایران و عوامل دامن زننده به انقلاب اسلامی در ایران بتوان به طور مشخصی به این برداشت از دین اشاره کرد و شکل گیری جریاناتی و گروههایی مثل مارکسیست های اسلامی رو مبتنی بر این خصوصیت دین اسلام دانست.
    اینطور به نظر می رسد که اسلام به تنهایی دارای این قابلیت باشه که هر دو جریان افیونی و انقلابی رو در موقع لازم به راه بیندازه و از اون در جهت منافع خودش سو استفاده کنه. ذاتا اسلام ماهیتی ذوگانه داره. سوره های مکی اسلام رو که بخونی بهت برداشتی کاملا متفلوت از سوره های مدنی می ده. اسلام مکی اسلامیست جوان و صلحجو و زیبا و برخلاف ستمی که به پیروانش روا می شه خواهان سعادت همه انسامنها بر پایه آزادی عقیده و بیان. اما در اسلام مدنی همین جمع مظلوم غولی می شن که خواهان تصاحب و به زیر یوق کشیدن کل جهان هستند. اینجاست که می بینیم وجهه افیونی اسلام ریشه در مکه و جنبه انقلابی اسلام ریشه در مدینه و ایات مدنی قرآن داره.

  31. Fantastic article,I’ve learned a lot from your blog, Arash Bikhoda. Why aren’t more people like you?

هرچه میخواهد دل تنگت (اگر بدرد بخور هست البته) بگو.

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

w

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: