سه سال بعد

دوستان و خوانندگان گرامی، نوروز رو بهتون شادباش میگم. امیدوارم در این چند روز تعطیل باشید و نه مجبور باشید درس بخونید نه کار بکنید و در حال دیدار با خانواده و یا در حال شادی و  ترکاندن با دوستان و عزیزانتان باشید و در این میان اسلام را هم کاملا فراموش کرده باشید و چند مورد گناه صغیره (البته فقط اونهایی که کارهای خوبی هستند) مرتکب شده باشید و از شر خدا و باورمندان به او در امان باشید.

همچنین امیدوارم در این سال به هر چیزی که میخواهید در صورتی که چیز خوبی باشه و ضد منافع ملی نباشه و به نفع اسلام والمسلمین تموم نشه برسید. امیدوارم در پایان این سال تعداد آدمهای مذهبی کمتر بشه، تعداد ثبت نام ها در حوزه علمیه قم کاهش پیدا کنه، شهریه طلبه های قم کم بشه،‌ بعضیهاشون از حوزه اخراج بشوند و مجبور شوند سر کلاس درس واقعی دانگشاهی بنشینند، امیدوارم کسانی که بیش از یک زن دارند در این سال حداقل یکی از زنهاشون رو طلاق بدن، امیدوارم در این سال چیزهایی که در سالهای قبلی «اسلامی» شدن، از این حالت ضایع خارج بشوند «انسانی»، «علمی»‌، یا «زمینی»‌ بوشند. امیدوارم در این سال هیچ کسی هیچ چیزی رو یا هیچ جایی رو اسلامی نکنه. امیدوارم در این سال هیچ کسی با الله اکبر کس دیگری رو نکشته (البته مطمئن هستم تعالیم محمد رسول الله در همین یکی دو روز آینده چند نفر رو در یکی دو جا خواهد کشت، با نگاه به آمار) و خلاصه اینکه سال خوبی باشه دیگه…

سال جدید فرصت خوبیست که آدم به اهداف جدید فکر کنه و به این فکر باشه که چجوری عادتهای بدش رو به عادتهای خوب تبدیل کنه. بیایید سعی کنیم در این سال کمتر نماز خونده بشه و بجاش بیشتر تفکر بشه. در این سال تعداد کمتری از آدمها روزه بگیرند و بجاش بدنشون رو درک کنن و برن باشگاه کاراته یا بدن سازی یا کلاس رقص. جدا از این برنامه های کم اهمیت تر و کوتاه مدت، بد نیست یکی دو تا برنامه دراز مدت هم داشته باشیم. مثلا امیدوارم توی ایران در این سال حجاب اجباری برداشته بشه، و تولید و فروش شراب این بخش جدانشدنی از انسان و فرهنگ ایرانی آزاد بشه که هم مردم بخورن روشن بشن هم اونهایی که میخورن تا روشن بشن کور نشن و یا نمیرن (پولشم بره توی جیب کشاورز بجای اینکه بره توی جیب برادران قاچاقچی و خلافکار). من هنوز نخوندم خامنه ای چه اسم مسخره ای برای امسال انتخاب کرده، من بعنوان حداقل یکی از کاردینالهای بیخدایی در ایران اسم امسال رو میگذارم سال «شراب قرمز شیراز». جدا از این شوخیها امیدوارم این حکومت بی دست و پا و بی لیاقت و غیر مشروع در این سال اگر برکنار نشد حداقل مشکل آلودگی هوا توی ایران رو که داره آروم آروم مردم رو به کشتن میده از طریق اخراج کردن مسئولین با تقوا و با ایمان ولی ابله و فاسد و استخدام آدمهای بی ایمان ولی کاردان و حرفه ای یا در زبان رایج ملایان غربیهای ضد انقلاب تا حدودی حل کنه. این مشکل ریزگردها برای من شبیه یک کابوس میمونه و من میترسم حتی توی ذهنم تجسم کنم مردم تهران،‌ اهواز، بوشهر و بقیه جاها چجوری الان دارن زندگی میکنن. بعد از انقلاب ۵۷ این مسئله توی زندگی من داره تبدیل میشه به یک تراژدی ملی بزرگ.

قبل از اینکه اینرو بنویسم داشتم فکر میکردم حدودا باید ۵ سال شده باشه که چیزی اینجا نوشتم،‌ ولی گویا فقط ۳ سال گذشته، یعنی این ۳ سال یک مقدار بیشتر توی ذهن من طول کشیده بود. من شما آدمهای غریبه و آشنایی که اینجا با من بودید رو خیلی دوست دارم، و از پیامهای مهر آمیز خیلیهاتون میفهمم که شما هم من رو دوست دارید ولی نمیتونید که من بیشتر تر! اینبود که تصمیم گرفتم چند خطی براتون بنویسم…

یکی از چیزهایی که من عمیقا همیشه بهش باور داشته ام اینه که دشمن دانا بهتر است از دوست نادان. من همیشه سعی کردم نه تنها دوست خوبی باشم بلکه دشمن خوبی هم باشم. بگونه ای که موجب رشد و بهبودی دشمنان نیز بشوم. یکبار یکی از خوانندگان چند آتیشه مسلمان وبلاگ و نوشتارهای من به من میگفت خواندن مطالب من باعث شد که تحقیق بیشتری کنه و مسلمان بهتری بشه. البته من فکر نمیکنم او اینرو میگفت که دل (یا جای دیگر) من رو بسوزونه بلکه داشت با زبان بی زبانی قدر دانی میکرد. من هم از شنیدن این واقعا خوشحال شدم چون یک آدم بالاخره اگر واقعا بیشتر بفهمه و مسلمان فهمیده تری از دیروز باشه شاید یک روز بفهمه که نه خدایی وجود دارد و نه اگر خدایی وجود داشته باشد این قصه قرآن و اسلام مربوط به اوست.  مثلا باور به وجود جن خیلی باور ابلهانه ای است و در نتیجه باور به الهی بودن قرآن نیز ابلهانه است و یا اینکه اگر عقل طرف نرسه شاید یکروز انسانیتش برسه که یقه خدا و دین و پیامبری که زن و مرد را در حقوق و حیثیت برابر نمیداند یا مسلمان و غیر مسلمان را و یا همجنسگرا و غیر همجنسگرا را باید گرفت و بر سطل زباله انداخت.

جدا از این، گسترش باورهای انسانگرایانه و عقل گرایانه ضد دینی در چند سال گذشته باعث شده که حکومت مراکزی برای پاسخگویی به آنچه آنها «شبهات» میخوانند راه انداخته. این کار سبب اشتغال زایی برای یک مشت آدم ابله و مفت خور شده و باعث شده که بسیاری از «روحانیون» در کنار روضه خوانی،‌ یاوه گویی روی منبر، صیغه کردن مسلمین و مسلمات، فطریه و خمس و زکات و پول مفت از طریق شیره مالیدن سر مردم ساده و نادان،‌ و اگر انشاء‌الله خدا بخواهد و قسمت شود روزی محلل بشوند، و سایر راه های غیر شرافتمندانه و نا مشروع یک درآمد کوچک نیز داشته باشند که بتوانند چند همسر و چند کودک و گاو و گوسفندها و سایر مایملکشون رو تغذیه کنند. عزیزان طبقه روحانیت میتوانند مراتب تشکر و دوست بوسی خود را از اینجانب و امثال اینجانب جهت فراهم کردن این فرصت شغلی جدید در همینجا بفرستند.

امیدوارم روزی بشود که ما بتوانیم تمام شماها را در جایی مثل قم، همانند شهر واتیکان محدود کنیم که شما بتوانید با یکدیگر آزادانه جماع و جهاد و عبودیت و راز و نیاز کنید، از این دنیای فانی دست بردارید و به نزدیکی با خدا بپردازید. در نتیجه شر شما از سر بشریت کم شود. البته من فکر میکنم در شرایط آزاد مردم قم با این پیشنهاد مخالفت جدی داشته باشند. نمیدونم شاید جایی شبیه بیابانهای عربستان در کویر لوت،‌ شاید جایی در زمینهای ارزان افریقا، شاید هم بتوانیم با خود عربستان معامله ای تاریخی انجام بدهیم و شما را بفرستیم همانجا که الله خونه داره… عربستان ممکنه روزی بپذیره که این جنس تولیدی خودش رو به دلیل نامرقوب بودن از ما ملت ایران پس بگیره.

بعد از اینها،‌ ۱۸ نکته بی ربط ولی جویای حال رو میتوانید در زیر بخوانید:

۱- این خط و این نشون اینجانب به قول خودم وفا کردم،‌ زندیق الان از وقتی که تعداد دوست داران در فیس بوک به ۱۰ هزار نفر رسید برگشته. برگشتن زندیق به این معنی هست که (تقریبا) تمام آنچه قبلا روی زندیق بوده اکنون هم روی زندیق هست. تمام مطالبی که هستند نیز به غیر از ویدیوهای یوتوب که چپ و راست پاک میشوند قابل استفاده و دانلود هستند. سپاس از پیگیری های شما، و همه آدمهایی که توی تمام این سالها به هر نوعی به زندیق کمک کردند. و از صمیم قلب پوزش از تمام کسانی که همش به من میگفتن بابا این رو درست کن کار ما لنگه… اگر شماها بدونید زندیق توی چه شرایطی و در چه زمانهایی به شکل فعلی رسیده و در طول این چند سال چه بلاهایی سرش اومده سرتون سوت خواهد کشید اینه که اینجوری شد…

۲- اینجانب هنوز هم در غیبت هستم یعنی سایت زندیق چندان فرقی نخواهد کرد،‌ رسالت اینجانب در دوره غیبت صغری این است که زندیق بماند و آنچه تا کنون بوده است بهتر شود،‌ فعلا چیزی اضافه نخواهد شد. البته شما میتوانید مطالبتون رو از طریق پیدا کردن بخش فرستادن مطلب برای من بفرستید روزی ممکن است منتشر شود.

۳- اینجانب برعکس امام زمان در زمان غیبت صغری برای کسی پیغام نمیفرستم، خیلی از مخلوقات زندیق مثل شعار اصلی «آنچه نمیخواهند بدانید»‌ و لوگوهای آن در طول حیاتش و البته مطالبش مثل نقل و نبات اینور و آنور اینترنت و حتی دیگر رسانه ها دیده میشوند که البته اشکالی ندارد چون سیاست زندیق همیشه این بوده که کپی کردن کاملا آزاد است، ذکر منبع هم ضرورتی ندارد ولی قدر دانی میشود. خلاصه اینکه زندیق بطور رسمی فقط در جاهایی حضور دارد که پیوندشان روی سایت زندیق است.

۴- بعضی ها پرسیده بودند چرا دیگر نمینویسید؟ من سعی کردم توی آخرین نوشته قبل از غیبت صغری این مطلب رو توضیح بدهم، ولی برای یاد آوری:

  • فعلا وقتش رو ندارم، چون مشغول به کار و کسب هستم، اینجانب از طریق آرش بیخدا بودن به مقداری شهرت (بیش از حدی که انتظار داشتم)‌ رسیدم حالا دارم میروم دنبال ثروت و زندگی. من قصد ندارم شهید راه اسلامستیزی شوم یا بقیه عمر خودم رو صرف اینکار کنم، چونکه زندگی ابعاد متعددی دارد و من قصد دارم در تمام آن ابعاد موفق باشم نه فقط یک بعد (یعنی بعد کنشگری برای ارتقاء فرهنگ در سطح جمعی و رساندن اطلاعات ممنوعه و حیاتی در بعد فردی در زمانی که یک حکومت دینی مخالفت جدی و نقد دین را نه تنها غیر قانونی کرده بلکه در راه دفاع از بیضه اسلام دست به هر غلط بیجا و هر جنایتی میزند).
  • از نظر من به اندازه کافی دلایل و شواهد و مدارک روی زندیق وجود داره که هر آدم عاقل و بالغی رو از چندین طریق قانع کنه که خداباوری و اسلام و اسلامگرایی بی بنیان و ناحق هستند، پاسخهای بسیاری نیز از طرف مخالفان داده شده که بعضیهاش ارزش پاسخ زندیق رو داره و بعضیهاش هم نداره. از نظر من این دو مجموعه برای هر کسی کافیست چون در بیشینه مواقع مثلا ما میگوییم محمد فلان جرم را انجام داد و آنها هم در مقابل میگویند بله انجام داد و کار خوبی هم کرد. اینه که از نظر من بحث به نفع من تمام شده مگر اینکه مخاطب درک نادرستی از اخلاق داشته باشد یعنی مثلا بپذیرد که قتل یا ترور و سایر جنایات کارهای خوبی بوده اند. من برای این دست مخاطب نیز برنامه هایی دارم به نظر من از بزرگترین زیانهای اسلام برای یک فرد این است که یک فرد بجای آموختن اخلاق و اینکه چگونه راجع به مسائل اخلاقی فکر کند تبدیل میشود به یک میمون که فقط خدا گفته بکنید پس میکنیم خدا گفته نکنید پس نمیکنیم را میفهمند. به عبارت دیگر آنچه فلسفه اخلاق است و تمام تجربه بشری در این زمینه برای بسیاری کاملا نا آشناست و من دوست دارم روزی پیرامون اخلاق بنویسم گرچه قبلا نیز نوشته ام، این است که مشکل را در جای دیگر میبینم. زندیق بیش از ۵۰۰ کتاب در زمینه های مرتبط داره، خوندن تمام این کتابها چندین سال طول خواهد کشید، این است که زندیق به اندازه کافی مطلب داره من احساس نیاز به نوشتن نمیکنم، البته چند موضوع هست که جای تکمیل کردن و بحث بیشتری داره ولی خوب نوشتن در مورد این موضوعات وقت و تلاش و حوصله میخواهد.

۴- شرایط دنیا در دوران غیبت صغرای من متفاوت بود. دوره بسیار شیرینی بود. از یک طرف اوباما روی کار بود و از این طرف هم آقای روحانی. آقای روحانی همان حرفهایی را به مقام معظم رهبری میزند که من دوست داشتم بزنم. مثلا میگوید مرد حسابی حرف حساب تو در مورد علوم انسانی چیست و چه بود؟‌ اگر تو و رفقایت در حوزه فکر میکنید انسان را از همه متفکران آکادمیک دنیا بهتر میشناسید خوب دنیای علم دنیای بازیست، کافیست حرف حساب جدیدی داشته باشید و بقیه دنیا حرف شما را بعنوان علوم انسانی خواهد پذیرفت. کافیست اراجیفی که اسمشان را در کمال بیش شرمی علم گذاشته اید مانند فقه،‌ کلام،‌ عقیده، رجال را به زبان قابل فهم برای دنیا تعریف کنید که آنها هم بجای فروید و هزاران دانشمند تاریخی و امروزی در چند صد رشته علوم انسانی بیایند در دانشگاه های دنیا مطهری و شیخ مفید و امام صادق درس بدهند. یا اینکه اخیرا به نیروی پلیس تذکر داد که کار شما اجرای قانون است نه اجرای اسلام. این بود که من تشیخصی دادم مصلحت فعلا این است که اینجانب بروم دنبال حال و حول و آقای روحانی فعلا همان حرفهای هر آدم فهیم و متمدنی را با همان لباس تزویر و دورویی که به تن دارد را از بلندگویی که در حقیقت مال تمام مردم ایران است اما یک مشت اسلامگرای ابله و جانی آنرا در شلوغیهای چندین سال پس از انقلاب قبضه کرده بودند بگوید،‌ فرقش چیست؟

۵- خامنه ای توی این چند سال اخیر یک فرقهای جالبی کرده، به نظر میاد فشارهای مردم در این چندین سال باعث شده که انقلاب مردم رو شنیده باشه. خیلی ها فکر میکنند مبارزات جمعی و یا فردی مردم مثل تظاهرات هایی که مردم در دفاع از حقوق و رایشان کردند حتما باید منجر به تغییر رژیم شوند تا موفق بوده باشند، در حالی که هرچند این مخالفت ها سرکوب میشوند ولی حکومت را مجبور به تغییر میکنند و این فشار مردم بر حکومت همواره یک نیاز ضروری برای هر جامعه ای است، مردم اگر اعتراض نکنند معلوم است که سیاستمداران به آنها گوش نخواهند کرد. من یک نوار از خامنه ای داشتم که در اون استدلال میکنه که حملیات استشهادی کارهای خیلی خوب و خداپسندانه ای هستند. البته خوب این مربوط به زمانی هست که این حملات فقط در اسراییل توسط فلسطینی ها برای کشتن شهروندان غیر نظامی اسراییل انجام میشد، یعنی هنوز مسلمانها به این نتیجه نرسیده بودند که باید همدیگر رو هم با همین حملات استشهادی بکشند. البته از آدمهای انقلابی و کسانی که تصمیمات کشوری را از طریق استخاره با قرآن میگیرند نمیشه زیاد حساب کرد همین فردا یهود دیدی خامنه ای دوباره وحشی شد. اما درس اخلاقی که من میخواهم در اینجا برای شما یادآوری کنم اینه که ما آدمها باید همیشه بد رفتاری و جنایت و تبعیض علیه آدمهای دیگر رو محکوم کنیم، به این دلیل روشن و واضح که اگر این رفتارها محکوم نشوند، یعنی مشروع بمانند، همین رفتارها فردا در مورد خود شما انجام خواهند شد. این است که دفاع از حقوق دیگری کاملا دفاع از حقوق خود است و این چیزی است که اسلام نمیفهمد. به نظر شما آیا آقای خامنه ای شجاعت و جسارت اینرو داره که بیاد و دوباره از حملات انتهاری دفاع کنه؟ در مورد سفرش به کره شمالی و سخنرانی در ارتباط با گل و بلبل بودن هرجا که ضد امپریالیسم انقلاب میشود چه؟

۶- من در بحثهایی که با اسلامگرایان و طرفداران ولایت فقیه داشتم یکبار به آنها گفتم به نظر میرسد شما حدودا نزدیک ۱۰ سال از بقیه جامعه عقب هستید، هم در تفکر و شعور،‌ هم در فهم فضای سیاسی، هم حتی در لباس پوشیدن، قضا خوردن و استفاده از تکنولوژی. مثلا آقایان با شلوار جین مخالف بودند و کت و شلوار مدل ۴۰ سال پیش میپوشند تا از مد روز پیروی نکرده باشند. در حالی که پیامبر اسلام کت و شلوار و یقه آخوندی نمیپوشید، الان فکر میکنم همین آقای روحانی یکی دو دست شلوار جین داشته باشه. یا اینکه ماها چندین سال پیش به رفسنجانی انتقاد میکردیم و حزب اللهی ها ۱۰ سال بعد. به همین روال الان حزب اللهی ها کم کم دارند حرفهای ده سال پیش ما را میفهمند و تکرار میکنند. واقعیت این است که بنیادگرایان هم در ایران در حال رشد فکری هستند. این رشد فکری به نظر من تا حدود زیادی به وضعیت اقتصادی ربط داره و روال در کشور ما در چندین سال گذشته این بوده که وقتی از نظر مالی به جای خوبی مرسی وقت آن است که کاسه و کوزه را جمع کنی و از این کشور زیبا و مردم دوست داشتنی بخاطر حکومت مزخرف اسلامی اش فرار کنی. کار بجایی رسیده که اخیرا بحث سر این است که افراد دو ملیتی باید حق داشته باشند برای حکومت کار کنند یا نه؟‌ یعنی خود این حزب اللهی ها و بسیجی ها هم الان خیلیهاشون دو ملیتی هستند. (پاسخ این سوال البته یک نه بزرگ است،‌ مشخص است کسی که دو ملیت دارد نمیتواند وفادار به یک ملیت باشد، به نظر من آدم دو ملیتی نباید کار حکومتی داشته باشد) ما باید قدر حزب اللهی و اسلامگرایان ایرانی رو بدونیم،‌ درسته که الاغ و وحشی هستند ولی خوب اگر به اسلامگرایان تولید شده در عربستان و پاکستان و سوریه که نگاه کنید میبینید که این گونه جانوری به دلیل اینکه در محیط ایرانی بوجود آمده چندین برابر انسان تر از نمونه خارجی اسلامگرایان است. درست است که آنها دزدند و ضد انسان و ضد بشر هستند ولی خوب زیر فشار شدید فرهنگ و مردم ایران مجبورند کمتر اسلامی و بیشتر انسانی باشند.

۸- ابتدای دوران غیبت صغری دوره خوبی بود. برای مدتی به نظر میرسید کشورهای عربی همینجوری الکی الکی دموکراتیک شدند. چند دیکتاتور از کار برکنار شدند. کلنل قذافی به فجیع ترین شکل به همان سبکی که خود بنا کرده بود کشته شد. باید اعتراف کنم که من برای چند ماه از خود میپرسیدم آیا واقعا مشکل اسلامگرایی حل شد؟‌ تا اینکه این انقلابها یکی پس از دیگری به سرنوشتهای تلخی روبرو شدند و از همه مهمتر یک مشت جانی در دنیا تصمیم گرفتند با یکدیگر متحد شوند و یک چیز «اسلامی»‌ بوجود بیاورند،‌ منظورم داعش است که یک نظام اسلامی جدید بوجود آورد. این است که آن خواب شیرین به سرعت پایان یافت، و من فکر میکنم «بنیادگرایان»‌ اکنون در ایران از خود میپرسند حال که ترامپ در آمریکا روی کار آمده است ما کدام آدم پست فطرت، بی شرم و کم شعوری را میتوانیم در مقابل او در ایران به قدرت برسانیم؟‌ اینجاست که ممکن است هر لحظه یک احمدینژاد جدید ظهور کند.

۹- به نظر من مردم ایران بطور فزاینده ای در حال سکولار شدن و به عبارتی دوباره متولد شدن هستند. اینترنتی بد ترین اتفاقی بود که برای اسلام در طول تاریخ افتاده است. اسلامگرایان آدمخوار در طول تاریخ هرگز به ذهنشان خطور نمیکرد که روزی مجبور شوند به همین آسانی و با زبان خوش به آزادی بیان تن دهند و آزادی بیان رسما در جیب هر کسی در قالب یک گوشی باشد. اینترنت باعث نسل ما بتواند غیر از سخنان یک طرفانه و به شدت احماقنه اسلامگرایان،‌ یعنی نظام آموزشی که از ۷ سالگی تا آخر دانشگاه «علوم!» دینی را در مغز هر ایرانی زور چپان میکنند و یا تمام این ملایانی که شب تا روز تلویزیون و رادیوی این کشور را دزدیده اند، یا جانیانی مثل خمینی و خلخالی و قاتلان تابستان سیاه ۶۷ که آزادانه توی خیابانهای این کشور راه میروند در حالی که دستشان به خون بسیاری از بیگناهان آلوده است هرگز فکر نمیکردند که روزی طوری شود که هر کسی بتواند هر چه بگوید، حتی اگر بیضه اسلام را هدف خودکار قرار دهد و یا خدایی نکرده از زنان، دگرباشان جنسی و اقلیتهای دینی دفاع کند. من این رشد فزاینده را در زندگی شخصی خودم دیده ام. ده سال پیش فقط چند تن از ایرانیانی که من میشناختم اسلام را قبول نداشتند، اکنون تقریبا یکی در میون آدمهایی جدیدی که من میبینم مثل من بیدین هستند. بعضی وقتها به پیامبر عظیم الشان فحش جدید میدهند که حتی به گوش اینجانب نیز نرسیده است. این است که این پروژه که نتیجه سالها و قرنها تلاش انواع و اقسام آدمهای مختلف بوده است امروز تا حدود زیادی به ثمر رسیده است. آدمهای زیادی از اسلام دور میشوند و در نتیجه آدم تر میشوند چون زمینی میشوند.

۱۰- در یک روز بارانی من در حال جعل حدیث بودم، وقتی به نام راوی حدیث فکر میکردم ناگهان عبارت «ابولاشی» به ذهنم رسید، خیلی خرسندم از اینکه میبینم دیگر عزیزان و دوستان نیز بر غنای این مجموعه سترگ از احادیث جعلی افزودند، نمیتونم آیا دو تن از زنادقه اهل حدیث همزمان به این نام طلایی رسیده اند یا یکی دیده و با خود گفته که چه اسم زیبا و پر مفهومی!‌ بعد تصمیم گرفته که احادیث معتبر جدیدی رو جعل کنه. جهت ثبت در تاریخ و برای محدثین آینده گفتم و از این جهت که برای من خاطره شیرینیست.

۱۱- من توی این چند سال طبیعتا چیزهای جدیدی یاد گرفته ام. من فکر میکنم توی این چند سال خیلی انسانتر شده ام. ممکن است شما دوستان و دشمنان بگویید نه نشده ای، هنوز همونی هستی که بودی،‌ ولی باید توجه داشته باشید که منظورم از انسانتر شدن مودب تر شدن و یا پس خوبی شدن نیست، منظورم این است که انسانگرا تر شده ام. بعضی ها قبلا از من میپرسیدند که آیا تو میگویی انسان خدا است؟‌ اگر اکنون کسی از من این پرسش را بپرسد به او خواهم گفت نه، چون انسان خیلی برتر از خداست و خدا خواندن یک انسان تحقیر انسان است. بطور خلاصه اینطور بگویم که پس از وارد شدن بیشتر و بیشتر به اجتماع،‌ و دیدن چندین و چند نوع اجتماع مختلف و زندگی کردن در آنها و مراوده با انواع و اقسام آدمها از پیشینه های مختلف من اکنون بیش از زمان دیگری انسان و انسانیت و انسانگرایی را دوست دارم. برای من انسان بسیار عزیز تر و زیباتر از گذشته است. من همچنین به این نتیجه رسیدم که در طول زندگی ابلهانه ترین خطایی که یک انسان میتواند مرتکب شود این است که روی خوبی دیگر انسانها حساب باز نکند،‌ و فراموش کند که بیشینه آدمها از رنگ، نژاد، پیشینه فکری، مکتبی که باشند آدمهای خوبی هستند و آدمهای عوضی و آشغال در اقلیت هستند. اگر اینطور نبود سنگ روی سنگ بنا نمیشد و هیچ کجای عالم شما ۱۰۰ نفر آدم را در کنار هم نمییدیدید. بلکه به احتمال زیاد تابحال همدیگر را از بین برده بودند و اثری از آنها باقی نمیماند.  من در این سالها که مینوشتم علاوه بر دوستی های متعدد و درخشان دشمنی های بسیاری هم دیده ام،‌ روزی نبوده است که تهدید قتل برای من فرستاده نشود، یا مسلمانان آنچه شایسته پیامبر و جد آبادشان است را در کامنتها برای من ننویسند. اینها زیاد برای من مهم نبود از همه آنها بدتر دوستی های ابلهانه و نیمچه خیانتهای بعضی از دوستان نه به شخص من بلکه به زندیق بود. اینه که من با دیدن تمام این پلیدی ها بازهم اینقدر انسان را دوست دارم در جای خودش جالبه، اینه که برای من ننویسید آدمهای بد زیاد هستند چون اگر شما n تا از آنها را دیده باشید من n به توان m تا از آنها را دیده ام.

۱۲- من در این چند سال به ایرانی بودن خود بیشتر و بیشتر مفتخر شدم. دیدن زنان و مردان ایرانی در محیط های علمی،‌ و کاری برای من تجربه ای بسیار شیرین است. جای مهمی در این دنیا نیست که ایرانیان دستی در آن نداشته باشند. خود من که در چند دانشگاه در جاهای مختلف دنیا تحصیل کردم تقریبا در هر دانشگاهی چندین استاد ایرانی داشتم،‌ در زمینه های کاری با خیلی از مدیران ارشد ایرانی در شرکتهای کوچک و بزرگ دنیا آشنا شدم. به گذشته خود بیشتر فکر کردم، به اینکه من محصول ایران هستم،‌ به معلم هایی که در دوران کودکی و نوجوانی در ایران داشتم فکر کردم، به اینکه چه زحمتهایی برای ماها کشیدند، و در شرایط خفقان چگونه تلاش میکردند خلاقیت و پرسشگری را در ما پرورش دهند. به معلمهای دینیمون فکر میکردم که در شکل گیری تفکرات ضد دینی من نقش مستقیم داشتند چون خودشون هم اسلام را آنگونه که هست یعنی دین توحش و حماقت قبول نداشتند. به آدمهای عجیبی فکر کردم که از نزدیک میشناختم،‌ به آدمهایی که جونشون رو کف دستشون میگرفتند و به خیابان میرفتند و یا هر طور که شده هر کاری که میشد برای آزادی و احترام و کرامت انسانی انجام میدادند. کسانی که بودند و به آسانی رفتند… به پدر و مادرهای نسل خودم فکر کردم،‌ کسانی که انقلاب و جنگ اونها رو در بد ترین شرایط انسانی قرار داد و اینکه برای بچه هاشون چه فداکاری هایی که نکردند. یکی از خوشبختیهای کسانی که در ایران زندگی میکنند این است که با مسلمانان دیگر کشورهای جهان ملاقات نمیکنند. اگر شما توی یک کشور اروپایی و یا آمریکا زندگی کنید احتمالا روزی چند مسلمان از جاهای دیگر دنیا میبینید. و بعد خواهید فهمید که بابا ما کارمون خیلی از اینها درست تره. مثلا یکی از دوستان من که اخیرا در یکی از فرودگاه های امریکا گیر کرده بود میگفت بزرگترین توهینی که بهش شده بود این بوده که گذاشته بودنش توی یک اتاق در کنار مسلمانان یمنی و سومالیایی و پاکستانی و غیره، یعنی بطور غیر مستقیم بهش گفته بودن تو هم مثل اینهایی. این تفاوت ها چیزی نیستند جز اینکه ما ایرانیها برای خودمان اسلام خودمان را ساخته ایم که با اسلام ۹۰٪ بقیه مسلمانها زمین تا زیر زمین فرق دارد. اینه که من اینجا در خارج از کشور با سری بلند و قدمهایی سنگین روی زمین راه میروم همانطور که قرآن میگوید روی زمین راه نروید.

۱۳- من در این چند سال به زبان پارسی بیشتر علاقه مند شدم. با پدیده زبان بیشتر آشنا شدم. در زبانی اسراری هست، زبان ما چیزهایی در مورد خود ما میداند که ما در مورد خودمان نمیدانیم، ما ممکن است فکر کنیم که برای بیان آنچه می اندیشیم از زبان استفاده میکنیم، اما زبان ما در واقع به ما میگوید که چگونه باید فکر کنیم، یعنی این زبان است که گاهی از ما استفاده میکند نه برعکس. دوست داشتم بتوانم تمام زندیق را به پارسی سره بازنویسی کنم که این هم به سواد بیشتر و هم به زمان بیشتر نیاز دارد. واژه هایی ساده و زیبا که بسیار پر معنی هستند و یک آشنایی جادویی بین ما و آنها وجود دارد. شوربختانه باید بگویم به نظر میرسد ما ایرانیها در این زمینه چندین قدم پسرفت کرده ایم. به نظر میرسه بخصوص توی یکی دو سال اخیر، جامعه ایرانی به شدت نسبت به پارسی بیسواد و نادان شده. وقتی مصاحبه ها در یکی دو سال گذشته را در تلویزیونهای ایران نگاه میکنم حتی دایناسورها و آدمهای بسیار مذهبی که احتمالا نفری دو سه تا زن دارند در میان کلمه هایشان یکی در میان یکی دو واژه انگلیسی استفاده میکنند،‌ شاید چون در درونشان میدانند که دیگران آنها را نادان و عقب مانده و ابله میدانند سعی میکنند با استفاده از یکی دو واژه انگلیسی خود را غیر ابله نشان دهند. من حتی بین دوستان خود در ایران میبینم کسانی که انگلیسی نمیدانند در گفتار روزمره از یکی دو واژه انگلیسی استفاده میکنند. یک آتشنشان در تلویزیون میگفت ما سرچ نهایی رو انجام دادیم، یک فرمانده سپاه میگفت ما عملیات ریکاوری انجام دادیم، یک بچه آخوند در تلویزیون بجای نظر دادن میگفت کامنت دادن. من فکر میکنم تقصیر خامنه ای هست که دو سه بار اخیرا از اصطلاحات غربی استفاده کرد، مثلا از عبارت «معامله برد،‌ برد» استفاده کرد (مسلمانها چون همیشه مایلند یا مظلوم باشند یا ظالم چنین اصطلاحاتی ندارند، چون معنی نداره دو طرف برد داشته باشند بالاخره یکی الهی هست و دیگری شیطانی و مسلمانان میدانند که لا اله الا الله)، و چون آقای خامنه ای بُز این گلّه است دگر ملایان و نیمچه ملایان میمون وار تقلید کردند. البته دانستن هر زبان دیگری برای آدمی بسیار سودمند است ولی غلط سخن گفتن به زبان مادری نه تنها هنر نیست بلکه یا کمبودهای روانی را نشان میدهد یا بیسوادی، که در مورد اسلامگرایان هردو اینها صادق است. من خیلی خوشحال بودم که ایران از این نظر مثل هند نیست، اگر به هندیها گوش کنید خیلی انگلیسی میشونید، امیدوارم این تنها یک مد کوتاه مدت و رسم ابلهانه باشه، و روزی درست پارسی سخن گفتن مد بشه. ایکاش آدمهایی مثل حداد عادل که اول مسلمانند بعد ایرانی دست از سر زبان ما بر دارند و آدمهایی که نخست ایرانی هستند بعد هر چیز دیگر بتوانند پرستار این زبان شیرین باشند.

۱۴- من در این چند سال فهمیدم که آدم بسیار ثروتمندی هستم و نیاز جدی به ثروت اندوزی ندارم. چند سال زندگی به آدم چیزهای جدیدی می آموزد، من در این چند سال متوجه شدم که ثروتمند بدنیا آمده بودم. یک سری مفاهیم مثل توانا بود هرکه دانا بود،‌ برو کار میکن مگو چیست کار، درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک – چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم چرخد، میازار موری که دانه کش است، ز نیرو بود مرد را راستی، مردی نبود فتاده را پای زدن، بنی آدم اعضای یک دیگرند،‌ بسیار سفر باید تا پخته شود خامی، از ماست که بر ماست،‌ این نیز بگذرد، هر کسی آن درود آخرت کار که کشت، هرجا که باشم آسمان مال من است، داستان موسی و شبان، داستان فیل و… اینها چیزهایی هستند که ماها در جوانی و کودکی بخاطر ایرانی بودن میشنویم و تا حدودی هم آنها را درک میکنیم. توی زندگی شخصی من گاهی اتفاقاتی می افته که من رو به همین درس ها و نتیجه ها میرسونه و مطمئن هستم که این تجربه مشترکی برای خیلی از ما ایرانیهاست. اینها ثروتهایی هستند که مفت و مجانی به ما میرسند و ما نیز به نسلهای بعدی میرسانیم، و اگر روزی خواستید به یک غیر ایرانی این درسها را بیاموزید سعی کنید به نظر من حداقل بیتی ۱۰۰۰ دلار یا یورو ازشون پول بگیرید چون واقعا می ارزند.

۱۵- من به زندگی،‌ هنر، شراب، زمین، حیوانات و طبیعت بسیار علاقه مند شده ام. خاک بر سر کسانی که فکر میکنند اگر آخرتی وجود نداشته باشد این دنیا و این زندگی حقیر و کوچک است. در این دنیا و در این زمین آنقدر زیبایی و شگفتی وجود دارد که شما اگر تا آخر عمرتان ده درصد آنرا ببینید خیلی آدم خوشبختی هستید. طبیعیست کسی که تمام زندگی اش را در یک گوشه تاریک و خالی از دنیا بوده باشد مثل حضرت علی طبیعیست که بگوید ارزش این دنیا اندازه تف بز است. زندگی و زمین همانقدر بزرگ است که دین داران تخیل میکنند خدا بازرگ است. همانقدر که به زندگی و زیستن و خاک و باد و آب علاقه مند تر شدم بیشتر از دین که ضد زندگی است، ضد تفریح،‌ ضد شراب، ضد هنر، ضد هنرمند.

۱۶- من در نهایت فهمیدم مشکل اصلی ما ایرانیها چیه. مشکل اصلی ما ایرانیها اینه که فکر میکنیم ما ایرانیها یک مشکل اصلی داریم. یعنی با بقیه مردم دنیا فرق داریم. اگر همین «مشکل ما ایرانیها» روی اینترنت جستجو کنید متوجه خواهید شد که بسیاری از آدمها سعی کرده اند این مشکل رو پیدا کنند و از من به شما نصیحت، هر جمله ای که در آن عبارت «مشکل ما ایرانیها» وجود داشته باشه جمله غلطیه. همین که ما ایرانیها به دنبال یافتن اشکالاتمون هستیم خودش نشونه خیلی خوبیه چون حداقل ما میفهمیم مشکلات و راه حل هایی وجود داره. اما نکته ای که من در این چند سال درک کردم یا بیشتر درک کردم اینه که مردم کلا مشکلاتی دارن، بیشتر مشکلاتی که ایرانیها فکر میکنیم داریم، مشکلاتی هستند که بقیه مردم دنیا هم داشته یا دارند، فقط ما چون دیدمون کوتاه هست و فقط یک «مردم»‌ رو میشناسیم فکر میکنیم این مشکلات فقط مربوط به ماست. گاهی یادمون میره که به اندازه هر خودباخته و اسلامگرا و یا بنیادگرا (یا هر اسمی که امروز دارند) در این جامعه ده ها آدم برجسته و شریف، یا غیر برجسته اما شریف وجود داره. ما یادمون میره که ۱۰۰ سال پیش برای دموکراسی و آزادی انقلاب کردیم، ۴۰ سال پیش هم برای آزادیهای مدنی. همچنین بد نیست توجه کنیم که هر کشوری رو باید یک جورایی نسبت به محله ای که اون کشور در آن واقع است مورد قضاوت قرار داد. توی این محله ما،‌ سمت غرب که افغانستان باشه همیشه جنگ و دعوا بوده و ابرقدرتهای دنیا الان حدود ۵۰ سالیست که به آنجا لشکر کشی کرده اند، پایین ترش که پاکستان باشه در واقع به دلیل این بوجود آمده که هندی ها تصمیم گرفتند به مسلمانان یک کشور جدا بدهند تا از دستشون راحت بشن، اونور آب چهار تا نیمچه کشور هستند با مردم ایرانی تبار اما حکام شکم گنده عرب. یکم اونورتر عربستان سعودی یک بیابان که از زمان محمد تا الان تقریبا طویله بوده، و الان چندین دهه هست که یک خانواده اسم خانوادگیشون رو گذاشتن روی کشور، مثل اینکه خمینی بعد از انقلاب بجای «جمهوری اسلامی ایران»‌ اسم ایران رو میگذاشت «ایران خمینی»، سمت شرق هم که این کشورهایی که به تازگی ۱۰۰ ساله شدند بعد از فروپاشی عثمانی ها توسط انگلیسی ها با شیر یا خط مرزبندی شدند و مردمشون در واقع اقوام و طوایفی هستند که خودشون رو از هم جدا میبینند. زمینهای و مناطق بی صاحبی هستند که هر از گاهی ممکنه یک صدام حسین، بشار اسد یا بدتر از آنها یک مشت اسلامگرای انقلابی مثل داعش بر آنها حکومت کنند و هرکس هم به قدرت میرسه شروع میکنه به تداوم رذالتهای گذشته.

۱۸- مضر بودن دین علاوه بر غلط بودن آن بیش از پیش برای من روشن شد. چون من فرصت اینرو پیدا کردم که با چند دین در چند نقطه دیگر دنیا نیز آشنا شوم. مثلا اگر به طرفداران ترامپ (که دلایل زیادی بر حماقت او وجود دارد اما تنها این دلیل کافیست) در امریکا نگاه کنید اکثر آنها از مناطق محروم امریکا هستند. این مناطق همچنین خیلی مذهبی تر هستند. فقر و مذهب رابطه لازم و ملزوم دارند، آدمهای فقیری که توانایی رفتن به دانشگاه را به دلایل هزینه های بالای آنها یا عدم تشویق محیط و یا حتی به دلیل پایین بودن کیفیت آموزشی قبل از دانشگاه ندارند بجای آموختن علم،‌ در کلیسا دین می آموزند. به عبارت دیگر رابطه میان دانشجو و دانشگاه،‌ شبیه رابطه آدم فقیر و مسجد و کلیساست. هرچه آدمها ابله تر و فقیر تر باشند ملایان و روحانیون فرصت بیشتری برای نشر اباطیل و اکاذیب و نفرت و حماقت که نتیجه تقریبا تمام دینها است پیدا میکنند. من با چند تن از افراد بسیار مذهبی آمریکای برخورد داشتم و برای آنها از حسین شریعتمداری تعریف میکردم و به انها میگفتم همانطور که انسانگرایان و آدمهای فهیم دو کشور همدیگر را خوب درک میکنند آدمهای نفهم دو طرف هم ممکن است بتوانند هم رو درک کنند و یک اپسیلون فهمیده تر شوند. مثلا در امریکا شخصی وجود دارد به نام پت رابرتسون  که از نظر میزان علم، تقوا، ایمان، شعور و غیره خیلی شبیه یکی از همین مراجع تقلید شیعه مثل آیت الله مکارم شیرازی است و هردو در جای خودشون و به نوبه خودشون نقش بسزای در استحمار مردم نادان و آسیب پذیر دارند. اینه که من اگر قبلا از مذهب متنفر بودم الان بیشتر متنفرم شما مسئولین غیر محترم جمهوری اسلامی خیلی شانس آوردید که اینجانب فعلا دارم غیبت صغری میکنم.

۱۹- من در این سالها از قرآن و حدیث و تاریخ اسلام دور بودم اما مثل بقیه مردم دنیا حواسم به اسلامرایی بود چون هر چند وقت یکبار کسی با فریاد الله اکبر به زشت ترین و حقیر ترین و ناجوانمردانه ترین حالت ها کشته میشه. هر چند وقت یکبار گاهی پرسشی در ذهنم شکل میگیره، یا فکری در ذهنم خطور میکنه که باعث میشه دوباره به قرآن و دیگر منابع اسلامی برگردم. بازگشت به این آثار باعث میشد که من بطور مقطعی به همان پلیدی هایی که ضد آنها بودم دوباره نگاه کنم، و در نتیجه کم کم به این فکر افتادم که این مبارزه من با کتابی که دستور قتل میدهد، و خدایی جانی که میگوید پوست انسانها را خواهد سوزاند، به آنها پوست دیگری خواهد داد، مراجعه به تاریخ جنگها و قتلهای زمان محمد، تاریخ خونین اسلام پس از محمد، و وضعیت اسفناک خاور میان در دیروز در طول این سالها نمیتوانسته است بی تاثیر بر روان من بوده باشد. این آشنایی با خشونت و پلیدی، و چیزهایی در تاریخ که ما سعی میکنیم آنها را ندانیم و نبینیم توی زندگی شخصی من به یقین تاثیر مثبتی نداشت. این من رو یاد جمله منصوب به گلدا مایر نخست وزیر اسراییل انداخت که میگفت بد ترین کاری که فلسطینی ها با ما کردند اینبود که مارو وادار کردند، با آنها آنگونه که رفتار کردیم رفتار کنیم. من فکر میکنم اگر بخشی از عمرم رو به شناخت گلهای شقایق میپرداختم، یا حتی کتاب و تحقیق رو کنار میگذاشتم و گوجه فرنگی یا سیب زمینی میکاشتم در بعد فردی برای من خیلی بهتر از این بود که وارد جزئیات سنگسار و ترورهای محمد و اسلامگرایان بشوم. چون خشونت و حماقت و ددمنشی اسلام،‌ روان مرا آزرد. البته من از روان خود دفاع کردم و روان من حالش خوب است و سلام میرساند. پاسخی که من را قانع میکند این است که من یک فردم، و اجتماع مهمتر است.

با بهترین آرزوها برای مردم و سرزمین دوست داشتنی ام،

آرش بیخدا

من کجام؟

چند بار این تفکر طنز آمیز به ذهنم ظهور کرده که بیام بگم من مرده ام و یا حتا برای خنده بیشتر بگم من رو دستگیر کرده اند، یا بیام بگم من مثل امام زمان قراره برم و غیب بشوم و یک غیبت صغرا داشته باشم و بعد یک غیبت کبرا، اما از نوع واقعیش.

من یک آدم روشن فکر نیستم، یعنی شغل من تفکر نیست، من نون آنچه شما از من میشناسید را نمیخورم و کسانی که اینکاره اند میدانند در این کار نان نیست. من کاری واقعی دارم مثل بقیه مردم و توی مسائل کاریم هم البته نمیگم خیلی خوب هستم ولی میتونم بگم کارم تا حدود زیادی درسته… و برای این کارم درسته که براش تلاش میکنم…

شما ها با یک بخشی از زندگی من آشنایید، بخشی که اختصاص دادم به اسلامستیزی، با مشاهده همین بخش میتونید درک کنید که من آدم پرکاری هستم… همونطور که روزگار درازی را به این این کار گذراندم اینروزها هم دارم روی کارم کار میکنم، و مدت کوتاهیست که پیشرفتهای خیلی خوبی داشته ام اینه که کارم بخش بسیار بزرگی از ذهنم رو مشغول کرده…

من حدود هفت هشت سال پیش به این نتیجه گرفتم که کار برام مهمه، و تصمیم گرفتم که در آکادمی و هپروت نباشم بلکه به قول معروف کاسب باشم! همونطور که یکروزی به این نتیجه رسیدم که مبارزه با اسلام برام مهمه…. کار برای مبارزه با اسلام هم خوبه چون میتونم با توان بیشتری و در سطوح بالاتری به جامعه برای رد شدن از این مرحله جالب و هیجان انگیز تاریخمان، در حالی که جامعه پس از قرنها در شرف بیداری است، و در حال عبور از روی لاشه اسلام است، خدمت کنم… تا فرداهای روشنتری را برای آیندگان بوجود آوریم…

اینه که عزیزان یک مقدار تحمل بفرمایید اینجانب روزی دوباره خواهم ترکّاند! در این حین، ما امروز بسیاریم، دیگرانی نیز هستند، و گاهی بهتر نیز هستند و ما هم پشت آنانیم 😉

مهدی خلجی، زمانپریشی

مجاز و قانوی بودن کودک آزاری در اسلام، که ناشی از رفتار خود محمد است، جدا از مشکلات عملی (1) که بوجود آورده است، بعنوان دلیلی برای رد نبوت وی مورد استفاده قرار میگیرد.

آقای مهدی خلجی در «معشوق محمد، مادر مومنان» در بخش زیر حرفی از مغالطه ای با نام «زمانپریشی» زده است:

پیش از ادامه‌ی سخن، هشدار درباره‌ی مغالطه‌ی تاریخی «زمان‌پریشی» ضروری است. «زمان‌پریشی» مغالطه‌ای است که اصحاب ایدئولوژی‌ها (چه ایدئولوژی‌های اسلامی چه ایدئولوژی‌های اسلام‌ستیز) بدان دچار می‌شوند: سنجیدن دوران قدیم و ارزش‌داوری درباره‌ی رویدادها و زندگی‌ها و انسان‌ها بر پایه‌ی معیارهای نظری یا اخلاقی دوران معاصر.

از آنجا که من تابحال عبارت «مغلطه زمانپریشی» را جایی نشنیده و نخوانده ام، به نظرم میرسد آقای خلجی خود چنین مغلطه ای را ساخته اند (2)، اگر چنین باشد، شایسته است آقای مهدی خلجی در مورد اینکه چرا چنین استدلالی مغالطه آمیز است توضیح بدهند.

بطور کلی من در سنجش و قضاوت رفتار گذشتگان با توجه به معیارهای اخلاقی فعلی (که بسیاری از آنها لزوماً «فعلی» نیستند مثلاً شکنجه و قتل و دزدی همواره از نظر اخلاقی محکوم بوده اند) مشکلی نمیبینم، برای نمونه اگر گفته شود هیتلر انسانی فرومایه بود چون همجنسگرایان را معدوم میساخت، این سخن درست است هرچند که دفاع از حقوق همجنسگرایان پدیده ای نسبتاً تازه است.

اما در مورد محمد بطور جزئی این ایراد وارد نیست.  دکتر علی سینا در مناظره اش با آیت الله منتظری بر سر سن پایین عایشه گفته است:

اگر پیامبر واقعا یک پیامبر بود، باید نوع دیگری رفتار میکرد، نمیباید رسوم جامعه خود را دنبال میکرد، بلکه باید استاندارد و چهارچوب جدیدی را پایه میگذاشت. اگر او نیز رسوم جامعه خود را دنبال میکرد، ما چرا باید از او پیروی کنیم؟ از طرفی مسلمانان دنیا زندگی محمد را به دقت مطالعه میکنند، و سعی میکنند از آن پیروی کنند. همچون وی لباس میپوشند، چهره شان را همچون وی آرایش میکنند، شبیه وی راه میروند و شبیه وی حرف میزنند، اعمالشان را شبیه به او میکنند و شبیه او زندگی میکنند و معتقدند هرچه او کرده حکم شده از طرف خدا و صحیح بوده است، و او در واقع بعنوان نمونه و الگویی برای انسانها فرستاده شده است، اما شما میگوید عمل محمد تنها تقلید و ادامه ای بوده است از عملی که عرف جامعه بدوی و جاهل وی حساب میشده است و چرا ما باید گناه اورا تنها به دلیل اینکه او تنها یک قربانی اجتماع خودش بوده است ببخشیم؟  نگاه کنید بر سر سرزمین ما که افتخار گذشته خود را فراموش کرده است و اکنون کور کورانه مردی را که رسوم جامعه بدوی خود را دنبال میکرده است پیروی میکند، چه آمده است. آیا ما میتوانیم بیش از این نیز غرق شویم؟ آیا هیچ تحقیری سیاه کننده تر از این هم وجود دارد؟ چقدر آنهایی از ما که این را هنوز درک نمیکنند رقت بار هستند.

همانطور که دکتر علی سینا گفته است، از نظر بسیاری از مسلمانان محمد پیامبر خداست، و یک مسلمان باید از او پیروی کند. از نظر ایشان محمد مجموعه ای کامل از باید و نباید ها، را با گفتار و کردار خود از طرف الله به بشریت منتقل کرده است و جدا از این او معصوم بوده است یعنی دست به گناه و یا خطایی نمیزده است. و این خود این پرسش مهم را بر می انگیزد که آیا محمد شایسته پیروی است؟ به عبارت دیگر نبوت محمد با رفتار او در تناقض است.

استدلال علی سینا را میتوان اینگونه در قالب برهان خلف فرمولیزه کرد:

  1. محمد یک پیامبر است، و باید امروز از او پیروی کرد (باور بسیاری از مسلمانان)
  2. کسی که باید از او پیروی کرد و او را الگوی اخلاقی قرار داد نباید دست به کارهای غیر اخلاقی زده باشد
  3. محمد با توجه به اخلاقیات امروزی، دست به کارهای غیر اخلاقی زده است
  4. محمد یک فرد معمولی بوده است و بر اساس اخلاقیات زمان خود عمل میکرده است
  5. نقیض فرض 1 صادق است، محمد یک پیامبر نیست و نباید از او پیروی کرد

آقای خلجی کجای این استدلال را مغالطه آمیز میبینند؟ اگر محمد به این توجیه در زمان خود دست به کارهایی (از نظر ما) غیر اخلاقی زده است، که در میان اعراب آن دوره زندگی میکرده است آنگاه محمد یک عرب معمولی بود، نه یک پیامبر و یقیناً نه یک الگو، که این البته موضع منتقدین اسلام نیز هست.

قضاوت اخلاقی در مورد رفتار محمد با توجه به معیارهای امروزی توسط اسلام ستیزان، به این دلیل معقول است که اسلامگرایان محمد را یک پیامبر و معصوم میدانند و پیروی از او را واجب و این تنها در صورتی باوری معقول است که تمام رفتارهای محمد اخلاقی بوده باشند. اگر کسی موضع و برداشتی متفاوت از پیامبری دارد، آنگاه او طرف این استدلال نیست. با اینحال همچنان نمیتوان گفت چنین استدلالی مغالطه آمیز است.

در پایان برای تکمیل بحث آقای خلجی نکاتی جا افتاده در نوشتار ایشان را یادآوری میکنم:

محمد و عدالت میان زنانش

قرآن مردان را دستور می‌داد به عدالت میان زنان‌شان رفتار کنند؛ ولی پیامبر همیشه در این کار کامیاب نبود. در قصه‌ی ماریه نتوانست خویشتن‌داری کند. عشق‌اش به همسران‌اش یک‌سان نبود. برخی مانند عایشه را بیش از دیگران دوست می‌داشت.

این سخن درست است، محمد برای خود قانونی متفاوت در قرآن دست و پا کرده است که به او اجازه میدهد عدالت را در میان زنانش رعایت نکند:

سوره احزاب آیه 51

از زنان خود هر که را خواهي به نوبت مؤخردار و هر که را خواهي با خود، نگه دار و اگر از آنها که دور داشته اي يکي را بطلبي بر تو گناهي نيست در اين گزينش و اختيار بايد که شادمان باشند و غمگين نشوند و از آنچه همگيشان را ارزاني مي داري بايد که خشنود گردند و خدا مي داند که در دلهاي شما چيست و خداست که دانا و بردبار است

محمد و صفیه

صفیّه دختر جوانی بود که در عین حال دو بار پیش‌تر ازدواج کرده بود. زنی بود غنیمت جنگ. وقتی پیامبر به او پیشنهاد ازدواج داد از او پرسید آیا در دل‌ات میلی به من داری؟ گفت «میل به تو داشتم وقتی مشرک بودم. حال که مسلمان‌ام معلوم است که به تو میل دارم».

صفیه غنیمت جنگی بود، و محمد همان روزی که پدر و شوهرش را کشت با او ازدواج کرده سپس با او همبستر میشود. (3)

محمد و خشونت علیه زنان

پیامبر زن‌دوست بود ولی هیچ خشونت و زمختی مردانه و میل به چیرگی فاتحانه‌ی زن در رفتارش گزارش نشده است.

گزارشی از تنبیه بدنی عایشه توسط محمد وجود دارد (4)، در ازدواج با جویریه، محمد به او این امکان را میدهد که یا برده حارث بن ضرار بماند و یا همسر او شود (5) که این یک تحمیل و اجبار است. محمد در قرآن نیز خشونت علیه زنان را مجاز کرده است (6).

علاقه محمد به زنان

کشش جنسی پیامبر به زنان در روایت‌های تاریخی کهن‌تر آشکارتر بیان شده است. در توجیه برای ازدواج‌های پرشمار پیامبر، متلکمان و تاریخ‌نگاران متأخر اسلامی نقش عشق و گیرایی جنسی را کم‌رنگ می‌کنند و در عوض می‌گویند انگیزه‌ی اصلی این ازدواج‌ها سیاسی-دینی بوده است.

درست است، روشن است که محمد دارای «هوس» بوده است (7). قرآن نیز در ارتباط با ماجرای زینب اشاره میکند که محمد در «دل» خود زینب را میخواسته است. (8)

منابع و توضیحات:

1- از سایت http://tooyoungtowed.org و از «کودک آزاری در اسلام» دیدن کنید.

2- مغلطه «مغلطه بافی«، را مرور کنید.

3- صفیه همسر یهودی محمد

4- آزار بدنی عایشه توسط محمد

5- جویریه

6- سوره نساء آیه 34

7- آیا محمد از روی هوس ازدواج میکرده است؟

8- سوره احزاب آیه 37

ده هزار نفر شدیم :)

پنج روز دیگه میشه یک سال از روزی که تصمیم گرفتم بگم اگر دوستان زندیق در فیسبوک به ده هزار نفر برسند زندیق رو بازسازی خواهیم کرد.

و امروز زندیق به ده هزار نفر رسید 🙂

تبریک میگم به خودم و به شما نازنینان.

دو اعتراف

میخوام امروز براتون دو تا اعتراف بکنم،

اعتراف یک

توی بحث شرط پاسکال، سالها پیش توضیح داده بودم که اگر خدایی وجود داشته باشه بعد از مرگ جوابش رو چی خواهم داد. من اصولاً فکر میکنم با توجه به ادبیاتی که از خدا در قرآن و انجیل و تورات و غیره میبینیم خداوند بسیار موجود پخمه ای هست و جوابش رو دادن اصولاً سخن نیست و من کاملاً اعتماد به نفس دارم که در مقابله با خدا در یک بحث اقناعی کاملاً شیر فهمش میکنم که حق با من بوده و خدا اشتباه کرده، حتی شاید بتونم متقاعدش کنم که وجود نداره…

یا اگر هم بخواهد کله خر بازی در بیاورد و مانند یک آخوند نفهم پرت و پلا بگوید و حرف حساب نفهمد مطئمن هستم که با توانایی های جدلی که دارم میتونم بشورمش بذارمش کنار طوری که دهن ملکوتیش رو ببنده و خفه خون بگیره.

من برای اکثر کارهایی که تو زندگیم کردم میتونم دلایل خوبی بیارم، البته خوب من یک آدم معمولی هستم مثل بقیه و اشتباه هم میکنم و اشتباهات جبران ناپذیری هم تاحالا نکردم به اونصورت که خدا بخواد گیر بده، ولی چند روز پیش برای اولین بار دست به عملی زدم که واقعاً جوابی براش ندارم…

یعنی اگر خدایی وجود داشته باشه و بخواد به این یک کار گیر بده من واقعاً نمیدونم جوابش رو چی بدم، البته ممکنه بتونم مثلاً بهش بگم باباجان ما بچه بودیم چندین بار تو مدرسه نماز جماعت خوندیم مگه نگفتی نماز جماعت ثوابش اینقدر زیاده که اگر همه درختها قلم شوند و همه دریاها مرکب شوند و این مزخرفات بازهم نمیتونن ثوابش رو بنویسند و اگر قرار بود ثوابش حتی در سرور های گوگل هم ثبت بشه این سرور ها کم می آوردند… خوب این یکی رو بیخیال شو!

ولی به هر حال باید دست به دامن آن وجوه بخشندگی و مهربانی خدا بشوم، یا مثل آخوندها و مذهبیون با پررویی و بی شرمی خودم رو بزنم به اون راه، اما واقعیت اینه که این گناه واقعاً جوابی براش نیست، تنها جوابی که براش هست همان حوا و هوس است که گاهی بر انسان مسلط میشود.

آن عمل شنیع اما چه بود؟ رفتم مسافرت به یک شهری که توش ایرانی زیاد هست، رفتم یک مغازه ایرانی که یک مقدار از این چیزهای ایرانی مثل آش رشته و زعفران و چه میدونم کشک و اینها بخرم، خانم مسنی اومد و یک جعبه خرما دستش بود، از این هایی که هسته اش رو در میاورند و جایش گردو میگذارند و از اون یارو سفید مفیدا بهش میزنن، گفت بفرمائید… یک فاتحه هم بفرستید…

اینجانب هم جلوی هوا و حوس و نفس اماره رو نتوانستم بگیرم، و آن خرما را برداشتم و خوردم، در حالی که میتونستم نخورم…

خلاصه اینکه جواب این یکی رو نمیتونم بدم، امیدوارم اگر خدایی وجود داشته باشد در روز جزا اینقدر سرش شلوغ باشد که این رو اصلاً توی کارنامه ما نبینه. چون ما عمری با عزت نسبی زندگی کردیم، هرکار که خواستیم بکنیم حداقل کمی راجع به باید و نباید ها و اخلاق فکر کردیم این یکی رو ولی گند زدیم.

اعتراف دو

من بارها برام پیش اومده میخواستم از نظرات نیچه چیزی بنویسم. مثلاً چند روزیست روی یک نوشتار در مورد شراب دارم کار میکنم… هربار میخوام راجع به آنچه (به نظر من) نیچه میگوید چیزی بنویسم به این فکر میکنم که واقعاً حیفه آدم نظرش رو راجع به نیچه بگه بهتره که خود متن رو نقل قول کنم.

بعد مشکل اینجاست که متنهایی که من بهشون دسترسی دارم ترجمه انگلیسی هستند، هر وقت میام یکی دو پاراگراف رو ترجمه کنم نا امید میشوم، لغت کم می آورم و باز میفهمم که زیاد نمیفهمم. ترجمه کردن واقعاً کار سختیه ولی دیگ ترجمه کردن نیچه اونهم حتی یکی دو پاراگراف واقعاً کار سختیه.

البته میشه آدم همینجوری چیزی که به ذهنش میاد رو بنویسه و یک ترجمه درب و داغون سر و هم کنه ولی واقعاً حیفه و آدم احساس حماقت میکنه. آثار نیچه همچین زیاد خوندی نیستند، یعنی مثلاً مثل کتابهای داوکینز و چه میدونم راسل و هیوم و اینها نیستند که شما از اول تا آخرش رو بخونی و بفهمی. بلکه از نوعی دیگرند، از نظر ادبی بسیار سنگین هستند، ترجمه نیچه شبیه به فارسی شبیه ترجمه بوستان سعدی به انگلیسیه، حتی میتوان گفت بسیار و بسیار سخت تر و عمیق تر، بیخود نیست او فیلسوف قرنش است، با نیچه میتوان یک عمر زیست.

بعد من چون آلمانیم زیاد خوب نیست یا اصلاً خوب نیست و با انگلیسی رابطه بهتری دارم اثر ترجمه شده رو دارم سعی میکنم ترجمه کنم که دیگه خیلی بدتر میشه.

من فکر میکنم اصولاً کسی نمیتواند ادعا کند نیچه را میفهمد، تنها میتوان مدعی مفسر نیچه بودن شد، با اینحال همان تفسیر نیچه هم خودش کاریست کارستان. بخصوص برای ماها که از خاور میانه میاییم چون فهم نیچه نیازمند فهمی عمیق از آنچه قبل از نیچه در سیر تفکر غرب گذشته است.

در همینجا میخوام یادی از آقای داریوش آشوری بکنم، ایشون مترجم چندین اثر از نیچه به فارسی هستند و واقعاً ترجمه های ایشون هم آن عمق نیچه را تا حدود زیادی به آدم منتقل میکند. واقعاً از اون آدمهای باسواد مملکت ما هستند ایشون و خوشا به حال ما که امثال ایشان را داریم.

والتر کافمن، نسخه انگلیسی زبان آقای آشوریست که آثار نیچه را به انگلیسی ترجمه کرده، او در مورد نیچه میگوید:

نیچه از معدود فلاسفه بعد از افلاطون است که بسیاری از افراد هوشمند آثارش را برای تفریح میخوانند.

زندیق در حال پیشرفت

چندین روزیست روی زندیق داریم با چند تن از دوستان کار میکنیم 🙂

کارهایی که انجام میگیره زیاد قابل دیدن توسط شما عزیزان نیست به این دلیل که قبل از اینکه چیزی اضافه کنیم داریم سعی میکنیم چیزهایی که داریم رو حفظ کنیم…

زندیق تاحالا سه چهاربار از این رو به اونرو شده، در این میان بسیاری از لینک ها خراب شدن و خیلی از مطالب گم شده اند، اما میتونم بگم بیش از 90% مطالبی که از ابتدا تا امروز روی زندیق وجود داشته الان روی زندیق برگشته… بیش از 900 لینک الان تصحیح شده اند و یکم دیگه باقی مونده تا تمام لینکها کار کنند و لینک خرابی باقی نمونه…

این وسط یک اتفاق جالبی که افتاد این بود که عنوان خیلی از نوشته ها رو داشتیم و میدونستیم یک زمانی وجود داشتن ولی خود نوشته وجود نداشت، که اینرو هم با گوگل کردن حل کردیم چون بسیاری از عزیزان چپ و راست مطالب زندیق رو اینور و اونور توی فرومها و سایتها و وبلاگها و فیسبوک چه با ذکر نام منبع چه بدون ذکر نام منبع کپی کردن، و این خودش خیلی کمک کرد به باز گردوندن این مطالب… اینجا بود که خوشحال شدیم از اینکه سیاست زندیق همیشه این بوده که ذکر مطالب زندیق کاملاً آزاد هست.

مشکل دیگه ای که وجود داره لینکهایی هست که به سایتهای دیگه داده شده بود، اکثر این لینکها دیگه کار نمیکنن که این نشون میده ما پشت کارمون خیلی زیاد بوده 🙂

یک مشکل بزرگ دیگه که احتمالاً حل نشدنی هم هست متاسفانه اینه که تاریخ انتشار مطالب گم شده و بازگردوندنش زیاد آسون نیست ولی چیزی که مشخص است این است که مطالب جدید دیگه این مشکل رو نخواهند داشت.

و اما یک مشکل بسیار بزرگ و اساسی که وجود داشت این بود که اطلاعات مربوط به قرآن زندیق که کاملترین مجموعه از ترجمه ها روی اینترنت بود رسماً گم شده بود، که اینجانب شخصاً عذا گرفته بودم، هرچند با این مسئله کنار اومده بودم و با خودم میگفتم چه اشتباهی کردیم به اندازه کافی بکاپ نگرفته بودیم، اما ساعاتی پیش از یک روش خاصی تونستیم این اطلاعات رو بازیافت کنیم 🙂 اینه که خیلی اینجانب خوشحال هستم چون میتونیم قرآن زندیق رو هم برگردونیم.

خلاصه اینکه توی کوتاه مدت برنامه اینه

1- تصحیح لینک های خراب باقیمونده

2- باز گردوندن پندیق (پادکست زندیق)

3- بازگردوندن فیلمها

4- باز گردوندن قرآن

5- افزودن بخشهای جدیدی که مرور سایت رو آسونتر میکنه (Navigation)

و بعد تازه میرسیم به نقطه ای که به شایستگی زندیق رو بگونه ای که تا به امروز بوده نشون میده، و بعد زندیق میتونه مطالب جدید منتشر کنه.

همین 🙂

منفعت

بعد از همدلی و همدلی و مغز که من آنها را از پایه های اخلاق در انسان (و بسیاری از جانداران) میدانم قرار شد راجع به منفعت که از دیگر پایه ها (و بلکه پایه اصلی) اخلاق هست هم کمی صحبت کنم. البته اخلاق موضوع بسیار پیچیده ای هست و منم هدفم فقط اینه که شما رو یک مقدار با بینش خودم نسبت به اخلاق آشنا کنم.

اگر شما خوب به رفتارهاتون نگاه کنید و به این فکر کنید که چگونه رفتارهاتون رو انتخاب میکنید (و احیاناً اگر لجاجت رو بگذارید کنار) بدون توجه به اینکه زن هستید یا مرد، بچه اید یا بالغ، مذهبی هستید یا غیر مذهبی، در نهایت کارها رو بخاطر منفعت انجام میدهید، یعنی اگر منفعتی در کاری نبینید اونکار رو انجام نمیدید.

برای من قابل تصور هست که با همین خواندن پاراگراف بالا خیلی هاتون خواهید گفت نه خیر من زیاد دنبال منفعت نیستم، من برای دلایل دیگری دست به کارهای خوب و یا بد میزنم. و اینجاست که شما اشتباه میکنید 🙂

بگذارید براتون یک مثال بزنم، فرض کنیم حضرت عالی بچه پیغمبر هستید و از آن آدمهای مذهبی هستید که با خدا هم خیلی زیاد از حد نزدیکی میکنید و هفت هشت مرحله سلوک رو طی کردی و طی الارض میکنید و چه میدونم خلاصه از دنیا بریده اید و به جایی رسیده اید که غیر از خدا رو نمیبینید و خلاصه آخر عرفان و حکمت هستید و خدا نشسته که شما بمیرید تا شما رو مستقیم ببره در منطقه سعد آباد بهشت قرار بده 🙂 و شما اینقدر آدم وارسته ای هستید که حتی به فکر حوری و غلمان و اینها هم نیستید قراره برید اون دنیا در کنار نور الهی بشینید همینجوری بدون سکس و خوردن شراب و غذاهای بهشتی و اینها فقط حالش رو ببرید 🙂

در زندگی کوتاه شما روی این کره خاکی هم نه ماشین بی ام و دیده میشه نه مازارتی دیده میشه، نه میرید مثل بقیه آدمها سر کار، فقط نشستید از بچگی در سر درس بزرگان علوم عرفانی و دینی و اینها و غیر از کتاب خوندن و کتاب نوشتن و سخنرانی شنیدن و سخنرانی کردن و پاسخ به پرسشهای شاگردان و غیره کار دیگری نمیکنید، خلاصه خیلی آدم به قول مذهبی ها پاک هستید و کلی برای خودتون سالک و اینها هستید، البته این بدن خاکی رو داشتن باعث میشه که شما مجبور بشید بالاخره غذا هم بخورید و از دستشویی هم استفاده بکنید. ایکاش پروردگار یک کاری میکرد از شما مدفوع و ادرار خارج نمیشید که دیگه یک انسان کامل بشوید 🙂

همچنین فرض کنید یکی از کارهای مورد علاقه شما که براتون از نون شب هم واجب تره، مسئله نماز شب هست، همون موقع که ما آدمهای گناهکار بخاطر خستگی از کار روزانه روی تختمون در کنار یا زیر و بر دوست دخترمون خوابیده ایم، یا اینکه آخر هفته ای چیزی هست و با بر و بچ داریم یک ابسولوت ودکایی چیزی میزنیم و آهنگ ترنس گوش میدیم، و برخی از دوستان ناباب ما اکس ترکونده اند و دارن مجلس رو گرم میکنند، حضرت عالی سجاده پهن کرده اید و دارید با خدا راز و نیاز میکنید و اشک میریزید  و حالی عرفانی و الهی دارید، ما در آن لحظه داریم به میگن فاکس و ساندرا بالاک  فکر میکنیم و حضرت عالی به صدیقه کبرا و فاطمه زهرا و علی اصغر و علی اکبر و جعفر صادق و مظلومیت علی و حسین و باقر و نقی فکر میکنید، و خلاصه آدمی هستید نه از این دنیا بلکه از سماوات!

خوب حالا سوال اینه که، اون نماز شب رو برای چی دارید میخونید؟! یا به عبارت دیگه واقعیت اینه که شما میتوانسته اید به دلیل اختیاری که دارید یا آن نماز شب را بخوانید و یا نخوانید. چی شد که تصمیم گرفتید بخوانید؟ دلیلش چیست؟ نام این پرسش را میگذاریم Q1:

Q1= چرا نماز شب میخوانید؟

کسانی که نماز شب میخوانند برای این پرسش قطعاً پاسخهایی دارند، و کسانی که واقعاً این کارها رو میکنند قطعاً میتونن برای تشریح این پاسخها کتابها بنویسند! جالب اینجاست که این اشخاص فکر میکنند ما خیلی سطحی بین هستیم و اون جوابها رو نمیفهمیم! در حالی که نفهمیدن یک بحث هست، قبول نداشتن یک بحث دیگه! ما میفهمیم و قبول نداریم! فهم این چیزها اونقدر ها که طرفدارانشون فکر میکنند سخت نیست… بگذریم!

فرض کنیم شما آن آدم مذکور هستید و در جواب به این پرسش، پاسخ R1 رو ارائه میکنید، پاسخ R1 میتونه هر چیزی باشه و برای این بحث فعلی هم مهم این نیست که پاسخ R1 چی هست، ما فقط متغییر R1 را برابر با آن پاسخ قرار میدهیم یعنی:

R1 = دلیلی که در پاسخ به Q1 آورده میشه.

تاحالای قضیه رو گرفتید؟ اگر نگرفتید یکبار دیگه بخونید این قضیه زیاد پیچیده نیست… حالا پس از تشریح R1 یک پرسش دیگه مطرح میشه! و آن این هست که به نظر شما R1 به نفع شماست یا نه؟ نام این پرسش رو میگذاریم Q2:

Q2= آیا فکر میکنید R1 به نفع شماست؟

شمای نماز شب خون به این پرسش Q2 چه پاسخی میدهید؟ اگر بگویید آری که مسئله حل هست، اینجا اثبات میشه که شما از روی منافعت نماز شب خوندی! و ادعای من هم اینه که آدمها همه کارها رو از روی منفعت انجام میدن… ولی خوب اگر بگویید نه چه؟

اگر بگویید نه به نظر من اشتباه کرده اید 🙂 به همین سادگی!

مثلاً ممکنه بگید نماز شب خوندن به نفع من نیست چون من میتونم بجای نماز شب خوندن بیام پیش شما باهم اکس بزنیم بترکونیم 🙂 اینجاست که لازم هست منفعت بیشتر تشریح بشه، منافع رو میشه به دو دسته تقسیم کرد، منافع کوتاه مدت و منافع دراز مدت.

آدمها همواره برای رسیدن به منافع دراز مدت مجبورند منافع کوتاه مدت رو فدا کنند، مثلاً شما دوازده سیزده سال درس میخونی که دیپلم بگیری، خوب درس نخوندن به مراتب راحت تره، یا یک دونده المپیک هر روز پا میشه و ساعت ها تمرین میکنه که بتونه هر چهارسال یکبار توی المپیک شرکت کنه تا شاید برنده بشه، خوب هر روز ندویدن و بجاش چلوکباب و کله پاچه خوردن خیلی لذت بخش تره!

اینه که شما هم حتماً در نماز شب خواندن منفعتی دیدی، منفعتی دراز مدت که ارزش فدا کردن منافع کوتاه مدت مثل خوابیدن رو داشته. شاید داری برای خودت ثواب جمع میکنی، شاید داری از روی عشق به خالق و این حرفها یا دلایل عجیب و غریب دیگه نماز شب میخونی هر دلیلی که داری بدون شک از روی منفعت هست، حالا یا منافع دراز مدت یا منافع کوتاه مدت! این درحالیست که تربیت دینی به شما یاد داده که منفعت چیز بدی است و منفعت طلبی کاری خطاست! که این خیلی فاجعه آمیز است به دو دلیل یک اینکه شما رو دروغگو و دو رو و ریاکار بار میاره چون شما هرچقدر هم آسمان و ریسمان بکنی مجبوری اعتراف کنی که از روی منفعت همه کارها رو میکنی، دو به این دلیل که این باعث میشه در شناخت منفعت حقیقی خود دچار خطاهای فاحش شوی، بهتر بود تربیت دینی به شما کمک میکرد منافع حقیقیتون رو پیدا کنید. و خواهیم گفت که عدم تشخیص صحیح منافع شخصی به اجتماع هم صدمه میزنه.

اگر براتون سخته این رو بپذیرید که برای منفعت دارید عبادت میکنید یادتون بیاد که در ادبیات اسلامی نیز از معامله با خدا خیلی رایج هست، معامله رو آدم برای چی میکنه؟ غیر از منفعت میشه پاسخی به این داد؟ اینه که زیاد به خودتون فشار هم نیارید منفعت طلبی بعنوان یک دلیل موجه در اسلام برای عبادت پذیرفته شده 🙂 بپذیرید حرف حق رو 🙂

اما بازهم نکات دیگری در مورد منفعت شایان توجه هستند، مثلاً یک آدمی که دچار مازوخیسم هست یعنی از خود آزاری لذت میبره چی؟ من توی زندگیم کسانی رو دیدم که روی پوستشون در خلوت به دلایل عجیبی با چاقو خط می انداختند، آیا اونها هم از روی منافعشون اینکار رو میکنن؟ بله!

مسئله دیگری که باید به اون توجه کرد اینه که طرف «فکر میکنه» که با چاغو خود را زخمی کردن در اون لحظه به نفعش هست! یا به عبارت دیگر انسانها در هنگام یک انجام برای خودشون یک دو دو تا چهارتا میکنن و نگاه میکنند که آیا این عمل به نفعشون هست یا نه، و بدون استثنا وقتی دست به کاری میزنند تنها و تنها به این دلیل هست که فکر کرده اند آن فعل به نفعشان است! اما این بدان معنی نیست که آن عمل در حقیقت به نعفشان بوده! به عبارت دیگر طبیعتاً انسانها در این محاسبه و دو دوتا چهارتا دچار خطا هم میشن، حالا یا به غلط منافع کوتاه مدت رو بر منافع دراز مدت ترجیح میدن، یا اینکه زوایای پنهان تصمیمهاشون رو نمیبینن و بعداً چوبش رو میخورن، درست مثل اینکه شما یک ملک رو بخرید به این دلیل که فکر میکنید دو سال دیگه گرون میشه، بعد از دوسال اما ضرر میکنید! شما فکر کرده بودید منفعت در خرید آن ملک است ولی اشتباه فکر کرده بودید، اما همچنان از روی منفعت رفتار کرده بودید!

اینه که وقتی یک کسی کاری میکنه که در حقیقت به نفعش نیست، نمیشه گفت که اون شخص بدون در نظر گرفتن منفعتش اونکار رو کرده، بلکه میشه گفت در تشخیص منافعش اشتباه کرده! مثلاً یک کسی که معتاد هروئین هست هم از روی منفعت هروئین مصرف میکنه، ولی عقلش به اونجا نمیرسه که تاثیر مصرف هروئین در دراز مدت و کوتاه مدت رو روی خودش بررسی کنه و تصمیمی بگیره که در حقیقت به نفعش باشه! بلکه منفعت کوتاه هروئین (نشئه شدن) رو به منفعت دراز مدت (سلامتی و درست زندگی کردن) ترجیح داده.

نکته دیگری که در مورد منفعت دارای اهمیت هست اینه که منفعت یک فرد در بیشینه موارد در گرو منفعت اجتماع نیز هست، چون انسان موجودیست اجتماعی، و به نظر من همه آدمها اینرو به خوبی میفهمند. حتی خلافکارها…

مثلاً یک دزد رو در نظر بگیرید، شخصی که شبها میرود خانه دیگران دزدی. یک دزد هم منفعت خودش رو در این دیده که برود اموال دیگران رو بدزده و بیاره خونه خودش یا ببره و بفروشه. به نظر شما حالا این شخص با «دزدی» موافقه یا نه؟ یعنی آیا موافقه که «هرکسی باید بتونه اموال دیگران رو ببره برای خودش»؟ مسلماً موافق نیست چون اگر موافق باشه با این موافقت کرده که یک نفر دیگه هم باید بتونه بیاد خودش و اموال دزدیش رو بدزده! مطمئناً شما هم میدونید که حتی دزدها هم از اموالشون مواظبت میکنن که کسی نیاد و ببرشون.

همون دزد هم به احتمال زیاد تمایل نداره توی جامعه ای فرضی زندگی کنه که دزدی توش قانونی هست، اون دزد هم اینرو قبول داره که منفعت اجتماعی در امنیت هست. مگر اینکه دیگه واقعاً دیوانه باشه که این بر میگرده به ویژگیهای فیزیولوژیکیش و تربیت و تاثیری که از اجتماع گرفته.

مثال بسیار روشن دیگه ای که نشون میده همه آدمها میفهمند منفعت فقط شخصی نیست بلکه منافع فردی با منافع دیگران گره خورده شیوه برخورد آدمها و حتی حیوانات با فرزندانشونه. در اکثریت موارد آدمهای سالم که اکثریت آدمها رو هم تشکیل میدهند دوست ندارند بچه هاشون مثلاً فحش خواهر و مادر بدهند و یا بچه هاشون سر بچه های دیگران رو ببرند! چرا؟ چون آدمها در خلاء زندگی نمیکنند، اینکه ما در کنار یکدیگر زندگی میکنیم و موجوداتی اجتماعی هستیم در چیستی و چگونگی ما تاثیر بسیاری داره. به همین دلیل چیزهایی مثل امنیت و آسایش و رفاه از منافع اجتماعی ماها هستند.

برای همینه که توی تمام جوامع، چه مدرن و چه بدوی منفعت اجتماعی به رسمیت شناخته میشه. من کسی رو از راه دور میشناسم که کارش شناخت و مطالعه یک سری از اقوام بدوی استرالیایی بود. سالها رفت و در بینشون زندگی کرد، اقوام بدوی استرالیایی و سرخپوستهای آمریکایی دو دسته هستند، یک سریشون شیوه مدرن زندگی رو پذیرفته اند و مثل بقیه در شهرها و کنار هم زندگی میکنند و یک سریشون هم ترجیح داده اند که سنت ها و شیوه زندگی سنتی اجدادیشون رو حفظ کنند و همچنان همانگونه زندگی میکنند که اجدادشون صدها و هزاران سال پیش زندگی میکرده اند. این شخص که سالها با اون قبیله زندگی کرده بود و حتی دینشون رو پذیرفته بود تا بتونه از نزدیک اونها رو از درون درک کنه دارای درجه دکترا هم بود. بعد از اینکه مطالعاتش تموم شده بود به غرب بر میگرده و یکروز رئیس اون قبیله میره در یکی از شهرهای استرالیا که باهاش تماس تلفنی بگیره. توی تلفن به این شخص میگه که ما میخواهیم که تو یک لطفی به ما بکنی. دکتر هم میگه چه لطفی؟ طرف میگه ما میخواهیم یکی از افراد قبیله رو بکشیم… از نظر قانونی هم کشتن یکی از افراد قبیله توی استرالیا در عین حالی که قبایل بومی حق دارند تا حدود زیادی قوانین خودشون رو داشته باشند یک مسئله فدرال حساب میشه یعنی قاتل ممکنه توسط دادگاه فدرال دادگاهی و تنبیه بشه.

جالب اینجاست که دکتر ازش پرسید چرا میخواهید بکشیدش و رئیس قبیله هم گفته بود چون اون شخص کودک آزاری کرده، یعنی مثل پیامبر اسلام به بچه ای تجاوز کرده! دکتر حالا بقیه اش رو بعنوان یک راز نگه داشت که آیا کمکی به این قتل کرده یا نکرده، اما چیزی که در اینجا باید آنرا درک کرد اینه که توی اون قبیله هم منفعت اجتماعی به رسمیت شناخته میشه و مسئله عجیبی هم نیست! هروقت چهارتا آدم دور هم جمع بشوند باید یک سری باید و نباید ها و قوانین و قواعد برای زندگی کنار هم داشته باشند! به همین دلیله که توی جوامع بشری از دیرباز مسئله قانون وجود داشته و حتی وقتی هم قانون وجود نداشته بازهم مجازات و خوبی و بدی وجود داشته!

بازهم به همین دلیل است که نیرویی مثل نیروی پلیس همه جای دنیا وجود داره چون بشر فهمیده که توی اجتماع افرادی ممکنه منفعت اجتماعی رو به خطر بیاندازند و این منفعت اجتماعی ممکنه گاهی با منفعت فردی ما هم ارتباط پیدا کنه. مثلاً توی آمریکای عزیز الان این بحث مطرحه که آیا حمل اسلحه باید آزاد باشه یا نه؟ هم کسانی هستند که منافع شخصیشون در این مسئله آسیب دیده مثلاً عزیزانشون رو از دست داده اند در این موضوع سمت و سویی دارند و براشون مهمه و هم دیگران.

منافع جمعی و منفعت دیگران گاهی برای آدمها بر منافع شخصی خودشون هم ارجحیت پیدا میکنه، مثلاً کافیه بروید در یک اداره دولتی و آدمهای بدبخت و افسرده رو ببینید که از کارشون متنفر هستند و فقط میان سر کار که بتوانند غذا روی میز خانوادشون بگذارند که بچه هاشون از گرسنگی نمیرند. یا افرادی رو مثل اینجانب پیدا میکنید که برای منافع اجتماعی از منافع خودشون میگذرند و وقتشون رو میگذارند روی اینکه چیزهایی که فکر میکنند ارزش داره و به اجتماع کمک میکنه رو بدون منت و مفت و مجانی به دیگران میدهند، یا افرادی هستند که برای منافع اجتماعی زندگی خودشون رو با علم به اینکه ممکنه کشته شوند به خطر می اندازند. لذا این افراد هم باز از روی منفعت رفتار میکنند و اتفاقاً از روی منفعت شخصی! که در گرو منفعت اجتماعیست!

فکر میکنم تا همینجا به اندازه کافی راجع به منفعت صحبت کردم البته جای بحث بسیار زیاده، ولی همین چند موضوع که راجع به منفعت مطرح هست به خوبی میتونه نقش منفعت رو در اخلاق نشون بده. قبل از اینکه پرسشی رو مطرح کنید یا الکی مخالفت و لجاجت کنید بد نیست به چیزهایی که اینجا بحث شد یکبار دیگر توجه کنید و بهشون خوب فکر کنید:

  • همه آدمها بدون استثنا بر اساس آن چیزی که فکر میکنند به نفعشان است رفتار میکنند
  • آدمها ممکنه در تشخیص منافعشون دچار خطا بشوند
  • منفعت رو میشه به دراز مدت  و کوتاه مدت تقسیم کرد، گاهی آدمها برای رسیدن به منافع دراز مدت منافع کوتاه مدت رو فدا میکنند
  • به دلیل اینکه انسان موجودی اجتماعی است، منفعت یک شخص در گرو منفعت اجتماع و منافع دیگران است

اگر خواستید مخالفت کنید سعی کنید یک مثال نقض بزنید از یک آدم و یک رفتار که با این سه چهارتا مسئله نشه توضیحش داد.

گفتار بعدی راجع به منفعت رو احتمالاً به ریشه های بیولوژیکی منفعت طلبی اختصاص میدم… و یا شاید پاسخ به این پرسش که «خوب حالا که چی؟» و از این دو بحث منفعت و همدلی چه نتایج عملی رو میشه گرفت؟

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: